نقد ِ «نقد درونی» ِ ابطحی (۲)‎

محمد علی ابطحی، در وب‌نوشته‌هایش مطلبی با عنوان «نقد درونی» دارد که در نقد جنبش سبز، به نکاتی اشاره کرده، لازم می‌دان‌ام با ذکر گفته‌های ایشان، در چند یادداشت، به نقد این گفته‌ها بپردازم.

دی‌روز، متن قسمت اول نقد ِ «نقد درونی» ابطحی را منتشر کردم و این متن را در ادامه‌ی متن پیشین، تقدیم‌تان می‌کن‌ام. ولی پیش از آن‌که به اصل متن بپردازیم، از آقای ابطحی به خاطر انتقادپذیری‌شان و قرار دادن پیوند به این مطلب در صفحه‌ی فیس‌بوک‌شان تشکر می‌کن‌ام.

آقای ابطحی، در ادامه‌ی مطلب «نقد درونی»، پاراگراف زیر را نوشته‌اند:

«دعوت به راهپیمائی 25 بهمن هم یکی از این اتفاقات پر تناقض بود. که آشنایان به سیاست میتوانستند با توجه به تجربه گذشته نتایج تلخ آن را پیش بینی کنند. وقتی چند ماه قبل آقای خاتمی صحبت از شرکت در انتخابات – با شرائطی که اعلام کردند- را میکند و یا تشکل بزرگی مثل مجمع روحانیون مبارز با حضور و ریاست آقای خاتمی در شب بیست و پنجم بهمن تشکیل جلسه میدهد و فقط در مورد حوادث مصر اظهار نظر میکند، نشانه این است که بخش مهمی از این جریان واقعیت های درست یا نا درست حاکمیت و جامعه را درک کرده است.»

بر اساس آن‌چه پیش‌تر نوشته‌ام، باور دارم که جنبش سبز، حرکتی اجتماعی-اصلاحی‌است که سودا و هوای ریاست ندارد و مقصودش از ادامه‌ی حیات، تنظیم و بهبود فرآیندهای حاکم برجامعه است، براندازی یا جای‌گزینی حکومت، منافع فعالان جنبش را تامین نمی‌کند و اصولن این جنبش، نمی‌تواند روی‌کرد انقلابی داشته باشد، در این زمینه بعدتر، فراخور نگاه و نگاشته‌ی آقای ابطحی بیش‌تر خواهم نوشت. اکنون برمی‌گردم به پاراگراف فوق و مطالب مطرح شده در آن: آقای ابطحی ادعا می‌کن‌اند که «دعوت به راهپیمائی 25 بهمن هم یکی از این اتفاقات پر تناقض بود. که آشنایان به سیاست میتوانستند با توجه به تجربه گذشته نتایج تلخ آن را پیش بینی کنند.»، بر اساس دیدگاه آقای ابطحی، راه‌پیمایی ۲۵ بهمن‌ماه، با شعارهایی چون «اجرای فانون اساسی» و «بازگشت به خط امام» در تعارض است، به عبارت دیگر، حامیان جنبش سبز به دو دسته‌ی «کسانی که رسما و بی رودربایستی خواستار سقوط نظام جمهوری اسلامی بودند» و «کسانی که پای انقلاب اسلامی و دفاع از آرمانهای اولیه آن محکم ایستاده بودند» تقسیم‌بندی می‌شود که جدا نشدن این دو دسته از یک‌دیگر به این شائبه دامن می‌زند که این‌هردو، خواهان براندازی حکومت‌اند و لازم است که «صادقانه مرزهای خود را از یکدیگر جدا» کن‌اند، از این‌رو، دعوت به راه‌پیمایی، با حضور آن دسته از معترضان که خواستار براندازی هست‌اند با قانون اساسی و خط امام تناقض دارد.

در این سخن که بخشی از بدنه‌ی جنبش سبز، خواهان براندازی جمهوری اسلامی است تردیدی نی‌است، با این‌حال، چنان‌چه پیش‌تر نیز اشاره کرده‌ام، سرکوب خشونت‌بار بدنه‌ی اصلی جنبش سبز، بخش وسیعی از فعالان این جنبش را هم‌چون کوه یخ، به زیر آب فرو برد، تا بخشی بیرون از آب بماند که عاصی‌تر و مهارناپذیرتر است، این بخش، البته اگر بدنه‌ی مسالمت‌جوتر فعال نباشد، نمی‌تواند ایستادگی کند و سر از آب بیرون بیاورد، اینان بر شانه‌های لایه‌های فعال ولی آرام جنبش ایستاده‌اند و سر از آب برون آورده‌اند، آقایان موسوی و کروبی نیز از این قاعده مستثنا نی‌است‌اند. اما انگ و ننگ ضد انقلاب بر دامن اینان نیز نمی‌نشیند چرا که با فرض اصلاح امور به نحوی که قانون اساسی مقرر داشته، رضایت این قشر نیز تامین می‌شود و به جای براندازی، از هواداران دموکراسی از نوعی جمهوری اسلامی خواهند شد.

