Posts Mentioning RSS تغییروضعیت بند‌های دیدگاه | میان‌بُرها

  • علي اردستاني 10:13 pm در July 31, 2007 پیوند پایدار | پاسخ  

    سلوک ام 

    خواب هايمخواب مي ديدم… خواب آشفته اي بود. اما در اين ملغمه دراکولاها، پريان و دعواهاي فردا و ديروز… قديسي نزديک ام آمد و با من سخن گفت. عجيب بود…

     

    گفت: فرزند… عاشق باش…

     

    گفتم: قديس… عشق به چه چيز؟

     

    گفت: عشق خود را به تو مي نماياند.

     

    گفتم: پس من چطور عاشق باشم.

     

    گفت: عاشق عشق باش… خودش مي آيد.

     

    گفتم: عشق چيست قديس؟

     

    گفت: وضعيت بغرنجي است، عشق. چيز کوچکي است. به نقطه مي ماند. به داغ. چيزي در ميان سينه ات مي سوزد و مي گدازد. جاري مي شود و سيل مي شود و وجودت را مي برد و بي تاب مي شوي. عشق گسترش مي يابد و تو ديگر مي شوي. تو مي شوي آنچه که نبوده اي. ماده ات روح مي شود. هوا مي شوي و باد مي شوي و ابر مي شوي و مي باري. کلمه مي شوي و موسيقي مي شوي و شعر مي شوي و شاعر. بار مي گيري و سنگين مي شوي و غم ناک مي شوي و عاشق.

     

    گفتم:چه سود قديس؟

     

    گفت: جلا مي خوري. سفيد مي شوي. رنگ مي بازي و نيست مي شوي.

     

    گفتم: براي چه؟

     

    گفت: براي چه هستي؟

     

    گفتم: براي اين ام که مجبورم. کسي از من سوال نپرسيد. من لاجرم هستم.

     

    گفت: آرزويت چيست؟

     

    گفتم: لذت.

     

    چهره در هم کشيد و گفت: از چه؟

     

    گفتم: هر آن چه لذت بخش باشد.

     

    گفت: چه سود؟

     

    گفتم: هيچ.

     

    گفت: پس تو هيچي فرزند.

     

    گفتم: چه بايد باشم؟

     

    گفت: عاشق باش.

     

    گفتم: براي چه؟

     

    گفت: براي اين که هيچ نباشي.

     

    گفتم: چه مي شوم؟

     

    گفت: هست مي شوي. خلق مي شوي. خالق مي شوي…

     

    و گفت: تو اينجايي که عاشق شوي. که خالق شوي. که خودت را بيافريني.

     

    گفتم: من چيستم؟

     

    گفت: هيچ.

     

    گفتم: پس نيست، چگونه هست مي شود؟

     

    گفت: عشق، خلق ات مي کند.

     

    گفتم: قديس… تو گفتي که عشق هم نيست ام مي کند. الان هم که نيستم.

     

    گفت: اکنون تو هيچي. نيست نيستي. عشق تورا از هيچ هست مي کند. و هستي ات را در هستي ديگري نيست مي کند.

     

    گفتم: چگونه؟

     

    گفت: تو با عشق مي سوزي. داغ مي شوي. و پير مي شوي. و آنگاه که عشق مي گدازدت، يکسره فکر مي شوي. يک سره در معشوق ات غرق مي شوي. غور مي کني و فرو مي روي. فرو مي روي و تا عاشقي اوج مي گيري. عشق تو را مي شويد و تکه هايت را با خود به دور دست ها مي برد و عشق مي ماند و تو عشق مي شوي.

     

    گفتم: معشوق ام چه؟

     

    گفت: عشق، معشوق است.

     

    گفتم: معشوق من کيست؟

     

    گفت: چه فرق مي کند؟

     

    گفتم: فرق مي کند قديس. من از رنج عشق مي هراسم. اگر معشوق با من نماند چه؟

     

    گفت: عشق هست.

     

    گفتم: پس غم اش را چه مي گويي؟ رنج اش را چه کنم؟

     

    گفت: عشق است.

     

    گفتم: عشق رنج است. غم است. سوک است.

     

    گفت: سلوک است.

