آغوش، چیز مومنانهای است که از توان دست و سینه و حرارت و تماس خارج است، آغوش در قالب لب و بوسه و تن آساییده و به گوش و مو و نفس تسری پیدا کرده تا با معیار و میزان مادی بتوان درکاش کرد اما اینهمه تنها قالب است و اگر آن را از قالب مجسم تن آدمی خارج کنایم و مثلا برداریم و در آب نقاشیاش کنایم، میشود خلیدن رود و صدا و پیچ و تاب و خروش و این هم همآن که بود. آغوش ذهن زیبای دو جز از یک کل است. کل آغوش به اجزای چشمهای بسته مشتق میشود و خیسی لبها و حرکت نفسها بر تنها و تنها تنها هستاند که ادراکشان را به ذهنها میفرستند و ذهنها برمیدارند برای این ادراکات اسم میگذارند: آغوش.
آغوش در کلمه، از غش ریشه گرفته و هم خانواده اغتشاش و مغشوش و آغشته است. دو تن که آغشتهی هم میشوند و در نظم مکانیکی زندگی اغتشاش میکنند و خرابی زندگی را مغشوش. معنی این میشود خراب در خراب، خرابی را به خرابی دیگر آغشتن است آغوش و هماین است که آغشتهگی آدمها، هنگامهی خرابی، موجی میافکند و صدایی میشود و به گوشهای میخرامد و دست در سینه و لب در لب و پای در پای میشود و نفس بوی دیگر میگیرد و کلام از کار میافتد و عقل از محاسبه.
آغوش خلقت است. آن به آن دمیدن روح و هست کردن نیست است. پر کردن ظرف تهی. پر کردن خلا میان دو تن. زنده کردن روح مرده نگاههای حسرت زده، آویزان شدن از گیس هستیی هرجایی است تا سر فرود آورد و نگاه کند و معنی خلق را دریابد. آغوش ستاریات بشر است. آغوش ستر عیب کردن هستی است. بخشندگی بشر است. اینکه بیآبرویی هستی را از جهان بپوشاند و از این رو در نهان اتفاق میافتد. آغوش تنها تنهای در هم تنیده نیاست که بر هم میسایاند و هم را میآلایاند و بر هم میآسایاند که دشنام دو جسم و دو ذهن به واقعیتهای خشونتبار هر روزه است. آغوش تهی کردن ظرف هستی از مافیهای نفرتانگیز آن است و پر کردناش از بوسه و لذتهای بی چشمداشت. لذتی که بی درنگ پاسخاش را دریافت میکند: آغوش.
آغوش دلیل آغوش است. مخلوق آدمیان. آغوش مجسمه داود است که هر شب در تختی، گوشهای از اینشهر برساخته میشود و به دیگران تقدیم میشود، اگر که چشم باز کناند و دریاباند اینهمه آغوش و تخت را رها شده در هوا و اگر این تختها و داودها نبودند هوای خالی ما تا حال ما را بلعیده بود. ما همه میکلآنژیم، میکلآنژ آغوش تراش.
میکلآنژ آغوشتراش
اکتبر 18, 2009 روی 11:33 ب.ظ (پرسه زن)
Tags: پرسهها
برای این لبخندها هم که شده تا ابد سبز میشوم
ژوئن 2, 2009 روی 4:55 ق.ظ (پرسه زن)
داغ و درد دارد که یادم بیاید بعد از رای آوردن احمدینژاد چه کردم و چه کشیدم تا آن شب کذایی صبح شد و بله دولت محمود دمیده بود …
رفقا، اینروزها را برای تکرار نشدنِ آن شب کذایی سپری میکنم، میگذرانم این روزهایِ پر استرس را سر گذرها و چهره به چهره میشوم با آدمها و به چشمهاشان خیره میشوم و بغضی نهفته و کهنه را فرو میخورم و ژست منطقی بودن میگیرم و با صدای بلند، عصبانیتم را پنهان میکنم تا کسی به دردم پوزخند نزند. منطق خشکِ بی احساسم را داد میزنم، نه برای اینکه مخاطب احمدینژادیام را قانع کنم، بلکه آنها که ایستادهاند و سکوت کردهاند را با خودم همراه کنم. داد میزنم که آنگروههای آنطرفی هم بفهمند من چه میگویم و بیشتر اطراف من جمع شوند و شرط میبندم که اگر روزها و شبهای متوالی هم این اتفاق بیافتد خسته نمیشوم، اما پیر میشوم اگر دوباره همین آش باشد و همین کاسه. همین درد متراکم بغض شده در گلو. حالِ شما را نمیدانم…
حالِ شما را نمیدانم، اما زندگی برای من سخت شده این بیرون، وقتی از خانه بیرون میآیم، رنجی میخراشدم، دیروز عصر کلیه فروش، شماره تماس گذاشته بود. 21 ساله، سالم 0+، توی خیابان ولی عصر، روی پست برق، فوری! با سر تکان دادن من چیزی درمان نمیشود، اما دردی، آری رفیق دردی میخراشدم این بیرون، وقتی متاعِ کسی کلیه باشد. وقتی در روزهای پرهیاهوی انتخابات، آگهی کلیهاش روی پست برق گم میشود و آگهی آقایان آن بالا روی درخت و تیر برق و بیلبوردهای آنچنانی چشم درانی میکند و چه زردِ پست برق، توی چشم میزند زیر اعلامیه جهانی فروش کلیه: خطر در کمین است.مراقب باشید، 21 سالهای کلیه به دست روی من کز کرده، اینطوری از کنارش رد نشوید نامردها!!!
اینطوری وقتی شعار میدهید: آزادی اندیشه با شال سبز نمیشه، از کنار من نگذرید، انگار کار مهمتری دارید. آنطور سوار بر موتورسیکلتهای گران قیمت و پر سر و صدایتان رد نشوید، انگار وظیفهتان مهمتر است. مگر همین وظیفه شناسی شما نبود که من امروز اینطورم؟ من 4 سال پیش 17 سالم بود، آنموقع هنوز دو کلیه داشتم. آن موقع حق رای هم نداشتم، میدانید؟
میدانید؟ دردم میآید. اینروزها خیلی درد میافتد به جانم و میلرزاندم، خیلی پر و خالی میشوم از … بگذریم، اما اگر یک دلخوشکنک هم باشد، همین سبز رنگی کوچهها و گذرها است. همین لبخند پر از شوقی است که از توی چشمهای سبزها میشود خواند و خنک شد.