همه‌ی مردمان جهان، چنان‌چه همه‌ی اشیاء تمایل به حفظ وضع موجود دارند، تمایل به حفظ وضع موجود دارند، اما آن‌چه که باعث ِ بر هم خوردن این وضع می‌شود و مردمان جهان را به تغییر متمایل می‌کند، ناموزون بودن، نامتعارف بودن و نا عادلانه بودن وضع موجود است، این وضعیت، که مایل‌ام از آن به «وضعیت بحران» تعبیر کن‌ام، نیرویی برمی‌سازد که از نیروی «تمایل به حفظ وضع موجود» بیش‌تر است، در تقابل این دو نیرو، امواجی شکل می‌گیرد که برخی را تنها سانتیمتری تکان می‌دهد و آنانی را که سبک‌بارترند به دوردست‌ها پرتاب می‌کند، چنین می‌شود که این موج، برخی‌را اصلاح‌طلب می‌کند و برخی را انقلابی، قدرت این نیرو اگر بسیار باشد، میزان انقلابی‌های جامعه را افزون می‌کند و اگر کم‌تر باشد، اصلاح‌طلبی در جامعه اکثریت پیدا می‌کند، آن‌اندک عاصی ِ تندخو که در برابر تانکی، دشنه بر می‌کشند (یادی از فیلم اخراجی‌های آقای ده‌نمکی هم کرده باش‌ایم) از باقی سبک‌بارتر بوده‌اند و این عیب و عار و ننگ نی‌است، بلکه بسیار قابل درک و لمس است و انسانی‌است، باید به‌دوش‌شان بار سنگین‌تری نهاد تا هر نسیمی سرآسیمه‌شان نکند و هر تندبادی، به سوی انقلاب نکشاندشان، اینان که چنین آتشین مزاج‌اند، زودتر از باقی آتش‌شان به خاکستر می‌نشیند.

اما برای جلوگیری از اطاله‌ی کلام، از تکرار پرهیز می‌کنم و در ادامه توجه‌تان را به نکته‌ای در این سخنان جلب می‌کن‌ام که به نظرم موقع انحراف از مسیر اصلاح است، هرچند که خویش را مصداق حق نمی‌دان‌ام و برآن‌ام که بی‌تردید امکان خطا در من هم هست، چنان‌که در همه هست. اما پیش‌شرط‌های آقای خاتمی برای شرکت اصلاح‌طلبان در انتخابات آتی، که به‌درستی، خواسته‌های جمع کثیری از ایرانیان در آن گنجانده شده بود، خواسته‌های جنبش سبز نیز هست، با این‌حال، بدون حضور و ظهور جنبش سبز، این خواسته‌ها، محقق نمی‌شود. شروط آقای خاتمی از این قرار بود:

  • آزادی زندانیان و ایجاد فضای آزاد برای همه احزاب و گروهها و رفع محدودیت های نا به جا
  • پای بندی همگان بخصوص مسئولان به قانون اساسی و اجرای همه جانبه و کامل آن بخصوص اهتمام به روح قانون اساسی
  • فراهم آوردن سازوکاری برای برگزاری انتخابات سالم و آزاد. اگر این شرایط محقق شد تصمیم می گیریم که چگونه عمل کنیم
  • انتخابات سالم ، حفظ سلامت در تمامی مراحل انتخابات از مقدمات تا نحوه تشخیص صلاحیتها ، حقوق کاندیداها در نظارت بر صندوقها و روند رای گیری و شمارش آرا است
  • فراهم نکردن تمهیداتی که بر اساس آن اصلاح‌طلبان در معرض رای مردم قرار نگیرند
  • نمی شود به جز یک سلیقه برای همه سلیقه ها انواع محدودیت ها را ایجاد و انواع اتهامات را ردیف کرد و بعد گفت آزادی و مردم سالاری وجود دارد
  • نمی شود کسانی را که در جبهه ها بودند، هشت سال از انقلاب و مردم دفاع کردند و در کنار امام خدمات شایسته ای به نظام داشته اند را به اتهام دروغ ضدیت با نظام حبس یا حذف کرد
  • حوزه تحقیق و تفحص و نظارت مجلس بر همه ارکان اعم از نظامی ، امنیتی ، سیاسی و حقوقی و غیره باشد
  • ایستادگی در برابر اهانت‌ها و دروغ‌گویی‌ها