     

    گفتم: سلوک؟

     

    گفت: هدايت مي شوي.

     

    گفتم: به کجا؟

     

    گفت: به عشق.

     

    گفتم:کجا است؟

     

    گفت: همه جا.

     

    گفتم: پس هدايت چه مي شود؟

     

    گفت: از نقطه به حجم تبديل مي شوي. گسترش مي يابي و پخش مي شوي. هست مي شوي و بعد هستي. تو هستي مي شوي و خالق مي شوي.

     

    و از خواب پريدم…

     

    چيزي ميان سينه ام مي سوزد…

     

    عشق از کجا؟ به کجا؟ عاشق شده ام انگار اما …

     
    • سمیه سالم 2:04 ب.ظ در آگوست 1, 2007 پیوند پایدار | پاسخ

      وضعیت بغرنجی ست!
      اما…
      خوش به حالت که به فاصله یک خواب و بیداری عاشق شدی!

      از این همه کلمات که در سرم می پیچد و این همه خیابان که هموار شده راهشان به چشمهام، به تبی راضی هستم که گرم کند اتصال لبانم را با این پای هزار سال مانده…

    • سمیه 11:42 ق.ظ در آگوست 3, 2007 پیوند پایدار | پاسخ

      این شناختن حتما نباید به دیدن باشد!

    • سمیه 3:44 ب.ظ در آگوست 3, 2007 پیوند پایدار | پاسخ

      وسیع باش…تنها… سر به زیر و… سخت!

    • فاطمه 4:19 ب.ظ در آگوست 3, 2007 پیوند پایدار | پاسخ

      عشق را ای کاش زبان سخن بود…
      .
      .
      .
      .
      عالی بود این نوشته.به دل نشست.

  • علي اردستاني 8:20 pm در July 22, 2007 پیوند پایدار | پاسخ  

    من هستم یا به شما ربطی ندارد، لطفا سرک نکشید 

    گريز از جمعهی سیگار می کشم و دود می شوم و به هوا می روم. هی کار می کنم و عرق می ریزم و پول می شوم و خرج می شوم. هی می خوابم و خواب می بینم و بیدار می شوم و خواب هایم به هدر می رود. هی غذا می خورم و چاق می شوم و بیشتر عرق می ریزم و بیشتر خسته می شوم. هی چشم در چشم دیوار ها می شوم که بین من و چیز هایی که دوست شان دارم فاصله می اندازند. هی تبدیل می شوم به چیز هایی که دوست شان ندارم و نمی فهمم که چرا باید چنین کنم؟ هی آن چیز هایی که دوست شان دارم از من فاصله می گیرند.

    من نمی فهمم. نمی فهمم که چرا باید این طور، سگی، زندگی کنم؟ نمی فهمم چرا دوست داشتن جرم است؟ نمی فهمم چطور می شود عاشق شد و ابراز نکرد؟ نمی فهمم چطور می شود کسی را دوست داشت ولی دوست داشته نشد. نمی فهمم چرا باید زندگی حرکت کند و به جلو برود و من مجبور باشم با او به جلو بروم؟ نمی فهمم که چگونه می توان از همه تعلقات برید و فقط به ماده تبدیل شد؟ اصلا برایم مفهموم نیست که چرا نباید دوست داشت؟ وقتی دوست می دارم اصلا کار ساده ای نیست درک این چیز ها و از قدرت تحلیل من خارج است.

    من نمی توانم. نمی توانم زنده باشم و دوست بدارم و سکوت کنم. نمی توانم هستی ام را و علایق ام را نادیده بگیرم. نمی توانم یک سره ماشین شوم.

