از مقام قدسي اش 

قلب به آب

تخته سنگي را تکيه گاه کرده ام و به حالت قهر پشت به پشت اش داده ام. پايين دست را با آن خانه هاي کوچک و بام هاي شيرواني اش مي پايم. جايي است در بلندي هاي ده کن. پياده آمده ام اينجا که تنهايي ام را تنهايي وجب بگيرم.

ساعت از 5 عصر گذشته است، نسيم سردي روي کوهستان را مي نوازد. زمستان رو به سبزي است و زمين هم چنان از برف مدام چند روز پيش نم دارد. سردم است.سعي مي کنم زانوهايم را به به حالت چمباتمه در ميان سينه ام جمع کنم و با ها کردن، دست هايم را از لرزش وابدارم. فايده اي ندارد. صورتم يخ کرده است و دست هاي سرما زده ام از بس مشت شان کرده ام و چسباندم شان به لب هايم، ترک خورده اند. روي پنجه هايم و سربند انگشتانم، رد دردناکي از خون پيدا است. وسوسه مازوخيستي غريبي ترغيبم مي کند که زخم ها را بگشايم. خون تازه اي روي دست هايم به راه افتاده و از گرماي اش لذت مي برم.

****

درد دشت سرسبز پهناوري غرق شدم. مثل يک هاگ که از نرگسي نرينه اي جدا مي شود و جهان را سوار بر بادها سير مي کند تا نرگس محبوب اش را در آغوش گيرد و بارورش کند، بي مقدمه در دل اين صحراي پهن آور فرود آمدم. همه چيز اين دشت به بهشت مي ماند. و من مرده ام انگار. از همه چيز گذر مي کنم و بي آنکه مانعي باشد، با سرعت نور پهنه دشت را سير مي کنم. سبک شده ام. پر… هوا… حتي سبک تر… اصلا نيست شده ام گويا. حتي سايه ام هم نيست. لحظه اي درنگ مي کنم. اطراف ام را نگاه مي کنم. خبري نيست. تنها باد است که در گيسوان صحرا چنگ مي زند و طلايي گندمين اش را با خود به هر سو مي برد. پايم را به زمين مي کوبم، سفت است. اما چرا صدايي بر نمي آيد.با دست صورت ام را مي نوازم اما دردي نيست. موقعيت دلهره آوري است. من جسم ام را کجا وا نهاده ام؟ اينجا کجا است؟ و چرا اين چنين بهشت است؟

سعي مي کنم بلندترين قله هاي صحرا را نشان کنم و از آنجا دنبال شهرم بگردم و بالاتر روم. بالاي کوه ايستاده ام و دست سايبان پيشاني، به فرو دست نگاه مي کنم. خبري نيست. بي خانه. بي آدم. همه جا صحرا است. پر است از گل. بوي تند علف تازه سراسر دشت را پر کرده است. مستاصل شده ام. چه کار کنم؟ تخته سنگي پيدا مي کنم و به حالت قهر پشت به پشته اش مي دهم. راهي… راه فراري…. اما از کجا؟ به کجا؟ تا به حال چنين رها نبوده ام. آزاد آزاد…

قدري سکوت مي کنم و به صداي هوهوي باد گوش مي دهم. ابر هاي سفيد متراکم، خرامان آسمان را گز مي کنند و گاهي مقابل چشم هاي خورشيد طوري گام مي زنند که نتواند همه جارا ببيند، اصرار دارند انگاري که او بعشي چيز هارا نبيند. مي خواهند چيزي را بپوشانند شايد. و چند لحظه بعد دوباره خورشيد سرک مي کشد و با اشتياق تمام زمين را نگاه مي کند. راستي مگر اينجا زمين است؟

از همه چيز مايوس شده ام. آخر اينجا چه بايد بکنم؟ همه چيز غير منتظره است. من کار داشته ام. فکر داشته ام. برنامه. خانواده ام. دوستانم… چرا اين چنين عاجزم؟ سرم را با دست مي فشار و. با افکارم کلنجار مي روم.

صداي بال هاي پرنده اي به خودم مي آورد. چشم مي چرخانم و از دور مي بينم اش که مي آيد. از دامنه کوه فرز مي آيد و رقص کنان… نرم و صبور… و من غرق تماشا…

نزديک تر مي رسد و نزديک تر… چهره اش را مي شناسم.قديس است. با ابروان خميده و چشماني به رنگ ياقوت سبز… چشم در چشم هاي اش مي دوزم. لب از لب بر نمي آيد که سلام اش کند. خون به چهره ام دويده است و گونه هاي ام سرخ. نگاه در نگاه. نزديک تر مي آيد و بال مي گشايد و به برم مي گيرد و بوي تن اش مست ام مي کند. اما اراده اي نيست. مانند آهويي در چنگال شير… به دام افتاده ام. توانم نيست که سخن بگويم. پوست نرم صورت اش که صورت ام را مي نوازد و پر هاي نازک اش که به تن ام التيام مي دهد… مي خواهم گرم در آغوش اش بگيرم سخت بگريم. مي خواهم زبان بگشايم به گلايه که کجا بوده اي؟ مي خواهم… اما به اسيري برده است مرا… عاجزم از حرکتي… اختيار از کف داده ام…

بال مي گيرد و بالا مي رود و سلام مي کند و نمي دانم چه مي شود که سلام مي دهم و او مي خندد.