تجربه‌ی تاریخی تحولات اجتماعی، در سراسر جهان، از جمله ایران، اثبات کرده است که تغییرات ساختاری (برای مثال از ارباب-رعیتی به شهروندی و دولت-ملت) در جامعه، بدون درونی شدن این تحولات در بطن و بدنه‌ی جامعه، میسر نی‌است، به عبارتی، تلاش هشت‌ساله‌ی دولت اصلاحات، برای نهادینه شدن دموکراسی در ایران، به طبقه‌ی بی‌تجربه‌ای از دموکراسی‌خواهان منجر شده که اکنون در بستری به نام جنبش سبز، در حال تمرین دموکراسی‌اند، این نوع دموکراسی‌خواهی، در نهایت به بطن جامعه رسوخ کرده و با گفتگوهای متعددی که در بدنه‌ی جنبش سبز، پس از خرداد ۸۸ شکل گرفته، به سطوح قدرت سرایت خواهد کرد.

تردیدی در این نی‌است که ایران در حال گذار به دموکراسی است و هم‌آن‌طور که دکتر شریعتی در مقاله‌ی «نقش دین در تحولات اخیر» به‌آن اشاره کرده است، حتا اگر بهانه‌ی انتخابات، منجر به این موج دموکراسی‌خواهی نمی‌شد، دیرتر شاهد موج دیگری با عنوانی دیگر می‌بودیم، جنبش سبز، در حال تکوین است و با رشد این جنبش، متن جامعه، رفتارهای دموکراتیک خواهد آموخت و آن‌چه به متن جامعه سرایت کند، توسط هیچ حاکمی قابل تغییر نخواهد بود و در برابر خواسته‌های این جامعه، همه‌ی حکم‌رانان ناچار از تعظیم و کرنش خواهند بود، اما مدل از بالا به پایین که آقای ابطحی، در پاراگراف فوق به‌آن رهنمون می‌شوند، مدلی غیر اجرایی‌است، آن‌جا که می‌فرمایند: «وقتی چند ماه قبل آقای خاتمی صحبت از شرکت در انتخابات – با شرائطی که اعلام کردند- را میکند و یا تشکل بزرگی مثل مجمع روحانیون مبارز با حضور و ریاست آقای خاتمی در شب بیست و پنجم بهمن تشکیل جلسه میدهد و فقط در مورد حوادث مصر اظهار نظر میکند، نشانه این است که بخش مهمی از این جریان واقعیت های درست یا نا درست حاکمیت و جامعه را درک کرده است.».

به دیگر سخن، آقای ابطحی با این بند، خواسته یا ناخواسته، به تخطئه‌ی جنبش می‌پردازد و آن‌را مبتلا به درک نادرست از «واقعیت های درست یا نا درست حاکمیت و جامعه» ارزیابی می‌کند، ایشان پیش‌تر نیز گفته بودند: «کسانی که هزینه های دردناکی برای اهداف رهبران جنبش سبز داشتند نفهمیدند که خواست مشخص آنان چیست و بهترین راه برای رسیدن به آن خواسته ها چیست.». از منظر نگارنده، آقای ابطحی، راه صلاح را بازگشت اصلاح‌طلبان به قدرت می‌دان‌اند و بازگشت هواداران جنبش سبز به خانه. ایشان عقیده‌ دارند: آنانی که در مسیر تمرین دموکراسی، آسیب‌دیده‌اند، ره به خطا برده‌اند و می‌بایست به‌جای حضور خیابانی، خود را آماده‌ی حضوری دیگر در انتخابات می‌کردند، حالا آن‌که دموکراسی، تنها رای‌گیری نی‌است، راه رسیدن به جامعه‌ی دموکرات، تنها انتخاب صالحان نی‌است و نظارت بر صالحان، ممانعت از به‌خطا رفتن‌شان و در صورت لزوم، عزل صالحان ناکارآمد یا صالحان به خطا رفته نیز هست. درست این‌جاست که جنبش سبز اهمیت پیدا می‌کند و مشارکت همه‌گانی در تعیین سرنوشت جامعه معنی می‌دهد، این‌جاست که آزادی بیان و عقیده، آزادی مطبوعات، امکان تشکیل تشکل‌های سیاسی و اجتماعی، آزادی برگزاری اجتماعات و از این‌دست آزادی‌ها جامعه را به دموکراسی رهنمون می‌شود و هر آن‌کس که جامعه را به انتخاب صرف و سکوت پس از انتخاب فراخواند، نه تنها از مسیر اصلاح منحرف شده که حکم به دیکتاتوری و رای به قتل دموکراسی داده است، چنان‌چه گفت‌ام، آقای ابطحی نیز، به عمد و آگاهی یا سهو و غفلت، در چنین ورطه‌ای فرو غلتیده‌اند. امتداد جنبش سبز، مهم‌ترین فرصت تاریخ حاضر برای کسب تجربه‌ی دموکراسی، اصلاح فرآیندهای ناصحیح حاکم بر جامعه و تشکیل یک دموکراسی واقعی از پایین به بالاست. جنبش سبز به مردم ما آموخته است که به حاکمیت و دولت، خواه اصلاح‌طلب باشد یا اصول‌گرا، بدبین باشند و با دیده‌ی شک و تردید به همه‌ی رفتارهای قدرت‌مندان بنگرند و نعمتی بالاتر از این نی‌است که خود، جامعه را رو به صلاح می‌برد.