میشود خنک شد از این داغهای متوالی و از این توالی دروغها. من برای همین لبخند تو هم که شده تا ابد سبز میشوم. سبز میشوم که لبخند میزنی به آرزوی کوچک شخصیام: تکرار نشدن آن شب کذایی…
نگاهی به تئوری انقلاب رنگی میرحسین/ یا وقتی پدرخوانده دستور شلیک میدهد
می 31, 2009 روی 7:23 ق.ظ (پرسه زن)
جریانات سیاسی در ایران مثل همه احزاب و فعالان سیاسی در جهان برای کسب قدرت به مبارزات جدی در انتخابات میپردازند که در نگاه اول بد نیست اما گاه مصادیق زشتی دارد. یکی از این مصادیق، در انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری ایران تشبیه کردن رنگ سبز اقلام تبلیغاتی میر حسین موسوی به انقلاب مخملیاست. چندی پیش این نگرش تنها به عنوان یک تخریب انتخاباتی مطرح بود، اما اکنون رسانههای مخالف جریان اصلاحات به شدت آنرا برجسته و بزرگنمایی کردهاند. تا جایی که رضا سراج رئيس سازمان بسيج دانشجويي با عنوان “کارشناس مسایل سیاسی” یادداشتی با تیتر “جنگ رواني انتخاباتي يا زمينه سازي براي انقلاب رنگين” نوشته که در آن ابراز عقیده کرده ” قرائن و شواهد نشان مي دهد تلاش مرموزانه، استتار شده و بسيار پيچيدهاي براي جابجايي افكار عمومي و زمينه سازي جهت انقلاب رنگي در حال شكل گيري است.”
رضا سراج در این بند با استفاده از عباراتی دهانپرکن و رعب انگیز، این نظریه را میپراکند که دستهای شیطانی بسیاری در تلاشاند که انقلاب مخملین راه بیاندازند. او بدون آنکه شواهد و قراین مورد نظر خود را معرفی کند، در این یادداشت که توسط خبرگزاری فارس و سایت خبری رجانیوز منتشر شده است، تنها به چند نشانه کلی اشاره کرده و با استناد به آنها اصلاحطلبان را مترصد انقلاب مخملین میخواند. در این متن که بیشتر به لایحه شکوائیه میماند سراج تمام تلاش خود را بهکار گرفته تا از آسمان ریسمان کردنی، جرمی بدوزد و معلوم نیست که اگر قوای قضاییه و قهریه در دست داشت چه میکرد؟
او در مقدمه مطلبش، “تشكيك در سلامت انتخابات و القاء تقلب در انتخابات”، “طرح نظارت بين المللي بر انتخابات و تشكيل كميته صيانت از آراء”، “افزايش انتظارات و مطالبات عمومي”، “تلاش براي سلب اعتماد مردم از نظام و القاء نا كار آمدي حاكميت”، “هجمه به گفتمان انقلاب امام و رهبري”، “تهديدنمايي، بحران نمايي و سياه نمايي از وضعيت كشور” و “به صحنه آمدن تمامي مخالفين و معاندين نظام” را نشانههای انقلاب رنگی توسط حامیان میر حسین ارزیابی میکند.
اما سوال آنجا است که چطور میتوان این گزینهها را به اصلاحطلبان نسبت داد و اگر اصلاح طلبان برخی یا همه این موضوعات را مطرح کرده باشند چگونه میشود نتیجه گیری کرد که هدفشان از طرح این موضوعات براندازی، یا انقلاب مخملین است؟
“تقلب در انتخابات” از جمله نگرانیهایی است که در همه ادوار انتخابات گریبانگیر نیروهای اصلاحطلب بوده است و به ایام معاصر محدود نمیشود. این مساله تا به حال از زبان بزرگان اصلاحات به کرات شنیده شده است. اما آیا تنها اصلاحطلبان این موضوع را مطرح کردهاند؟ محمود احمدینژاد در کورس دور دوم انتخابات ریاست جمهوری دولت نهم، با بیان اینکه از زخم خوردگان تقلب در انتخابات است(نقل به مضمون) نارضایتی خود را از انتخابات دور نخست اعلام کرد. بنابراین اگر تشکیک در سلامت انتخابات نشانهای برای انقلاب مخملین است او نیز در این انقلاب سهیم است. همچنین بسیاری از کاندیداهای اصولگرای مجلس هشتم که نماینده هفتمین پارلمان جمهوری اسلامی بودند نیز از تقلب در انتخابات گلایه داشتند.
از دیگر سو “طرح نظارت بين المللي بر انتخابات و تشكيل كميته صيانت از آراء”، به زعم آقای سراج نشانه دیگری از انقلاب مخملیاست. در ابتدا باید از نویسنده پرسید چه کسی، کسانی یا گروهی مساله نظارت بینالمللی در انتخابات را مطرح کرده است؟ اگر برای پاسخ به این سوال، کلیدواژه ” نظارت بینالمللی بر انتخابات ایران” را در گوگل جستجو کنید خبری از دویچهوله در راس خبرها قرار میگیرد که بر اساس آن “کمیته دفاع از انتخابات آزاد” با صدور بیانیهای خواستار نظارت بینالمللی بر انتخابات ریاست جمهوری ایران شده است.
شيرين عبادی، صديقه وسمقی ، مرضیه مرتاضی لنگرودی، نرگس محمدی، احمد صدر سید جوادی، ابراهيم يزدی، تقی رحمانی، سعيد مدنی، ، عبدالفتاح سلطانی، عزت الله سحابی، عطاالله شيرازی،
علی اکبر معين فر، محمد بسته نگار، محمد توسلی، خسرو سيف، محمد سيف زاده،
محمد علی دادخواه، محمد علی عمويي، مرتضی کاظميان، ، هاشم صباغيان، داوود هرمیداس باوند، هادی اسماعیل زاده، حسین شاه اویسی و مهدی معتمدی مهر از اعضای این کمیته هستند که بیشترشان گرایشات سیاسی متمایل به نهضت آزادی دارند.
محمدعلی دادخواه، از اعضای این کمیته در پاسخ به سوال دویچه وله که میپرسد:”این کمیته خود کاندید خاصی را در انتخابات آتی ریاست جمهوری در نظر ندارد، بلکه فقط از نوع انتخابات آزاد، سالم و عادلانه دفاع میکند. آیا همین طور است؟” پاسخ میدهد:”بله. این کمیته در مورد نگرش حقوقی، قانونی به بایدها و نبایدهای یک انتخابات سالم و عادلانه از منظر حقوق بینالمللی از یکسو، و از منظر حقوق داخلی از دیگر سو و ضوابط اصولی و قواعد خردورزانه، اعمال نظر و اظهار عقیده میکند.”
اما خبری مبنی بر درخواست موسوی و کروبی یا گروههای سیاسی حامیشان برای نظارت بینالمللی بر انتخابات ریاست جمهوری منتشر نشده است. بنابراین اصلاحطلبان از این اتهام نیز تبرئه میشوند.