    من آدمم. البته اگر این واقعیت داشته باشد و من توهم آدم بودن نداشته باشم، من آدمم. من آدمم و بدیهی است که احساس دارم. نسبت به اطرافم واکنش نشان می دهم. اطرافم در من تاثیر می گذارند و من در اطرافم تاثیر می گذارم. من آدمم و لا اقل احتمال دارد که کسی را دوست بدارم. من خسته شده ام، از اطرافم خسته شده ام. من دوست ندارم محاط در محیط ام شوم. من دوست ندارم که برای قضاوت دیگران زندگی کنم. من از پذیرفتن قواعد مرسوم بیزارم. من از اینکه بازی های قاعده مند زندگی شهری مجبورم کنند تا به کسی نگویم دوست ات دارم بیزارم. از اینکه مجبور باشم تا به همه ثابت کنم که کسی را دوست ندارم بیزارم. از اینکه مجبور باشم کسی را به طور پنهانی دوست بدارم بیزارم. از اینکه چاره ای جز پنهان کردم حس ام نسبت به یک دختر نداشته باشم بیزارم. من بیزارم. من آدمم.

    من هستم. اگر باور ندارید که من هستم پس دارید خودتان را هم انکار می کنید. چون به هر حال کسی این سطور را نوشته و در حال حاضر شما دارید اینها را می خوانید. پس من هستم. و اگر هستم وجود ام هم قائم به ذات است. یعنی من بی آنکه نیاز به دیگری داشته باشم هستم. من می توانم خودم حرف بزنم، خودم راه بروم، خودم زنده بمانم و خودم پول دربیاورم. پس هستم و اگر هستم نیازی ندارم که کسی چیزی را به من یاد بدهد. چه کسی می تواند ادعا کند که من نمی توانم هنجار های خودم را داشته باشم؟ چه کسی می تواند ادعا کند که من باید از قواعد و قوانین او پیروی کنم؟ چرا باید؟ چرا نباید؟

    من. من من ام. یک نفر آدم. به نام علی اردستانی. ریش دارم. لباس های ساده می پوشم. موهایم را به هیچ مدل خاصی آرایش نمی کنم. 90 کیلویی هستم و اضافه وزن دارم چون 178 سانتیمتر قد کشیده ام. من میخ نیستم. من عقاید خودم را دارم. اگر دوست دارید به من بگویید آنارشیست اشکالی ندارد این عقیده شما است. اما عقایدتان را برای خودتان نگه دارید لطفا. چون دست شما تا جایی می تواند آزادانه در هوا بچرخد که به صورت من برخورد نکرده باشد. می بینید؟ من هم بلدم حکم صادر کنم.

    شما نمی توانید. شما نمی توانید -در حالی که من هم می توانم حکم صادر کنم- حکم صادر کنید و من را هم مجبور کنید که از حکم شما تبعیت کنم. من بدون شما هم آدمم. من اگر شما نباشید هم خواهم بود. چون دیگر بعد از من، علی اردستانی دیگری نخواهد آمد و من در تاریخ جاودانه ام.

    آقایان و خانم ها من از اینکه شما سعی دارید من را اصلاح کنید بدم می آید. خواهش می کنم این را بفهمید. من نمی توانم آن طور باشم که شما دوست دارید پس خواهشا دست از سرم بردارید و اجازه دهید که به حال خودم باشم. دوستان عزیز نسبت من وشما یک نسبت آدم به آدم است. شما – در محتوی- نه از من برترید و نه از من بدتر. شما هم مثل من هستید. این را درک کنید. اگر لازم باشد حاضرم با شما مناظره کنم. حتی حاضرم سر اینکه شما هم تنها یک آدم هستید شرط بندی کنم. اگر لازم باشد تضمین می دهم که شما چیزی بیشتر از یک آدم نیستید. هر جا را که خواسته باشید امضا می کنم و انگشت می زنم. شما آدم اید.

    لطفا زحمت بکشيد و تا جايي که امکان دارد به من کاري نداشته باشيد. البته مي دانم کار سختي است اما به هر تقدير اميدوارم که ديگر سعي نکنيد در کار بنده دخالت کنيد. مثلا اينکه من با چه کسي روابط افلاطوني دارم؟ … به شما هيچ ربطي ندارد. لطفا سرک نکشيد

    پ.ن : بايد اين نکته را هم متذکر شوم که منظور از من، تنها علي اردستاني نيست. هر کس ديگري، حتي خود شما هم مي تواند در مقام نگارنده اين سطور قرار بگيريد.