با این‌ها که گفت‌ام نتیجه می‌گیرم که خواسته‌ها و پیش‌شرط‌های آقای خاتمی، محقق نمی‌شود، مگر از مسیر نهادینه شدن دموکراسی در جامعه و جنبش سبز به‌ترین فرصت برای نهادینه شدن دموکراسی است. اگر نظارت عمومی و مشارکت همه‌گانی محقق نشود، هیچ حکومتی، علاقه‌ای به میدان‌دادن به رقیب خود ندارد و مادامی که مردمان در برابر این فریب‌کاری حکومت -که خود را دموکرات نشان می‌دهد، ولی رقیب را به لطایف‌الحیل یا به ضرب چماق از میدان به‌در می‌کند- ایستادگی نکن‌اند، اصلاح‌طلبان هرگز رخصت و فرصت بازگشت به حکومت و قدرت را نخواهند یافت.

این مطلب، به‌مرور زمان گسترش پیدا خواهد کرد.

مطالب مرتبط:

نقد ِ «نقد درونی» ِ ابطحی (۱)‎

نقد ِ «نقد درونی» ِ ابطحی (۳)‎

نقد ِ «نقد درونی» ِ ابطحی (۴)‎

نقد ِ «نقد درونی» ِ ابطحی (۱)‏

محمد علی ابطحی، در وب‌نوشته‌هایش مطلبی با عنوان «نقد درونی» دارد که در نقد جنبش سبز، به نکاتی اشاره کرده، لازم می‌دان‌ام با ذکر گفته‌های ایشان، در چند یادداشت، به نقد این گفته‌ها بپردازم.

ایشان در اولین پاراگراف از این متن، اظهار می‌کن‌اند که

«بعد از اتفاقات سال 88 و برخوردهائی که صورت گرفت، دو نکته اساسی در درون جبهه اصلاحات مغفول شد. یکی اینکه فاصله خواست و توقع خیلی از کسانی که خود را مخاطب جنبش سبز معرفی میکردند و خواستهای اعلام شده رهبران جنبش سبز بسیار زیاد شده بود. و متاسفانه نه کسانی که توقع سقوط نظام را داشتند و نه رهبرانی که خواستار اجرای قانون اساسی بودند و ادعای تبعیت از خط نورانی امام را میکردند، صادقانه مرزهای خود را از یکدیگر جدا نکردند و آنرا و لوازم آن را تبیین نکردند. نکته دیگر هم این بود که کسانی که هزینه های دردناکی برای اهداف رهبران جنبش سبز داشتند نفهمیدند که خواست مشخص آنان چیست و بهترین راه برای رسیدن به آن خواسته ها چیست.»

