میکل‌آنژ آغوش‌تراش

آغوش، چیز مومنانه‌ای است که از توان دست و سینه و حرارت و تماس خارج است، آغوش در قالب لب و بوسه و تن آساییده و به گوش و مو و نفس تسری پیدا کرده تا با معیار و میزان مادی بتوان درک‌اش کرد اما این‌همه تنها قالب است و اگر آن را از قالب مجسم تن آدمی خارج کن‌ایم و مثلا برداریم و در آب نقاشی‌اش کن‌ایم، می‌شود خلیدن رود و صدا و پیچ و تاب و خروش و این هم هم‌آن که بود. آغوش ذهن زیبای دو جز از یک کل است. کل آغوش به اجزای چشم‌های بسته مشتق می‌شود و خیسی لب‌ها و حرکت نفس‌ها بر تن‌ها و تنها تن‌ها هست‌اند که ادراک‌شان را به ذهن‌ها می‌فرستند و ذهن‌ها برمی‌دارند برای این ادراکات اسم می‌گذارند: آغوش.
آغوش در کلمه، از غش ریشه گرفته و هم خانواده اغتشاش و مغشوش و آغشته است. دو تن که آغشته‌ی هم می‌شوند و در نظم مکانیکی زندگی اغتشاش می‌کنند و خرابی زندگی را مغشوش. معنی این می‌شود خراب در خراب، خرابی را به خرابی دیگر آغشتن است آغوش و هم‌این است که آغشته‌گی آدم‌ها، هنگامه‌ی خرابی، موجی می‌افکند و صدایی می‌شود و به گوشه‌ای می‌خرامد و دست در سینه و لب در لب و پای در پای می‌شود و نفس بوی دیگر می‌گیرد و کلام از کار می‌افتد و عقل از محاسبه.
آغوش خلقت است. آن به آن دمیدن روح و هست کردن نیست است. پر کردن ظرف تهی. پر کردن خلا میان دو تن. زنده کردن روح مرده نگاه‌های حسرت زده، آویزان شدن از گیس هستی‌ی هرجایی است تا سر فرود آورد و نگاه کند و معنی خلق را دریابد. آغوش ستاری‌ات بشر است. آغوش ستر عیب کردن هستی است. بخشندگی بشر است. این‌که بی‌آبرویی هستی را از جهان بپوشاند و از این رو در نهان اتفاق می‌افتد. آغوش تنها تن‌های در هم تنیده نی‌است که بر هم می‌سای‌اند و هم را می‌آلای‌اند و بر هم می‌آسای‌اند که دشنام دو جسم و دو ذهن به واقعیت‌های خشونت‌بار هر روزه است. آغوش تهی کردن ظرف هستی از مافیهای نفرت‌انگیز آن است و پر کردن‌اش از بوسه و لذت‌های بی چشم‌داشت. لذتی که بی درنگ پاسخ‌اش را دریافت می‌کند: آغوش.
آغوش دلیل آغوش است. مخلوق آدمیان. آغوش مجسمه داود است که هر شب در تختی، گوشه‌ای از این‌شهر برساخته می‌شود و به دیگران تقدیم می‌شود، اگر که چشم باز کن‌اند و دریاب‌اند این‌همه آغوش و تخت را رها شده در هوا و اگر این تخت‌ها و داودها نبودند هوای خالی ما تا حال ما را بلعیده بود. ما همه میکل‌آنژیم، میکل‌آنژ آغوش تراش.