جرم دیگر اصلاح طلبان اما تشکیل کمیته مشترک صیانت از آرا توسط موسوی و کروبی به ریاست حجتالاسلام محتشمیپور است. محتشمیپور درباره این کمیته میگوید:”بر اساس آخرین خبر اعلام شده توسط رییس ستاد انتخابات، کاندیداها باید حدود 47 هزار نیرو به عنوان نماینده بر سر صندوقها داشته باشند، لذا کاندیداها باید این تعداد افراد را شناسایی کرده و آموزشهای لازم را به آنها بدهند، یکی از مهمترین وظایف کمیته صیانت از آرا این است که این نیروها را با مسایل قانونی، قوانین انتخابات و شرح وظایف مربوط به انتخابات آشنا کند.”
از سوی دیگر صادق محصولي، وزير کشور با اشاره به راهکارهاي موجود در قانون اساسي براي نظارت بر انتخابات گفته است: “قانون پيش بيني هاي لازم را کرده و از جمله موارد موجود براي نظارت، اين است که هر يک از نامزدها مي توانند يک نفر را به عنوان نماينده خود در شعب اخذ راي داشته باشند.”
به گزارش رجا نیوز، وي پيش از اين نيز از حق هر کانديدا براي معرفي 36 هزار نماينده در حوزههاي رايگيري (به تعداد صندوقهاي رايگيري کل کشور) خبر داده بود.
بنابراین تشکیل چنین کمیتهای که با هدف آموزش نمایندگان کاندیداها برای نظارت بر مراحل اجرایی رایگیری و شمارش آرا است، نمیتواند مشکلات قانونی در بر داشته باشد.
“افزايش انتظارات و مطالبات عمومي” نیز یکی از مکانیزمهایی است که به اعتقاد آقای سراج، توسط اصلاحطلبان به کار گرفته شده تا انقلابی مخملی بهراه بیافتد. اما مصداقی برای این مساله ذکر نشده است. وی در این یادداشت منظور خود از افزایش انتظارات عمومی را شرح نداده و نگفته است که چطور امکان پذیر است که یک کاندیدا در سخنرانیهای انتخاباتی انتظارات عمومی را بالا ببرد، اما کاندیدای دیگری که او نیز وعدههایی برای مدیریت بهتر کشور دارد با سخنرانیهایاش این انتظارات را افزایش ندهد؟ به عبارت دیگر، آیا سخنرانیهای انتخاباتی آقای احمدینژاد در 4 سال پیش، چنین خطری را در بر نداشت، یا سخنرانیهایی که اینروزها انجام میدهند؟ و تنها سخنرانیهای انتخاباتی اصلاح طلبان باعث افزایش انتظارات عمومی میشود؟ در غیر اینصورت آقای احمدینژاد نیز قصد براندازی نرم داشته و دارند و خودتان خبر ندارید. نگاهی به وعدههای انتخاباتی آقای احمدینژاد در سال 84 معیار مناسبی در این زمینه خواهد بود:
_ سطح رفاه را بايد به حداكثر برسانيم.
_ مدير بايد همه حرفها را بشنود، امكان دسترسي به آن باشد و عدالت محور باشد.
_ بايد اصلاحاتي در شيوه اداره كشور انجام شود.
_ مردم بايد امكان دخالت در امور سياسي و دخالت در مسايل سياسي، اقتصادي را داشته باشند.
يعني اقتصاد را ملت اداره كند، سياست را ملت اداره كند و فرهنگ را ملت رشد بدهد.
_ ما بايد بتوانيم فضايي ايجاد كنيم كه آزادي در بالاترين حد ايجاد شود.
_ ما ميخواهيم جلوي رانتها را بگيريم.
_ يكي از كارهاي من اين است كه وزارت خارجه مدافع حقوق همه ايرانيان خارج از كشور شود. هر كس كه ايراني است در هر جاي دنيا، دولت خادم اوست.
_ دولت بايد در ارايه خدمات به قيافه، قد، مذهب، لباس و سليقه طرف نگاه نكند و حقوق اجتماعي همه را يكسان توجه كند و حق ندارد بين افراد، درجه يك و دو تعيين كند و هر كس كه در راس دولت قرار ميگيرد خادم كل ملت است.
_ عرصه مسئوليت سه بخش بايد شود ١ _ كارهايي كه مردان انجام ميدهند ٢ _ كارهايي كه زنان ميتوانند انجام دهند ٣_ عرصه مشترك كه بر اساس شايستهسالاري است.
_ بايد بانكها اصلاح شود و با كمترين هزينه بيشترين خدمات را بدهند.
_ بودجهها بايد بر اساس عدم محروميت توزيع شود.
_ تمركز گرايي را از تهران خارج ميكنيم تا تهران خلوت شود.
_ مطبوعات بايد ياد بگيرند از آزادي خوب استفاده كنند و مسئولين هم بايد سعه صدر بيشتري داشته باشند.
_ خدا يك فكرهايي به ذهن من انداخت كه سالها اگر فكر ميكردم به آن نميرسيديم.
این وعدهها و بسیار دیگر باعث افزایش انتظارات عمومی نمیشوند؟ به نظر آقای سراج در زمان نوشتن این یادداشت کاملا از مسیر انصاف خارج شده بودند.
“تلاش براي سلب اعتماد مردم از نظام و القاء نا كار آمدي حاكميت” تهمت دیگری است که رییس سازمان بسیج دانشجویی به اصلاحطلبان وارد دانستهاند. البته ایشان برای این مورد نیز هیچ مصداقی را منتشر نکردهاند. با این حال میتوان تصور کرد که وی دولت نهم و شخص آقای احمدینژاد را مساوی کل نظام فرض کرده بودند. چون در غیر این صورت هیچ یک از دو کاندیدا درباره خدمت به جمهوری اسلامی تردید ندارند و هرآنچه نقد دارند به دولت نهم است. کافیاست برای دانستن نظرات هر دو کاندیدا به سایت یا آرشیو روزنامههایشان مراجعه کنید، تا بدانید که انتشار چنین دیدگاههایی نه انسانی و نه اسلامیاست.