آقای ابطحی بدون در نظر گرفتن مقدماتی، جنبش سبز را یک‌سره با جریان سیاسی اصلاحات پیوند می‌زن‌اند. این اشتباه توسط بسیاری از سران نظام سیاسی جمهوری اسلامی، اصلاح‌طلبان و سبزها نیز، پیش از این تکرار شده است. حقیقت آن است که جنبش سبز، فارغ از خواسته‌ها و شعارهایی که مطرح کرده و در آن بر اجتماعی بودن جنبش تاکید کرده است، ماهیت سیاسی و قدرت‌طلبانه ندارد، این جنبش هرچند برآمده از یک فعالیت سیاسی، ذیل عنوان انتخابات، برای کسب قدرت است ولی، نمی‌تواند سیاسی باشد. چراکه نظام سیاسی جمهوری اسلامی، مبتنی بر بستر حقوقی‌ای به نام «قانون اساسی» شکل گرفته و در این بستر حقوقی، آزادی‌های مدنی، اعم از حق انتخاب، حق آزادی بیان، حق آزادی در انتخاب دین و سایر حقوق اساسی مستتر در این قانون، باید برای همه‌ی شهروندان محفوظ باشد و جنبش سبز، فارغ از این‌که کاندیدای‌اش چه‌کسی بوده، بر سلامت انتخابات تاکید می‌کند. شعارهایی چون «موسوی، کروبی، رای منو پس‌بگیر» از این جمله‌اند. به عبارتی جنبش، به نتیجه‌ی اعلام‌شده‌ی انتخابات دور دهم ریاست‌جمهوری اعتراض دارد و خواستار اصلاح نظام انتخاباتی‌است تا سلامت انتخابات که در قانون اساسی نیز برآن تاکید شده است، حفظ شود.

از سوی دیگر، ساخت‌یافته نبودن جنبش و نمایندگی نکردن از یک جریان یا حزب سیاسی، خود دلیل دیگری است بر این‌که جنبش ماهیتی سیاسی ندارد چه‌آن‌که جنبش‌های سیاسی، به‌نمایندگی و دعوت از سوی احزاب یا ائتلاف‌های سیاسی به میدان می‌آیند، توسط این گروه‌ها، سازماندهی می‌شوند و در نهایت، بیانیه‌ی این گروه‌ها را تایید می‌کن‌اند، حال‌آن‌که در جنبش سبز، مردم به‌دعوت یک‌دیگر به خیابان‌ها آمدند، به دیده‌ی شک به سلامت انتخابات نگاه‌کردند و شعارهای‌شان را در لحظه ساختند و هیچ بیانیه یا قطع‌نامه‌ای نیز صادر نکردند.

سرنداشتن جنبش نیز گواهی است بر این‌که جنبش به‌سمت کسب قدرت نرفته‌است و خصلت سیاسی ندارد. آقایان موسوی و کروبی، به دفعات بر این نکته تاکید کرده‌اند که جنبش پیش‌رو است و ما پی‌رو آن‌ایم. شاید لازم‌باشد برای تبیین این نکته، شاهد دیگری بیاورم: فرض‌کنید که رهبران نمادین جنبش، موسوی و کروبی، تن به مذاکره می‌داده و گفتگویی را با حکومت آغاز می‌کردند، این‌جا دو سوال شکل می‌گیرد:

۱. در این مذاکره چه‌چیزی پرداخت می‌شد و در ازای آن چه‌چیزی به دست می‌آمد؟ اصولن جنبش‌های اجتماعی، قادر به مذاکره نی‌است‌اند چه‌آن‌که در ازای چیزی که مطالبه می‌کنند، قادر به پرداخت متاعی نی‌است‌اند، مگر این‌که موسوی و کروبی، بخشی از حقوق ملت‌را در ازای بخش دیگری از حقوق‌ملت به حاکمیت می‌دادند، چه‌کسی به‌آنان چنین اختیاری داده‌است؟

۲. در صورتی که موسوی و کروبی، به نمایندگی از جنبش، گام در مجلسی می‌گذاشتند و در ازای بخشی از حقوق ملت، بخش دیگری را واگذار می‌کردند، چه ضمانتی وجود داشت که از سوی بدنه‌ی جنبش مقبول افتد؟ به نظر می‌رسد که سران جنبش، تا جایی می‌توان‌اند زبان این جنبش باشند که پی‌رو آن باشند، بی‌سر بودن، سرنوشت محتوم جنبش سبز است.

