سلوک ام
خواب مي ديدم… خواب آشفته اي بود. اما در اين ملغمه دراکولاها، پريان و دعواهاي فردا و ديروز… قديسي نزديک ام آمد و با من سخن گفت. عجيب بود…
گفت: فرزند… عاشق باش…
گفتم: قديس… عشق به چه چيز؟
گفت: عشق خود را به تو مي نماياند.
گفتم: پس من چطور عاشق باشم.
گفت: عاشق عشق باش… خودش مي آيد.
گفتم: عشق چيست قديس؟
گفت: وضعيت بغرنجي است، عشق. چيز کوچکي است. به نقطه مي ماند. به داغ. چيزي در ميان سينه ات مي سوزد و مي گدازد. جاري مي شود و سيل مي شود و وجودت را مي برد و بي تاب مي شوي. عشق گسترش مي يابد و تو ديگر مي شوي. تو مي شوي آنچه که نبوده اي. ماده ات روح مي شود. هوا مي شوي و باد مي شوي و ابر مي شوي و مي باري. کلمه مي شوي و موسيقي مي شوي و شعر مي شوي و شاعر. بار مي گيري و سنگين مي شوي و غم ناک مي شوي و عاشق.
گفتم:چه سود قديس؟
گفت: جلا مي خوري. سفيد مي شوي. رنگ مي بازي و نيست مي شوي.
گفتم: براي چه؟
گفت: براي چه هستي؟
گفتم: براي اين ام که مجبورم. کسي از من سوال نپرسيد. من لاجرم هستم.
گفت: آرزويت چيست؟
گفتم: لذت.
چهره در هم کشيد و گفت: از چه؟
گفتم: هر آن چه لذت بخش باشد.
گفت: چه سود؟
گفتم: هيچ.
گفت: پس تو هيچي فرزند.
گفتم: چه بايد باشم؟
گفت: عاشق باش.
گفتم: براي چه؟
گفت: براي اين که هيچ نباشي.
گفتم: چه مي شوم؟
گفت: هست مي شوي. خلق مي شوي. خالق مي شوي…
و گفت: تو اينجايي که عاشق شوي. که خالق شوي. که خودت را بيافريني.
گفتم: من چيستم؟
گفت: هيچ.
گفتم: پس نيست، چگونه هست مي شود؟
گفت: عشق، خلق ات مي کند.
گفتم: قديس… تو گفتي که عشق هم نيست ام مي کند. الان هم که نيستم.
گفت: اکنون تو هيچي. نيست نيستي. عشق تورا از هيچ هست مي کند. و هستي ات را در هستي ديگري نيست مي کند.
گفتم: چگونه؟
گفت: تو با عشق مي سوزي. داغ مي شوي. و پير مي شوي. و آنگاه که عشق مي گدازدت، يکسره فکر مي شوي. يک سره در معشوق ات غرق مي شوي. غور مي کني و فرو مي روي. فرو مي روي و تا عاشقي اوج مي گيري. عشق تو را مي شويد و تکه هايت را با خود به دور دست ها مي برد و عشق مي ماند و تو عشق مي شوي.
گفتم: معشوق ام چه؟
گفت: عشق، معشوق است.
گفتم: معشوق من کيست؟
گفت: چه فرق مي کند؟
گفتم: فرق مي کند قديس. من از رنج عشق مي هراسم. اگر معشوق با من نماند چه؟
گفت: عشق هست.
گفتم: پس غم اش را چه مي گويي؟ رنج اش را چه کنم؟
گفت: عشق است.
گفتم: عشق رنج است. غم است. سوک است.
گفت: سلوک است.
گفتم: سلوک؟
گفت: هدايت مي شوي.
گفتم: به کجا؟
گفت: به عشق.
گفتم:کجا است؟
گفت: همه جا.
گفتم: پس هدايت چه مي شود؟
گفت: از نقطه به حجم تبديل مي شوي. گسترش مي يابي و پخش مي شوي. هست مي شوي و بعد هستي. تو هستي مي شوي و خالق مي شوي.
و از خواب پريدم…
چيزي ميان سينه ام مي سوزد…
عشق از کجا؟ به کجا؟ عاشق شده ام انگار اما …





سمیه سالم 2:04 ب.ظ در آگوست 1, 2007 پیوند پایدار |
وضعیت بغرنجی ست!
اما…
خوش به حالت که به فاصله یک خواب و بیداری عاشق شدی!
…
از این همه کلمات که در سرم می پیچد و این همه خیابان که هموار شده راهشان به چشمهام، به تبی راضی هستم که گرم کند اتصال لبانم را با این پای هزار سال مانده…
سمیه 11:42 ق.ظ در آگوست 3, 2007 پیوند پایدار |
این شناختن حتما نباید به دیدن باشد!
سمیه 3:44 ب.ظ در آگوست 3, 2007 پیوند پایدار |
وسیع باش…تنها… سر به زیر و… سخت!
فاطمه 4:19 ب.ظ در آگوست 3, 2007 پیوند پایدار |
عشق را ای کاش زبان سخن بود…
.
.
.
.
عالی بود این نوشته.به دل نشست.