رییس سازمان بسیج دانشجویی، “هجمه به گفتمان انقلاب، امام و رهبري” را نیز بدون ذکر مصداق و احتمالا از سر علاقه شدید قلبی به آقای احمدینژاد در کارنامه اصلاح طلبان درج کردهاند، لابد با این امید که به ایشان بچسبد. اگر نه کافی است ایشان همین یک مورد را ثابت کنند تا تلاش جریان اصلاحات برای براندازی نظام نه یک احتمال آنهم در حد یک یادداشت در یک سایت و یک خبرگزاری که تبدیل شود که پروندهای قضایی. کاش ایشان لا اقل یک مورد از هجمه کاندیداهای اصلاح طلب یا نمایندههایشان به گفتمان انقلاب، امام و رهبری را ذکر میکردند. مگر اینکه ایشان گفتمان آقای احمدینژاد را مساوی با گفتمان انقلاب، امام و رهبری بدانند. در همین زمینه بد نیست ماجراهای آقای مشایی را خدمت ایشان یادآوری کنیم، شاید متوجه معنی هجوم به گفتمان انقلاب، امام و رهبری بشوند. البته از این دست امور در دولت نهم کم اتفاق نیافتادهاست که یک فهرست در این زمینه جمعآوری کردهام.
“تهديدنمايي، بحران نمايي و سياه نمايي از وضعيت كشور” نیز یکی از اتهاماتی است که تفهیم نمیشود. ابتدا باید پرسید که تهدید نمایی به چه معنی است؟ از ترکیب این عبارت میتوان دو دریافت کلی داشت یا اینکه در کشور تهدید زیاد است و یا این گزینه که خطرات زیادی کشور را تهدید میکند. گمان من بر آن است که این عبارت قصد بیان گزینه دوم را داشته است.
اگر چنین باشد، در باره عبارت بسیار غلط تهدید نمایی باید گفت: کشور ایران از دو سوی شرق و غرب تحت محاصر آمریکا است، اخیرا فرانسه در امارات متحده عربی پایگاه نظامی دایمی دایر کرد. طالبان در پاکستان مشغول پیشروی است و در صورت موفقیت اینگروه برای تسخیر اسلامآباد، این گروهمتعصب و تندروی تروریستی، مجهز به 100 موشک هستهای خواهد شد، گروه جندالله با ریاست عبدالملک ریگی، جنوب شرق ایران را کاملا نا امن کردهاست، تجزیه طلبی کردها در غرب کشور بسیار بالا گرفته تا جایی که مقام رهبری در سفر اخیر خود به کردستان خبر از حضور دشمن پشت مرزهای کردستان دادند، با این اوصاف، وقتی اسراییل به طور منظم تهدید به حمله میکند و آمریکا میگوید که گزینه نظامی برای حمله به ایران، روی میز است، باید به سیاست خارجی تهاجمی دولت نهم افتخار کرد؟ اگر اینطور است، درست میفرمایید اصلاحطلبان همین فعل غلط شما را انجام میدهند: تهدید نمایی!!!
آخرین افترای رییس سازمان بسیج دانشآموزی به اصلاح طلبان اما “به صحنه آمدن تمامي مخالفين و معاندين نظام” است. ایشان باز از کسی نام نبردهاند و ما نیز علم غیب نداریم، اما باید به ایشان گفت که اگر معاندین و مخالفین نظام محاکمه نشدهاند چطور شما عناد و مخالفتشان با نظام را تشخیص دادید؟ اگر محاکمه شده و تبرئه شدهاند که در حال افترا زدنید و این خود جرم است هر چند این افترا به اشخاص نا معلومی زده شده است و از این بابت نمیتوان شما را محاکمه کرد. و اگر محاکمه شده و محکوم شدهاند که الان یا در زنداناند یا به انحاء مختلف دوره محکومیتشان را میگذرانند پس نمیتوانند در صحنه باشند. و اگر دوره محکومیتشان را سپری کرده باشند که بازگشتشان به صحنه بلا اشکال است.
با این همه ممکن است منظور ایشان معاندین و مخالفین خارجی باشد که باید گفت: معاندان و مخالفان خارجی مگر به دست من و شما کنترل میشوند که اگر از ما حمایت کردند ما بد باشیم و از شما حمایت کردند شما بد باشید؟ از طرف دیگر از کجا باید بدانیم که حمایت معاند خارجی از کاندیدایی برای رای نیاوردن او نیست؟ به عبارتی از کاندیدایی حمایت میکنند که نمیخواهند رای بیاورد.
به آقای سراج توصیه میشود قبل از به کار گرفتن بی قاعده و به اصطلاح کیلویی کلمات، قدری آنها را مزمزه کنند و سپس بر زبان و قلم جاری سازد تا بتواند در مقابل یکایک آنها پاسخگو باشد. اگر نه هجوم بی منطق با استفاده از کلمات ترو تمیز، تصویر مافیای جنایتکار را در ذهن زنده میکند که در لباسی شیک و اتوکشیده، افراد را به حکم تیر محکوم میکرد.
پاسخ به ادامه یادداشت ایشان را نیز لازم نمیبینم چه آنکه با کتمان مقدمه، موخره بلا موضوع میشود.
از مقام قدسي اش
آگوست 5, 2007 روی 3:25 ب.ظ (پرسه زن)
تخته سنگي را تکيه گاه کرده ام و به حالت قهر پشت به پشت اش داده ام. پايين دست را با آن خانه هاي کوچک و بام هاي شيرواني اش مي پايم. جايي است در بلندي هاي ده کن. پياده آمده ام اينجا که تنهايي ام را تنهايي وجب بگيرم.
ساعت از 5 عصر گذشته است، نسيم سردي روي کوهستان را مي نوازد. زمستان رو به سبزي است و زمين هم چنان از برف مدام چند روز پيش نم دارد. سردم است.سعي مي کنم زانوهايم را به به حالت چمباتمه در ميان سينه ام جمع کنم و با ها کردن، دست هايم را از لرزش وابدارم. فايده اي ندارد. صورتم يخ کرده است و دست هاي سرما زده ام از بس مشت شان کرده ام و چسباندم شان به لب هايم، ترک خورده اند. روي پنجه هايم و سربند انگشتانم، رد دردناکي از خون پيدا است. وسوسه مازوخيستي غريبي ترغيبم مي کند که زخم ها را بگشايم. خون تازه اي روي دست هايم به راه افتاده و از گرماي اش لذت مي برم.