     

     
    • سمیه سالم 12:53 ب.ظ در جولای 25, 2007 پیوند پایدار | پاسخ

      من هم یک منم… اما سیگار نمی کشم دود نمی شوم و به هوا نمی روم…
      من هم دوست دارم اما دوست داشته نمی شوم… خیلی سخت است بنشینی و خودت را توصیف کنی کاری که یکی دیگر باید برایت بکند و تو لذتش را ببری! این است که زندگی سگی می شود! می نشینی فکر می کنی که این آدمها چقدر بی مروت شده اند! به این فکر می کنی که هر روز تیشه را برمی داری تا ریشه این فاصله ها را از ته بزنی اما افسوس که تیشه بی تقصیر است و حتی فاصله ها! من قبل تر ها از تاریکی نمی ترسیدم اما حالا می ترسم حالا که مجبورم صبح تا شب خودم را جلوی آینه از بر کنم… برای خودم راه بروم، آواز بخوانم.. گریه کنم… سوت بزنم و هیج کسی نباشد که روزگارم را درک کند…
      لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنی، آدمها آنقدر ها هم که فکرش را می کنی باارزش نیستند برای خودت زندگی کن و برای دل خودت دوست داشته باش.. عاشق باش!

    • parseha 4:20 ب.ظ در جولای 25, 2007 پیوند پایدار | پاسخ

      ما لاجرم برای جمع زندگی می کنیم. دریغ که زندگی مان سگی است

    • فاطمه 8:21 ب.ظ در جولای 27, 2007 پیوند پایدار | پاسخ

      مي شود پنهان نكرد اما آشكار كردن حس ات بايد كمكي كند كه نمي كند.پس مي شود عاشق بود و سكوت كرد.

  • علي اردستاني 10:00 pm در July 21, 2007 پیوند پایدار | پاسخ  

    پک… پوف… 

    پاره پاره شده حواسم… قدري پيش خط هايي که مي نويسم… قدري پيش گرماي هوا… و بوي عرق تنم… بايد مراقب باشم کسي اذيت نشود… بايد حواسم باشد به تيک تاک ساعت… و صفحه هايي که هنوز سفيدند… تلفن ام زنگ مي خورد… آه لعنتي … حوصله ات را ندارم… جواب اش را نمي دهم… احساس مي کنم که سرم سنگين است… بايد کاري کنم… حواسم جمع نيست… کلي کار… خداي من چه روزهاي دلهره آوري… همه جا پر است از اشيايي که برايم شکلک در مي آورند و آدم هايي که مي خواهند روده درازي کنند… چقدر اضطراب دارم… با انگشت هايم روي ميز تحريريه ضرب مي گيرم… درق درق درق… عصبي است. با اين کار سعي مي کنم به اعصابم مسلط شوم و تمرکز کنم اما فايده ندارد… آدم ها بي موقع توي افکارم مي آيند و مشغولم مي کنند… چشم هايم گير مي کند به نقطه نا معلوم ماتي که سعي دارد در ذهنم نفوذ کند… اما چشم من تصوير تاري را به مغزم مي فرستد و به نقطه اجازه نمي دهد که افکارم را به هم بريزد. يک باره همه نگراني ها به جانم هجوم مي آورند… با سعيد قرار دارم که برويم سينما… فاطمه گفته بود که بايد برويم گزارش بگيريم… دست خط ام دهن کجي مي کند… تا ساعت چهار بايد سه صفحه تايپي که مي شود بيست و چهار صفحه دست نويس تحويل دهم… گوشي ام زنگ مي زند… اسماعيل است… يک برنامه است گزارش اش را مي گيري؟ نه… و قطع مي کنم… گوشي ام را خاموش مي کنم و از تحريريه مي زنم بيرون، آفتاب توي صورتم مي زند، چشم هايم را انگار که يک ليوان آب غوره خورده باشم هم مي کشم… سايه اي پيدا مي کنم و زيرش مي ايستم… اين پا و آن پا مي کنم … حالم خوب نيست… نفس تنگي مسخره اي اذيتم مي کند… انگار ريه هايم پر شده باشد از حجمي لزج و سنگين… نفس عميقي مي کشم… يک بار ديگر… فايده ندارد… مثل بغض سنگيني است که مي خواهد بترکد اما تلنگري نيست… سکوت مي کنم… بي حرکت… گويي قرار است خودم را از سگي استتار کنم… جنب نمي خورم… دهانم تلخ شده است… پلک هايم سنگين ست… گلويم خشک است… آب… اين اطراف هيچ آب سرد کني نيست… بايد حرکت کنم… فرار کنم… از همه چيز… از خودم هم بايد جلوتر بيافتم… آفتاب عمودي مي تابد… دکه روزنامه فروشي… آب معدني… اهههههه… چقدر تشنه بودم… نصفه بطري را يک سره بالا مي کشم… يک نخ سيگار آتش مي زنم و زير سايه اي به ديوار ديگري تکيه مي زنم… پک… پوف… سعي مي کنم همه نيکوتين اش را بگيرم… از بيني نفس مي گيرم… و نفس ام را حبس مي کنم… با هر دودي که از دهانم بيرون مي آيد… حجم لزج هم از ريه هايم بيرون مي ريزد… دارم سبک مي شوم… آرام به جلو ليز مي خورم و سرم خيلي سبک روي شانه هايم چپ و راست مي شود… باز پک مي زنم و دود مي کنم به آسمان… حالم بهتر است فيلتر اش را دور مي اندازم و به سمت تحريريه حرکت مي کنم… ساعت تازه دوازده است…

