برای این لبخندها هم که شده تا ابد سبز میشوم
داغ و درد دارد که یادم بیاید بعد از رای آوردن احمدینژاد چه کردم و چه کشیدم تا آن شب کذایی صبح شد و بله دولت محمود دمیده بود …
رفقا، اینروزها را برای تکرار نشدنِ آن شب کذایی سپری میکنم، میگذرانم این روزهایِ پر استرس را سر گذرها و چهره به چهره میشوم با آدمها و به چشمهاشان خیره میشوم و بغضی نهفته و کهنه را فرو میخورم و ژست منطقی بودن میگیرم و با صدای بلند، عصبانیتم را پنهان میکنم تا کسی به دردم پوزخند نزند. منطق خشکِ بی احساسم را داد میزنم، نه برای اینکه مخاطب احمدینژادیام را قانع کنم، بلکه آنها که ایستادهاند و سکوت کردهاند را با خودم همراه کنم. داد میزنم که آنگروههای آنطرفی هم بفهمند من چه میگویم و بیشتر اطراف من جمع شوند و شرط میبندم که اگر روزها و شبهای متوالی هم این اتفاق بیافتد خسته نمیشوم، اما پیر میشوم اگر دوباره همین آش باشد و همین کاسه. همین درد متراکم بغض شده در گلو. حالِ شما را نمیدانم…
حالِ شما را نمیدانم، اما زندگی برای من سخت شده این بیرون، وقتی از خانه بیرون میآیم، رنجی میخراشدم، دیروز عصر کلیه فروش، شماره تماس گذاشته بود. 21 ساله، سالم 0+، توی خیابان ولی عصر، روی پست برق، فوری! با سر تکان دادن من چیزی درمان نمیشود، اما دردی، آری رفیق دردی میخراشدم این بیرون، وقتی متاعِ کسی کلیه باشد. وقتی در روزهای پرهیاهوی انتخابات، آگهی کلیهاش روی پست برق گم میشود و آگهی آقایان آن بالا روی درخت و تیر برق و بیلبوردهای آنچنانی چشم درانی میکند و چه زردِ پست برق، توی چشم میزند زیر اعلامیه جهانی فروش کلیه: خطر در کمین است.مراقب باشید، 21 سالهای کلیه به دست روی من کز کرده، اینطوری از کنارش رد نشوید نامردها!!!
اینطوری وقتی شعار میدهید: آزادی اندیشه با شال سبز نمیشه، از کنار من نگذرید، انگار کار مهمتری دارید. آنطور سوار بر موتورسیکلتهای گران قیمت و پر سر و صدایتان رد نشوید، انگار وظیفهتان مهمتر است. مگر همین وظیفه شناسی شما نبود که من امروز اینطورم؟ من 4 سال پیش 17 سالم بود، آنموقع هنوز دو کلیه داشتم. آن موقع حق رای هم نداشتم، میدانید؟
میدانید؟ دردم میآید. اینروزها خیلی درد میافتد به جانم و میلرزاندم، خیلی پر و خالی میشوم از … بگذریم، اما اگر یک دلخوشکنک هم باشد، همین سبز رنگی کوچهها و گذرها است. همین لبخند پر از شوقی است که از توی چشمهای سبزها میشود خواند و خنک شد.
میشود خنک شد از این داغهای متوالی و از این توالی دروغها. من برای همین لبخند تو هم که شده تا ابد سبز میشوم. سبز میشوم که لبخند میزنی به آرزوی کوچک شخصیام: تکرار نشدن آن شب کذایی…