****
درد دشت سرسبز پهناوري غرق شدم. مثل يک هاگ که از نرگسي نرينه اي جدا مي شود و جهان را سوار بر بادها سير مي کند تا نرگس محبوب اش را در آغوش گيرد و بارورش کند، بي مقدمه در دل اين صحراي پهن آور فرود آمدم. همه چيز اين دشت به بهشت مي ماند. و من مرده ام انگار. از همه چيز گذر مي کنم و بي آنکه مانعي باشد، با سرعت نور پهنه دشت را سير مي کنم. سبک شده ام. پر… هوا… حتي سبک تر… اصلا نيست شده ام گويا. حتي سايه ام هم نيست. لحظه اي درنگ مي کنم. اطراف ام را نگاه مي کنم. خبري نيست. تنها باد است که در گيسوان صحرا چنگ مي زند و طلايي گندمين اش را با خود به هر سو مي برد. پايم را به زمين مي کوبم، سفت است. اما چرا صدايي بر نمي آيد.با دست صورت ام را مي نوازم اما دردي نيست. موقعيت دلهره آوري است. من جسم ام را کجا وا نهاده ام؟ اينجا کجا است؟ و چرا اين چنين بهشت است؟
سعي مي کنم بلندترين قله هاي صحرا را نشان کنم و از آنجا دنبال شهرم بگردم و بالاتر روم. بالاي کوه ايستاده ام و دست سايبان پيشاني، به فرو دست نگاه مي کنم. خبري نيست. بي خانه. بي آدم. همه جا صحرا است. پر است از گل. بوي تند علف تازه سراسر دشت را پر کرده است. مستاصل شده ام. چه کار کنم؟ تخته سنگي پيدا مي کنم و به حالت قهر پشت به پشته اش مي دهم. راهي… راه فراري…. اما از کجا؟ به کجا؟ تا به حال چنين رها نبوده ام. آزاد آزاد…
قدري سکوت مي کنم و به صداي هوهوي باد گوش مي دهم. ابر هاي سفيد متراکم، خرامان آسمان را گز مي کنند و گاهي مقابل چشم هاي خورشيد طوري گام مي زنند که نتواند همه جارا ببيند، اصرار دارند انگاري که او بعشي چيز هارا نبيند. مي خواهند چيزي را بپوشانند شايد. و چند لحظه بعد دوباره خورشيد سرک مي کشد و با اشتياق تمام زمين را نگاه مي کند. راستي مگر اينجا زمين است؟
از همه چيز مايوس شده ام. آخر اينجا چه بايد بکنم؟ همه چيز غير منتظره است. من کار داشته ام. فکر داشته ام. برنامه. خانواده ام. دوستانم… چرا اين چنين عاجزم؟ سرم را با دست مي فشار و. با افکارم کلنجار مي روم.
صداي بال هاي پرنده اي به خودم مي آورد. چشم مي چرخانم و از دور مي بينم اش که مي آيد. از دامنه کوه فرز مي آيد و رقص کنان… نرم و صبور… و من غرق تماشا…
نزديک تر مي رسد و نزديک تر… چهره اش را مي شناسم.قديس است. با ابروان خميده و چشماني به رنگ ياقوت سبز… چشم در چشم هاي اش مي دوزم. لب از لب بر نمي آيد که سلام اش کند. خون به چهره ام دويده است و گونه هاي ام سرخ. نگاه در نگاه. نزديک تر مي آيد و بال مي گشايد و به برم مي گيرد و بوي تن اش مست ام مي کند. اما اراده اي نيست. مانند آهويي در چنگال شير… به دام افتاده ام. توانم نيست که سخن بگويم. پوست نرم صورت اش که صورت ام را مي نوازد و پر هاي نازک اش که به تن ام التيام مي دهد… مي خواهم گرم در آغوش اش بگيرم سخت بگريم. مي خواهم زبان بگشايم به گلايه که کجا بوده اي؟ مي خواهم… اما به اسيري برده است مرا… عاجزم از حرکتي… اختيار از کف داده ام…
بال مي گيرد و بالا مي رود و سلام مي کند و نمي دانم چه مي شود که سلام مي دهم و او مي خندد.
و مي گويد: فرزند… رنگ باخته اي؟
مي خواهم بگويم عشق رنگ از رخساره گرفته است اما چطور؟ مگر مي شود؟ زبان قفل است.
و بي آنکه صبر کند باز مي گويد: عاشق شده اي. رنج مي بري. فراز مي روي و غرق مي شوي.
من چه بگويم؟
لبخندي مي زند و سرم را در دستان اش مي گيرد و ندا ميدهد: بيم چه داري؟ عشق، فصل است، نه وصل. عشق قرار ندارد که خانه داشته باشد. سامان ندارد که تعلق بگيرد. عشق لا ابالي بي سرو پايي است که پوستين مي پوشد و شعر مي تراوشد. او را چه کار به خانواده و فرزند و خانه؟ عاشق… علايق ات را يک سره بر باد دهکه عشق براي تو کافي است.
چشم هاي ام تر شده اند. بي آنکه بدانم چرا، نرم مي بارند و چه سخن دارم که بگويم با او که هر آنچه مي گويد دل خواه ام است؟ او که همه، رضا است و همه، عشق است و همه، آرامش است. چه بناي گله با او گذارم؟ که يک سره مطبوع است و مطلوب؟ از مقام قدسي اش چه کم مي شود بدون من؟ و چه ها که بر من نيافزوده است… اين رب النوع عشق؟ او همه چيز است و من هيچ و او من است و من از آن اوي ام. بگذار آن چه مي خواهد با من اش بکند. بگذار جامه بدراند و روح برگيرد و دل بگسلد از هر چه تعلق است. بگذار…
و مسيحا است گويي که مي گويد: ديده تر کن. ديده هاي تو از آب چشم خانه تر نيست که اين رود است. که عشق است. اين عشق است که جاري شده است و مي خرامد و مي تراشد و صيقل مي زند و رنگ مي برد و پاک مي کند و تهي…
و من ديگر نمي گريم که مي بارم و مي خرام ام و جاري مي شوم و سيل مي شوم و پيش مي روم و با کوه مي پيچم و تاب مي خورم و به دشت مي روم و به رود مي ريزم و دريا مي شوم… اقيانوس…
اما او محکم و استوار مقابل من ايستاده است. اين عشق مجسم که کام مي گشايد و دشت را با عطر بهشتي مي پراکند و مي گويد: بخوان… عشق… فرزند…
اما کام نمي چرخد که کلامي برآيد. هيچ در هيچ ام انگاري…
باز مي گويد: بگوي عشق…
و من باز عاجز… محو در لعل لب هايي که به لبخند گشاده مي شوند و به گل مي نشينند و صحرا معطر مي کنند و صدا مي شوند و وحي مي شوند که بگوي عشق…
دست پاچه ام. اجابت اش بايد کرد. و به ياد مي آورم که سلام دادن اش چه آسان بود. چه دل نشين. تو گويي هزاران سال است که مرا تنها سلام آموخته است و گفتم سلام.