     
  • علي اردستاني 5:19 pm در July 19, 2007 پیوند پایدار | پاسخ  

    صفر 

    باور نمی کنمتن ها یی من

    اینجا سرد تر از آن است که بتوانم زنده بمانم

    و دور تر از آن است که فریادم به تو برسد

    و صعب تر از آن است که نزدیک تر بیایی

    باور نمی کنم

    امید تو واهی است.

     
    • سمیه سالم 11:48 ق.ظ در جولای 21, 2007 پیوند پایدار | پاسخ

      حالا من از تو هیچ نشانی ندارم و تو را بی نام و نشانه از دیده و از دست داده ام… عشقی که رسم گران تو بود!

  • علي اردستاني 6:46 pm در July 16, 2007 پیوند پایدار | پاسخ  

    من ات 

     

     

    فردیتم... که قربانی جمع می شود.

     

    حالم بد است.

    احساس می کنم که منم نیست می شود.

    من نیست می شوم.

    من در سرایت به جمع نیست می شوم.

    من جمع می شوم.

    و تفریق حذف می شود.

    فردیتم به تو تبدیل می شود.

    به شما.

    ما.

    ما هست می شویم.

    هستی من به بودنتان بسته می شود.

    من در نبودن تان به تو تقسیم می شود.

    به شما.

    ما نیز نیست می شود.

    من چیست در فراغ؟

    من در میان جمع

    یا جمع در من است؟

    آخ از سرم درد می کند.

    سرم آیا برای چیست؟

    مال من است؟

    من چیست؟

    جسمم چطور؟

    هستی من بدون صدا، جسم…

    رفتار من چطور تفسیر می شود؟

    من چیست؟

    من گناه؟

    من عشق؟

    من یاوه های مکرر؟

    من با تو ؟

    بی تو؟

    بی شما؟

    من چیست؟

    من سرم؟

    یا جسم؟

    یا گناه؟

    من قطره ام

    از آب…

    دریا…

    من هیچ ام.

    ای وای از سرم که چرا درد می کند.

    حالم بد است.

    بی تو.

    احساس می کنم که منم نیست می شود.

     

     

     
    • مرضيه 11:48 ق.ظ در جولای 17, 2007 پیوند پایدار | پاسخ

      خوبه…
      اين يعني حادثه!
      اينجا..فرصت براي حادثه از دست رفته است…
      باز خوش به حال تو !

    • فاطمه 11:49 ق.ظ در جولای 17, 2007 پیوند پایدار | پاسخ

      این چیه دیگه نوشتی؟بی معنی بود.