این مقاله‌ی دکتر سارا شریعتی را تحلیلی درست از واقعیت جنبش می‌شناس‌ام، بخوانید: نقش دین در تحولات اخیر

در این بخش از سخن می‌توان نتیجه گرفت که اصولن این بند از نظرات آقای ابطحی که گفته‌اند «بعد از اتفاقات سال 88 و برخوردهائی که صورت گرفت، دو نکته اساسی در درون جبهه اصلاحات مغفول شد» به‌کلی مخدوش است و اصل سخن‌گفتن از جنبش سبز به عنوان حرکتی درون اصلاحات، هم به جنبش آسیب می‌رساند و هم به جریان سیاسی اصلاحات. هم‌چنین می‌توان گفت که تیتر مطلب که «نقد درونی»است نیز خالی از محتواست. این جنبش تنها در مقیاس خودش قابل بررسی است و به هیچ‌یک از جریان‌های سیاسی وابسته‌گی ندارد، هر چند که اصلاح‌طلبان در پیش‌برد آن و اهداف‌اش بسیار موثر بوده باشند.

به اعتقاد نگارنده، تلاش بسیاری از سیاسیون برای آلوده کردن دامن جنبش به سیاست، از بن اشتباه بوده و هست، چرا که این‌جنبش نه ابزار لازم برای فعالیت سیاسی را دارد و نه خواسته‌های آن، از مسیر فعالیت سیاسی تحقق پیدا می‌کند. پس آقای ابطحی نباید توقع داشته باش‌اند که رهبران جنبش، دست به خط‌کشی و مرزبندی سیاسی بزن‌اند، این جنبش، برای حذف مرزها، از طریق توسعه‌ی دموکراسی در بطن جامعه تلاش می‌کند و البته از سیاسیون، فارغ از خط و مرز سیاسی‌شان یاری می‌گیرد، به هم‌این دلیل است که شخصیت‌هایی چون آقایان نوری‌زاد، مطهری و خزعلی نیز با وجود وابستگی‌شان به جریان سیاسی ِ اصولگرا، در جنبش مقبول واقع می‌شوند.

در پاسخ به نکته‌ی دوم (نکته دیگر هم این بود که کسانی که هزینه های دردناکی برای اهداف رهبران جنبش سبز داشتند نفهمیدند که خواست مشخص آنان چیست و بهترین راه برای رسیدن به آن خواسته ها چیست.) نیز باید گفت که خواست مشخص جنبش، هم‌آن‌طور که در بیانیه‌ها و آرای آقای موسوی مشخص است، «اجرای بدون تنازل قانون اساسی» است. اگر روح و مخ قانون اساسی که حقوق ملت را به درستی، آزادی بیان و عقیده، آزادی برگزاری تجمعات، آزادی نشر مطبوعات، سلامت انتخابات و … برمی‌شمارد، بدون خدشه، از جانب حاکمیت به مردم بازگردانده شود، خواسته‌های جنبش محقق می‌شود. پس جنبش می‌داند چه می‌خواهد و راه تحقق آن نیز، بیان خواسته‌ها از همه‌ی مسیرهای ممکن است.

ایشان هم‌چنین بیان داشته‌اند:

«اعتراضات از نتایج انتخابات ریاست جمهوری شروع شد. خواست اولیه بررسی نتایج انتخابات بود. کسانی که به تجربه تاریخی رفتار حاکمیت را می شناختند به خوبی میدانستند و پیش بینی میکردند که این نظام با پشتوانه نیروهای وفادارش پهن شدن در خیابان و مبارزات خیابانی را بر نمی تابد. تجربه عملی در روزهای عاشورا و 22 بهمن 88 هم نشان داده بود که جز آسیب جوانان و هتک حرمت های فراوان به همه مقدسات نتیجه دیگری ندارد. و مهمتر اینکه این رفتارها با خواست اجرای فانون اساسی و بازگشت به خط امام هیچ تناسبی نداشت. در این میان تکلیف دو دسته خیلی روشن بود. یکی کسانی که رسما و بی رودربایستی خواستار سقوط نظام جمهوری اسلامی بودند و دیگر کسانی که پای انقلاب اسلامی و دفاع از آرمانهای اولیه آن محکم ایستاده بودند. این دو طیف فاصله زمین تا آسمان را با یکدیگر در مبانی باید داشته باشند. مخلوط شدن این دو طیف  با این همه فاصله همه آرمانها و زندگی نسل فعلی را درهم ریخت.»