قديس ام، لبان اش را به خط مستقيم کش داد و گونه هاي اش برآمد و سلامي داد و رفت…
تا دست دراز کردم که بگيرم اش و به آغوش اش بگيرم و يکي شوم با او… فرو ريختم. موجي بود که برخواسته بود و من ديگر نه دست داشتم و نه دستاري و نه چشمي و نه جسمي. دريا شده بودم. و او رفته بود… بي او چه مي کردم؟ او پيرم بود و چراغ سلوک ام… او بود و من نبودم… بي او…
از فرط اشک هايم … خواب ام برد…
****
غرش ترسناک آسمان شوکه ام کرد. از جاي برخواستم و دريافتم که يک سره در خواب بوده ام. تن ام درد مي کرد. و سرما تمام جسم ام را فرا گرفته بود… نمي دانم سرماي کوهستان بود يا هجران عشق که چنين مي لرزاندم…
هوا تاريک بود و ستاره ها طلوع کرده بودند و ماه هلال بود… از دامنه کوه هاي شمال ده کن سرازير شدم. چشم سوي خانه داشتم. اما دل همچنان به حالت قهر به تخته سنگ تکيه داده بود…
هوا تاريک بود و ستاره ها طلوع کرده بودند و ماه هلال بود… از دامنه کوه هاي شمال ده کن سرازير شدم. چشم سوي خانه داشتم. اما دل همچنان به حالت قهر به تخته سنگ تکيه داده بود…
توضيح: قرار بود مطلبي رو که در زير مي گذارم را با تيتر “تو بمان” پست کنم. اما به اين دليل که نتوستم امکان شنيدن موسيقي زيباي بايد بودن رو فراهم کنم. کلا بي خيال اش شدم. اما حالا ديدم حيفه گفتم بگذارم اش.
بودن من چه اهمیتی دارد؟
وقتی بودن تو چنین برجسته است.
همه چیز حول تو نظم می گیرد.
بمان…
لطفا…
چ.ن: با نگاهی به ترانه باید بودن از بابک روزبه و صدای دل نشین علیرضا عصار…
سلوک ام
جولای 31, 2007 روی 10:13 ب.ظ (پرسه ها)
خواب مي ديدم… خواب آشفته اي بود. اما در اين ملغمه دراکولاها، پريان و دعواهاي فردا و ديروز… قديسي نزديک ام آمد و با من سخن گفت. عجيب بود…
گفت: فرزند… عاشق باش…
گفتم: قديس… عشق به چه چيز؟
گفت: عشق خود را به تو مي نماياند.
گفتم: پس من چطور عاشق باشم.
گفت: عاشق عشق باش… خودش مي آيد.
گفتم: عشق چيست قديس؟
گفت: وضعيت بغرنجي است، عشق. چيز کوچکي است. به نقطه مي ماند. به داغ. چيزي در ميان سينه ات مي سوزد و مي گدازد. جاري مي شود و سيل مي شود و وجودت را مي برد و بي تاب مي شوي. عشق گسترش مي يابد و تو ديگر مي شوي. تو مي شوي آنچه که نبوده اي. ماده ات روح مي شود. هوا مي شوي و باد مي شوي و ابر مي شوي و مي باري. کلمه مي شوي و موسيقي مي شوي و شعر مي شوي و شاعر. بار مي گيري و سنگين مي شوي و غم ناک مي شوي و عاشق.
گفتم:چه سود قديس؟
گفت: جلا مي خوري. سفيد مي شوي. رنگ مي بازي و نيست مي شوي.
گفتم: براي چه؟
گفت: براي چه هستي؟
گفتم: براي اين ام که مجبورم. کسي از من سوال نپرسيد. من لاجرم هستم.
گفت: آرزويت چيست؟
گفتم: لذت.
چهره در هم کشيد و گفت: از چه؟
گفتم: هر آن چه لذت بخش باشد.
گفت: چه سود؟
گفتم: هيچ.
گفت: پس تو هيچي فرزند.
گفتم: چه بايد باشم؟
گفت: عاشق باش.
گفتم: براي چه؟
گفت: براي اين که هيچ نباشي.
گفتم: چه مي شوم؟
گفت: هست مي شوي. خلق مي شوي. خالق مي شوي…
و گفت: تو اينجايي که عاشق شوي. که خالق شوي. که خودت را بيافريني.
گفتم: من چيستم؟
گفت: هيچ.
گفتم: پس نيست، چگونه هست مي شود؟
گفت: عشق، خلق ات مي کند.
گفتم: قديس… تو گفتي که عشق هم نيست ام مي کند. الان هم که نيستم.
گفت: اکنون تو هيچي. نيست نيستي. عشق تورا از هيچ هست مي کند. و هستي ات را در هستي ديگري نيست مي کند.
گفتم: چگونه؟
گفت: تو با عشق مي سوزي. داغ مي شوي. و پير مي شوي. و آنگاه که عشق مي گدازدت، يکسره فکر مي شوي. يک سره در معشوق ات غرق مي شوي. غور مي کني و فرو مي روي. فرو مي روي و تا عاشقي اوج مي گيري. عشق تو را مي شويد و تکه هايت را با خود به دور دست ها مي برد و عشق مي ماند و تو عشق مي شوي.
گفتم: معشوق ام چه؟
گفت: عشق، معشوق است.
گفتم: معشوق من کيست؟
گفت: چه فرق مي کند؟
گفتم: فرق مي کند قديس. من از رنج عشق مي هراسم. اگر معشوق با من نماند چه؟
گفت: عشق هست.
گفتم: پس غم اش را چه مي گويي؟ رنج اش را چه کنم؟
گفت: عشق است.
گفتم: عشق رنج است. غم است. سوک است.
گفت: سلوک است.
گفتم: سلوک؟
گفت: هدايت مي شوي.
گفتم: به کجا؟
گفت: به عشق.
گفتم:کجا است؟
گفت: همه جا.
گفتم: پس هدايت چه مي شود؟
گفت: از نقطه به حجم تبديل مي شوي. گسترش مي يابي و پخش مي شوي. هست مي شوي و بعد هستي. تو هستي مي شوي و خالق مي شوي.
و از خواب پريدم…
چيزي ميان سينه ام مي سوزد…
عشق از کجا؟ به کجا؟ عاشق شده ام انگار اما …
من هستم یا به شما ربطی ندارد، لطفا سرک نکشید
جولای 22, 2007 روی 8:20 ب.ظ (پرسه ها, کوچه هاي بنفش)
هی سیگار می کشم و دود می شوم و به هوا می روم. هی کار می کنم و عرق می ریزم و پول می شوم و خرج می شوم. هی می خوابم و خواب می بینم و بیدار می شوم و خواب هایم به هدر می رود. هی غذا می خورم و چاق می شوم و بیشتر عرق می ریزم و بیشتر خسته می شوم. هی چشم در چشم دیوار ها می شوم که بین من و چیز هایی که دوست شان دارم فاصله می اندازند. هی تبدیل می شوم به چیز هایی که دوست شان ندارم و نمی فهمم که چرا باید چنین کنم؟ هی آن چیز هایی که دوست شان دارم از من فاصله می گیرند.