و مي گويد: فرزند… رنگ باخته اي؟

مي خواهم بگويم عشق رنگ از رخساره گرفته است اما چطور؟ مگر مي شود؟ زبان قفل است.

و بي آنکه صبر کند باز مي گويد: عاشق شده اي. رنج مي بري. فراز مي روي و غرق مي شوي.

من چه بگويم؟

لبخندي مي زند و سرم را در دستان اش مي گيرد و ندا ميدهد: بيم چه داري؟ عشق، فصل است، نه وصل. عشق قرار ندارد که خانه داشته باشد. سامان ندارد که تعلق بگيرد. عشق لا ابالي بي سرو پايي است که پوستين مي پوشد و شعر مي تراوشد. او را چه کار به خانواده و فرزند و خانه؟ عاشق… علايق ات را يک سره بر باد دهکه عشق براي تو کافي است.

چشم هاي ام تر شده اند. بي آنکه بدانم چرا، نرم مي بارند و چه سخن دارم که بگويم با او که هر آنچه مي گويد دل خواه ام است؟ او که همه، رضا است و همه، عشق است و همه، آرامش است. چه بناي گله با او گذارم؟ که يک سره مطبوع است و مطلوب؟ از مقام قدسي اش چه کم مي شود بدون من؟ و چه ها که بر من نيافزوده است… اين رب النوع عشق؟ او همه چيز است و من هيچ و او من است و من از آن اوي ام. بگذار آن چه مي خواهد با من اش بکند. بگذار جامه بدراند و روح برگيرد و دل بگسلد از هر چه تعلق است. بگذار…

و مسيحا است گويي که مي گويد: ديده تر کن. ديده هاي تو از آب چشم خانه تر نيست که اين رود است. که عشق است. اين عشق است که جاري شده است و مي خرامد و مي تراشد و صيقل مي زند و رنگ مي برد و پاک مي کند و تهي…

و من ديگر نمي گريم که مي بارم و مي خرام ام و جاري مي شوم و سيل مي شوم و پيش مي روم و با کوه مي پيچم و تاب مي خورم و به دشت مي روم و به رود مي ريزم و دريا مي شوم… اقيانوس…

اما او محکم و استوار مقابل من ايستاده است. اين عشق مجسم که کام مي گشايد و دشت را با عطر بهشتي مي پراکند و مي گويد: بخوان… عشق… فرزند…

اما کام نمي چرخد که کلامي برآيد. هيچ در هيچ ام انگاري…

باز مي گويد: بگوي عشق…

و من باز عاجز… محو در لعل لب هايي که به لبخند گشاده مي شوند و به گل مي نشينند و صحرا معطر مي کنند و صدا مي شوند و وحي مي شوند که بگوي عشق…

دست پاچه ام. اجابت اش بايد کرد. و به ياد مي آورم که سلام دادن اش چه آسان بود. چه دل نشين. تو گويي هزاران سال است که مرا تنها سلام آموخته است و گفتم سلام.

قديس ام، لبان اش را به خط مستقيم کش داد و گونه هاي اش برآمد و سلامي داد و رفت…

تا دست دراز کردم که بگيرم اش و به آغوش اش بگيرم و يکي شوم با او… فرو ريختم. موجي بود که برخواسته بود و من ديگر نه دست داشتم و نه دستاري و نه چشمي و نه جسمي. دريا شده بودم. و او رفته بود… بي او چه مي کردم؟ او پيرم بود و چراغ سلوک ام… او بود و من نبودم… بي او…

از فرط اشک هايم … خواب ام برد…

****

غرش ترسناک آسمان شوکه ام کرد. از جاي برخواستم و دريافتم که يک سره در خواب بوده ام. تن ام درد مي کرد. و سرما تمام جسم ام را فرا گرفته بود… نمي دانم سرماي کوهستان بود يا هجران عشق که چنين مي لرزاندم…

هوا تاريک بود و ستاره ها طلوع کرده بودند و ماه هلال بود… از دامنه کوه هاي شمال ده کن سرازير شدم. چشم سوي خانه داشتم. اما دل همچنان به حالت قهر به تخته سنگ تکيه داده بود…

هوا تاريک بود و ستاره ها طلوع کرده بودند و ماه هلال بود… از دامنه کوه هاي شمال ده کن سرازير شدم. چشم سوي خانه داشتم. اما دل همچنان به حالت قهر به تخته سنگ تکيه داده بود…

توضيح: قرار بود مطلبي رو که در زير مي گذارم را با تيتر “تو بمان” پست کنم. اما به اين دليل که نتوستم امکان شنيدن موسيقي زيباي بايد بودن رو فراهم کنم. کلا بي خيال اش شدم. اما حالا ديدم حيفه گفتم بگذارم اش.

بودن من چه اهمیتی دارد؟

وقتی بودن تو چنین برجسته است.

همه چیز حول تو نظم می گیرد.

بمان…

لطفا…

چ.ن: با نگاهی به ترانه باید بودن از بابک روزبه و صدای دل نشین علیرضا عصار…