لازم است درباره‌ی مقدمه‌ی این پاراگراف توضیحاتی ارائه کنم، نظر آقای ابطحی بر این است که حاکمیت، «پهن شدن در خیابان و مبارزات خیابانی را بر نمی تابد»، این جمله، «پهن شدن در خیابان» که مترادف راه‌پیمایی‌است را در کنار «مبارزات خیابانی» قرار می‌دهد. باید توجه کرد که جنبش سبز، هم‌واره بر مسالمت‌آمیز بودن و دوری از خشونت تاکید کرده و در عمل نیز این را اثبات کرده‌است، پس نمی‌توان از عنوان «مبارزات خیابانی» برای این جنبش سودبرد و از این مسیر آن‌را نقد کرد، اما درباره‌ی «پهن شدن در خیابان» یا به عبارت صحیح‌تر، راه‌پیمایی، نیازی به یادآوری نی‌است که اصل ۲۷ قانون اساسی، به همه‌ی آحاد ملت ایران، فارغ از نژاد و زبان و مذهب‌شان حق تجمع و راه‌پیمایی داده است، به شرط آن‌که مسلحانه و یا مخل به مبانی اسلام نباشد، پس اگر حاکمیت، راه‌پیمایی را برنمی‌تابد، در حقیقت حق قانونی ملت را بر نتافته است که این ایراد به ملت وارد نی‌است و بر دامن جنبش سبز، از این مسیر گردی نمی‌نشیند و مسلم است که هوداران جنبش به دلیل علایق‌شان به حقوق اجتماعی و انسانی خویش -که در قانون اساسی نیز جزو حقوق اساسی ملت شمرده شده‌اند- لازم بوده علاوه بر موضوعی چون نتیجه‌ی انتخابات، بر حق مسلم‌شان مبنی بر آزادی تجمعات نیز تاکید کنند.

هم‌چنین در بند بالا، به «تجربه عملی در روزهای عاشورا و 22 بهمن 88» اشاره شده و نتیجه‌گیری شده که «جز آسیب جوانان و هتک حرمت های فراوان به همه مقدسات نتیجه دیگری ندارد. و مهمتر اینکه این رفتارها با خواست اجرای فانون اساسی و بازگشت به خط امام هیچ تناسبی نداشت.».

من به عنوان یکی از مدافعان جنبش سبز که از ۲۹ خرداد سال ۸۸، در هیچ‌یک از تجمعات شرکت نکردم، به نظرم می‌رسد که فراموش کردن تجمعات ۲۳ و ۲۵ خردادماه سال ۸۸ و جایگزین کردن آن با تجربه‌ی عاشورا و ۲۲بهمن، جفایی به جنبش سبز است. چه‌آن‌که جنبش سبز به سمت رادیکالیزم هدایت شد. به عبارت به‌تر، چنان‌چه حاکمیت، با بهره‌گیری از یک رویکرد مسئولیت‌طلبانه‌ی اجتماعی، به‌جای سرکوب همه‌ی هواداران جنبش، تنها با آن بخشی از افراد که تمایل به خشونت نشان می‌دادند، برخورد قانونی می‌کرد، هرگز حضور خیابانی جنبش سوی رادیکال به خود نمی‌گرفت، باید یادآور شد که حذف بخش مسالمت‌جوتر جنبش که به واسطه‌ی سرکوب‌های خشن، از حضور در خیابان سرباز زدند، نتیجه‌ی طبیعی‌ای چون حضور نیروهای رادیکال‌تر و مهارناپذیرتر به‌هم‌راه داشته است، ضمن این‌که شعارهایی چون «جمهوری ایرانی» و «نه‌غزه، نه لبنان»، یک واکنش احساسی و عصبی از سوی هواداران جنبش بود که احساس تحقیر شدگی‌شان را بروز می‌دادند، آن‌ها از بی‌مهری و بی‌توجهی حاکمان و رهبران جامعه، به خشم آمده بودند و با این شعارها سعی در جلب نظرها و نگاه‌ها به سوی خود را داشت‌اند، آن‌ها با این دست شعارها، حقوق ملت مظلومی چون فلسطین و شهروندان مظلوم‌تری چون اهالی غزه را ندیده نمی‌گرفت‌اند، بلکه به تاسی از آن مثل معروف که می‌گوید: «چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است»، خواستار توجه مسئولان بودند تا ابتدا به درد و رنج شهروندان خویش رسیدگی کن‌اند و سپس به حقوق زایل شده‌ی ملت مظلوم فلسطین و جنایت‌های سبعانه‌ی رژیم خطرناک اسراییل بپردازند، یا لااقل، هم‌زمان به خواسته‌ها و نیازهای این بخش از جامعه نیز توجه کن‌اند.

در نگاه این قشر از جامعه‌ی ما حکومت‌ها، اولین و مهم‌ترین وظیفه‌ی‌شان حمایت از جامعه‌ای است که برآن حکم می‌ران‌اند و لازم است که این حمایت، بدون تبعیض برای همه‌ی شهروندان، به یک میزان باشد که اگر چنین شود، چرا به حمایت از ملت مظلوم و بی‌دفاع فلسطین نپردازند؟ مانیز با حکومت، در دفاع از مظلومان جهان، هم‌صدا و هم‌داستان‌ایم.