من نمی فهمم. نمی فهمم که چرا باید این طور، سگی، زندگی کنم؟ نمی فهمم چرا دوست داشتن جرم است؟ نمی فهمم چطور می شود عاشق شد و ابراز نکرد؟ نمی فهمم چطور می شود کسی را دوست داشت ولی دوست داشته نشد. نمی فهمم چرا باید زندگی حرکت کند و به جلو برود و من مجبور باشم با او به جلو بروم؟ نمی فهمم که چگونه می توان از همه تعلقات برید و فقط به ماده تبدیل شد؟ اصلا برایم مفهموم نیست که چرا نباید دوست داشت؟ وقتی دوست می دارم اصلا کار ساده ای نیست درک این چیز ها و از قدرت تحلیل من خارج است.
من نمی توانم. نمی توانم زنده باشم و دوست بدارم و سکوت کنم. نمی توانم هستی ام را و علایق ام را نادیده بگیرم. نمی توانم یک سره ماشین شوم.
من آدمم. البته اگر این واقعیت داشته باشد و من توهم آدم بودن نداشته باشم، من آدمم. من آدمم و بدیهی است که احساس دارم. نسبت به اطرافم واکنش نشان می دهم. اطرافم در من تاثیر می گذارند و من در اطرافم تاثیر می گذارم. من آدمم و لا اقل احتمال دارد که کسی را دوست بدارم. من خسته شده ام، از اطرافم خسته شده ام. من دوست ندارم محاط در محیط ام شوم. من دوست ندارم که برای قضاوت دیگران زندگی کنم. من از پذیرفتن قواعد مرسوم بیزارم. من از اینکه بازی های قاعده مند زندگی شهری مجبورم کنند تا به کسی نگویم دوست ات دارم بیزارم. از اینکه مجبور باشم تا به همه ثابت کنم که کسی را دوست ندارم بیزارم. از اینکه مجبور باشم کسی را به طور پنهانی دوست بدارم بیزارم. از اینکه چاره ای جز پنهان کردم حس ام نسبت به یک دختر نداشته باشم بیزارم. من بیزارم. من آدمم.
من هستم. اگر باور ندارید که من هستم پس دارید خودتان را هم انکار می کنید. چون به هر حال کسی این سطور را نوشته و در حال حاضر شما دارید اینها را می خوانید. پس من هستم. و اگر هستم وجود ام هم قائم به ذات است. یعنی من بی آنکه نیاز به دیگری داشته باشم هستم. من می توانم خودم حرف بزنم، خودم راه بروم، خودم زنده بمانم و خودم پول دربیاورم. پس هستم و اگر هستم نیازی ندارم که کسی چیزی را به من یاد بدهد. چه کسی می تواند ادعا کند که من نمی توانم هنجار های خودم را داشته باشم؟ چه کسی می تواند ادعا کند که من باید از قواعد و قوانین او پیروی کنم؟ چرا باید؟ چرا نباید؟
من. من من ام. یک نفر آدم. به نام علی اردستانی. ریش دارم. لباس های ساده می پوشم. موهایم را به هیچ مدل خاصی آرایش نمی کنم. 90 کیلویی هستم و اضافه وزن دارم چون 178 سانتیمتر قد کشیده ام. من میخ نیستم. من عقاید خودم را دارم. اگر دوست دارید به من بگویید آنارشیست اشکالی ندارد این عقیده شما است. اما عقایدتان را برای خودتان نگه دارید لطفا. چون دست شما تا جایی می تواند آزادانه در هوا بچرخد که به صورت من برخورد نکرده باشد. می بینید؟ من هم بلدم حکم صادر کنم.
شما نمی توانید. شما نمی توانید -در حالی که من هم می توانم حکم صادر کنم- حکم صادر کنید و من را هم مجبور کنید که از حکم شما تبعیت کنم. من بدون شما هم آدمم. من اگر شما نباشید هم خواهم بود. چون دیگر بعد از من، علی اردستانی دیگری نخواهد آمد و من در تاریخ جاودانه ام.
آقایان و خانم ها من از اینکه شما سعی دارید من را اصلاح کنید بدم می آید. خواهش می کنم این را بفهمید. من نمی توانم آن طور باشم که شما دوست دارید پس خواهشا دست از سرم بردارید و اجازه دهید که به حال خودم باشم. دوستان عزیز نسبت من وشما یک نسبت آدم به آدم است. شما – در محتوی- نه از من برترید و نه از من بدتر. شما هم مثل من هستید. این را درک کنید. اگر لازم باشد حاضرم با شما مناظره کنم. حتی حاضرم سر اینکه شما هم تنها یک آدم هستید شرط بندی کنم. اگر لازم باشد تضمین می دهم که شما چیزی بیشتر از یک آدم نیستید. هر جا را که خواسته باشید امضا می کنم و انگشت می زنم. شما آدم اید.
لطفا زحمت بکشيد و تا جايي که امکان دارد به من کاري نداشته باشيد. البته مي دانم کار سختي است اما به هر تقدير اميدوارم که ديگر سعي نکنيد در کار بنده دخالت کنيد. مثلا اينکه من با چه کسي روابط افلاطوني دارم؟ … به شما هيچ ربطي ندارد. لطفا سرک نکشيد
پ.ن : بايد اين نکته را هم متذکر شوم که منظور از من، تنها علي اردستاني نيست. هر کس ديگري، حتي خود شما هم مي تواند در مقام نگارنده اين سطور قرار بگيريد.