    • فاطمه 12:10 ب.ظ در جولای 17, 2007 پیوند پایدار | پاسخ

      یک بار دیگه می خونم…
      .
      .
      .
      خوندم.یه جوریه.”آخ از سرم درد می کند” یعنی چی؟
      یه سبک نوشتن جدیده؟

    • parseha 2:17 ب.ظ در جولای 17, 2007 پیوند پایدار | پاسخ

      سرم درد مي كند كه خوب ربط داشت به همون حالم بد است ديگه…. جديد هم نيست. فقط شايد يه كم زيادي شخصي باشه. ببين من مي خواست تو اين نوشته بگم كه آدم ها خوشون هيچ اهميتي ندارن، اگه تنها باشن و يه گوشه بي صدا كار خودشونو بكنن هيچ كس نمي گه كجان اما وقتي ميان تو جمع هويت پيدا مي كنن تبديل به جمع مي شن و … يعني اگه جمعي نباشه فرد هيچ اهميتي نداره همين

    • فاطمه 6:09 ب.ظ در جولای 17, 2007 پیوند پایدار | پاسخ

      آهان.ok
      فهمیدم.فقط یه کم فعل هات اشکال داره تو این شعر!

    • takpesar 4:45 ب.ظ در جولای 18, 2007 پیوند پایدار | پاسخ

      داداش گلم من خودم دارم دنبال دعوتنامه پارسا اسپیس می گردم یه وقت پیدا کردی برا منم بفرست! باشه راستی وبلاگت هم جالبه…ولی من توصیه می کنم البته هر جور خودت دوست داری ولی از قالب سبکتر و روشن تر استفاده کنی…بای

  • علي اردستاني 7:35 pm در July 11, 2007 پیوند پایدار | پاسخ  

    يک ليوان آب خنک؛ لطفا! 

    ماشين ها بوق مي زنند، موتورها چراغ قرمز را رد مي کنند، گدايان دست دراز مي کنند، ترافيک کلافه مان مي کنند، چراغ ها طول مي دهند، هوا گرم تر مي شود، آدم ها عاصي مي شوند، بنزين ها دود مي شوند و به هوا مي روند.

    آه خداي من، کوچه ها انگار هر روز آب مي روند، تنگ تر، نفس به شماره مي افتد، صدايي از گوشه اي: آي نفس کش؟! و جيرينگ، شيشه ها خورد مي شوند. صداي جيغ زني به گوش مي رسد: دزد، دزد، کيف ام را برد… بگيريدش. 

    ترمز گوش خراش اتوبوس،آژير پليس نزديک تر، يکي به آن يکي مي گويد: بد بخت تازه عقد کرده بود. با موتور کار… خرج عروسي اش… لاستيک ها … خون… و دود بالاي خانه اش به رقص درآمده، خانه اي که بود… که دود شد و رفت هوا… بنزين هاي پارکينگ…

    زندگي خشن تر از آن است که امانش بدهد. بايد زود تر تصميم اش را مي گرفت… آن مشتي که به صورتش کوفت… مرد… عروس اش حالا تنها مانده، کلاه ايمني اش ؟، کيف اش را بردند؟ آوخ، نکند کارت شناسايي اش…؟ اگر آن روز در جشن بهزيستي دست در جيب اش مي کرد…! بليط هواپيماي اش…؟  و کارت سوخت؟ چه صيغه مبالغه آميزي… آتش! دود، خانه اش را نگاه…، بنزين هاي توي پارکينگ را بگو…

    بازي تمام نشده است… تازه نيمه دوم… سوت… اين نيمه چطور مي گذرد؟ باز هم در کوچه… پير مرد، دست در يقه پسرک مغرور که چرا اينجا… سر کوچه؟ … مشت… و خون… و پسرک در زندان؟ دار… دار مکافات … دنياي بي رحم، امانش نمي داد… در يک لحظه همه چيز که سفيد بود، سياه شد… کاش يک کم خاکستري مي ديد… با تساهل… کاش… و پسرک با خود مي گويد: آه چقدر هوا اين تو گرم است… يک ليوان آب خنک لطفا…

     
c
ایجاد نوشته‌ی تازه
j
نوشته‌ی بعدی/دیدگاه بعدی
k
نوشته‌ی قبلی/دیدگاه قبلی
r
پاسخ
e
ویرایش
o
نشان‌دادن/مخفی‌کردن دیدگاه‌ها
t
برو به بالا
l
رفتن به ورودی
h
نمایش/پنهان‌سازی راهنما
esc
لغو