لازم می‌بین‌ام که باز به شعار «جمهوری ایرانی» بازگردم، در این شعار، اسلامیت جمهوری اسلامی ایران به چالش کشیده شده است، شاید بتوان با بی‌مسئولیتی تمام، سردهندگان این شعار را بی‌دین و ضددین خواند و به راحتی، هرگونه مسئولیت را از دوش حاکمیت برداشت و بر گرده‌ی هواداران جنبش گذاشت، اما اگر مسئولانه به این شعار بنگریم با این سوال مواجه می‌شویم که چرا این افراد مشکلات‌شان را از اسلام می‌دان‌اند؟ چرا به‌جای جمهوری اسلامی، جمهوری ایرانی می‌خواهند؟ به نظر می‌رسد که استفاده‌ی سو و نابه‌جا از اسلام برای حذف صدای منتقدین و مخالفان عمل‌کرد جمهوری اسلامی، این باور را در بدنه‌ی منتقدین جامعه ایجادکرده است که هرکس با جمهوری اسلامی مخالفتی کند و زبان به نقد این نظام سیاسی بگشاید، محکوم به دین‌ستیزی است و این طرز تفکر، از اسلام می‌آید، حال‌آن‌که سیره‌ی پیامبر و امامان شیعه چیزی جز این را نشان می‌دهد، آنان با مخالفان خود، حتا اگر بی‌دین بوده‌اند، چنین تندخو و بی‌مهر نبوده‌اند، این مردمان گمان برده‌اند که این نگاه، به اسلام ربطی ندارد و این حاکمان نظام جمهوری اسلامی هستند که چنین تفکر و چنین رویکردی را به اسلام افزوده‌اند، پس برای دفاع از ملت و اسلام لازم است که حکومتی تشکیل داد که نتواند پشت چهره‌ی اسلام، هر خطا و کم‌کاری‌ای را پنهان کند و به‌جای پناه‌بردن به مقدسات، دربرابر خواست ملت خویش متواضع باشد و به معنای واقعی کلمه خدمت‌گذاری کند، من با این شعار مخالف‌ام، ولی به‌این واقعیت ایمان دارم که اگر بزرگان جمهوری اسلامی، مهربانانه با مردم خویش برخورد کن‌اند و به گفته‌های این جماعت گوش بسپارند، محبوبیتی دو‌چندان حتا در میان مخالفان فعلی خویش خواهند یافت و از بحران‌ها به سلامت گذرخواهیم کرد، برای این‌کار به راستی، تنها راه نجات، «اجرای بدون تنازل قانون اساسی» است، تا همه‌گان به این باور برسند که به برکت جمهوری اسلامی همه‌گان با هم برابرند و تبعیضی نی‌است و آزادی‌های مشروع و قانونی‌شان هم‌واره محفوظ است.

پس هرچند شعارهای سرداده شده در روزهای اعتراض، گاه تند و گزنده بوده است ولی به روایت اسلام، «الاعمال بالنیات»، نیت‌های این گروه‌ها خیر بوده و هست، تنها لازم است تا حاکمیت به وظایف قانونی خویش عمل کند و با مردمان، از تندی و خشونت دست بکشد، که اگر چنین شود نه خواسته‌های مردم «با خواست اجرای فانون اساسی و بازگشت به خط امام» در تعارض است و نه دیگر کسی شعار «جمهوری ایرانی» یا «نه‌غزه نه لبنان» خواهد شنید.

اگر گفته‌های فوق را درست بدان‌ایم، جنبش سبز، جنبشی مدنی است که خواستار «اجرای بدون تنازل قانون اساسی» است و دیگر دو دسته‌ی «برانداز، هوادار» جمهوری اسلامی عینیت پیدا نمی‌کند و «فاصله زمین تا آسمان» این دو گروه با یکدیگر و «مخلوط شدن این دو طیف  با این همه فاصله، همه آرمانها و زندگی نسل فعلی را درهم» نمی‌ریزد.

این مطلب، به‌مرور زمان گسترش پیدا خواهد کرد.

مطالب مرتبط:

نقد ِ «نقد درونی» ِ ابطحی (۲)‎

نقد ِ «نقد درونی» ِ ابطحی (۳)

نقد ِ «نقد درونی» ِ ابطحی (۴)‎

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.