پک… پوف…
جولای 21, 2007 روی 10:00 ب.ظ (پرسه ها)
پاره پاره شده حواسم… قدري پيش خط هايي که مي نويسم… قدري پيش گرماي هوا… و بوي عرق تنم… بايد مراقب باشم کسي اذيت نشود… بايد حواسم باشد به تيک تاک ساعت… و صفحه هايي که هنوز سفيدند… تلفن ام زنگ مي خورد… آه لعنتي … حوصله ات را ندارم… جواب اش را نمي دهم… احساس مي کنم که سرم سنگين است… بايد کاري کنم… حواسم جمع نيست… کلي کار… خداي من چه روزهاي دلهره آوري… همه جا پر است از اشيايي که برايم شکلک در مي آورند و آدم هايي که مي خواهند روده درازي کنند… چقدر اضطراب دارم… با انگشت هايم روي ميز تحريريه ضرب مي گيرم… درق درق درق… عصبي است. با اين کار سعي مي کنم به اعصابم مسلط شوم و تمرکز کنم اما فايده ندارد… آدم ها بي موقع توي افکارم مي آيند و مشغولم مي کنند… چشم هايم گير مي کند به نقطه نا معلوم ماتي که سعي دارد در ذهنم نفوذ کند… اما چشم من تصوير تاري را به مغزم مي فرستد و به نقطه اجازه نمي دهد که افکارم را به هم بريزد. يک باره همه نگراني ها به جانم هجوم مي آورند… با سعيد قرار دارم که برويم سينما… فاطمه گفته بود که بايد برويم گزارش بگيريم… دست خط ام دهن کجي مي کند… تا ساعت چهار بايد سه صفحه تايپي که مي شود بيست و چهار صفحه دست نويس تحويل دهم… گوشي ام زنگ مي زند… اسماعيل است… يک برنامه است گزارش اش را مي گيري؟ نه… و قطع مي کنم… گوشي ام را خاموش مي کنم و از تحريريه مي زنم بيرون، آفتاب توي صورتم مي زند، چشم هايم را انگار که يک ليوان آب غوره خورده باشم هم مي کشم… سايه اي پيدا مي کنم و زيرش مي ايستم… اين پا و آن پا مي کنم … حالم خوب نيست… نفس تنگي مسخره اي اذيتم مي کند… انگار ريه هايم پر شده باشد از حجمي لزج و سنگين… نفس عميقي مي کشم… يک بار ديگر… فايده ندارد… مثل بغض سنگيني است که مي خواهد بترکد اما تلنگري نيست… سکوت مي کنم… بي حرکت… گويي قرار است خودم را از سگي استتار کنم… جنب نمي خورم… دهانم تلخ شده است… پلک هايم سنگين ست… گلويم خشک است… آب… اين اطراف هيچ آب سرد کني نيست… بايد حرکت کنم… فرار کنم… از همه چيز… از خودم هم بايد جلوتر بيافتم… آفتاب عمودي مي تابد… دکه روزنامه فروشي… آب معدني… اهههههه… چقدر تشنه بودم… نصفه بطري را يک سره بالا مي کشم… يک نخ سيگار آتش مي زنم و زير سايه اي به ديوار ديگري تکيه مي زنم… پک… پوف… سعي مي کنم همه نيکوتين اش را بگيرم… از بيني نفس مي گيرم… و نفس ام را حبس مي کنم… با هر دودي که از دهانم بيرون مي آيد… حجم لزج هم از ريه هايم بيرون مي ريزد… دارم سبک مي شوم… آرام به جلو ليز مي خورم و سرم خيلي سبک روي شانه هايم چپ و راست مي شود… باز پک مي زنم و دود مي کنم به آسمان… حالم بهتر است فيلتر اش را دور مي اندازم و به سمت تحريريه حرکت مي کنم… ساعت تازه دوازده است…
صفر
جولای 19, 2007 روی 5:19 ب.ظ (پرسه ها)
باور نمی کنم
اینجا سرد تر از آن است که بتوانم زنده بمانم
و دور تر از آن است که فریادم به تو برسد
و صعب تر از آن است که نزدیک تر بیایی
باور نمی کنم
امید تو واهی است.
من ات
جولای 16, 2007 روی 6:46 ب.ظ (پرسه ها)

حالم بد است.
احساس می کنم که منم نیست می شود.
من نیست می شوم.
من در سرایت به جمع نیست می شوم.
من جمع می شوم.
و تفریق حذف می شود.
فردیتم به تو تبدیل می شود.
به شما.
ما.
ما هست می شویم.
هستی من به بودنتان بسته می شود.
من در نبودن تان به تو تقسیم می شود.
به شما.
ما نیز نیست می شود.
من چیست در فراغ؟
من در میان جمع
یا جمع در من است؟
آخ از سرم درد می کند.
سرم آیا برای چیست؟
مال من است؟
من چیست؟
جسمم چطور؟
هستی من بدون صدا، جسم…
رفتار من چطور تفسیر می شود؟
من چیست؟
من گناه؟
من عشق؟
من یاوه های مکرر؟
من با تو ؟
بی تو؟
بی شما؟
من چیست؟
من سرم؟
یا جسم؟
یا گناه؟
من قطره ام
از آب…
دریا…
من هیچ ام.
ای وای از سرم که چرا درد می کند.
حالم بد است.
بی تو.
احساس می کنم که منم نیست می شود.
يک ليوان آب خنک؛ لطفا!
جولای 11, 2007 روی 7:35 ب.ظ (جامعه)
ماشين ها بوق مي زنند، موتورها چراغ قرمز را رد مي کنند، گدايان دست دراز مي کنند، ترافيک کلافه مان مي کنند، چراغ ها طول مي دهند، هوا گرم تر مي شود، آدم ها عاصي مي شوند، بنزين ها دود مي شوند و به هوا مي روند.
آه خداي من، کوچه ها انگار هر روز آب مي روند، تنگ تر، نفس به شماره مي افتد، صدايي از گوشه اي: آي نفس کش؟! و جيرينگ، شيشه ها خورد مي شوند. صداي جيغ زني به گوش مي رسد: دزد، دزد، کيف ام را برد… بگيريدش.
ترمز گوش خراش اتوبوس،آژير پليس نزديک تر، يکي به آن يکي مي گويد: بد بخت تازه عقد کرده بود. با موتور کار… خرج عروسي اش… لاستيک ها … خون… و دود بالاي خانه اش به رقص درآمده، خانه اي که بود… که دود شد و رفت هوا… بنزين هاي پارکينگ…
زندگي خشن تر از آن است که امانش بدهد. بايد زود تر تصميم اش را مي گرفت… آن مشتي که به صورتش کوفت… مرد… عروس اش حالا تنها مانده، کلاه ايمني اش ؟، کيف اش را بردند؟ آوخ، نکند کارت شناسايي اش…؟ اگر آن روز در جشن بهزيستي دست در جيب اش مي کرد…! بليط هواپيماي اش…؟ و کارت سوخت؟ چه صيغه مبالغه آميزي… آتش! دود، خانه اش را نگاه…، بنزين هاي توي پارکينگ را بگو…
بازي تمام نشده است… تازه نيمه دوم… سوت… اين نيمه چطور مي گذرد؟ باز هم در کوچه… پير مرد، دست در يقه پسرک مغرور که چرا اينجا… سر کوچه؟ … مشت… و خون… و پسرک در زندان؟ دار… دار مکافات … دنياي بي رحم، امانش نمي داد… در يک لحظه همه چيز که سفيد بود، سياه شد… کاش يک کم خاکستري مي ديد… با تساهل… کاش… و پسرک با خود مي گويد: آه چقدر هوا اين تو گرم است… يک ليوان آب خنک لطفا…
