نقد ِ «نقد درونی» ِ ابطحی (۱)
فوریه 27, 2011 نوشتن دیدگاه
محمد علی ابطحی، در وبنوشتههایش مطلبی با عنوان «نقد درونی» دارد که در نقد جنبش سبز، به نکاتی اشاره کرده، لازم میدانام با ذکر گفتههای ایشان، در چند یادداشت، به نقد این گفتهها بپردازم.
ایشان در اولین پاراگراف از این متن، اظهار میکناند که
«بعد از اتفاقات سال 88 و برخوردهائی که صورت گرفت، دو نکته اساسی در درون جبهه اصلاحات مغفول شد. یکی اینکه فاصله خواست و توقع خیلی از کسانی که خود را مخاطب جنبش سبز معرفی میکردند و خواستهای اعلام شده رهبران جنبش سبز بسیار زیاد شده بود. و متاسفانه نه کسانی که توقع سقوط نظام را داشتند و نه رهبرانی که خواستار اجرای قانون اساسی بودند و ادعای تبعیت از خط نورانی امام را میکردند، صادقانه مرزهای خود را از یکدیگر جدا نکردند و آنرا و لوازم آن را تبیین نکردند. نکته دیگر هم این بود که کسانی که هزینه های دردناکی برای اهداف رهبران جنبش سبز داشتند نفهمیدند که خواست مشخص آنان چیست و بهترین راه برای رسیدن به آن خواسته ها چیست.»
آقای ابطحی بدون در نظر گرفتن مقدماتی، جنبش سبز را یکسره با جریان سیاسی اصلاحات پیوند میزناند. این اشتباه توسط بسیاری از سران نظام سیاسی جمهوری اسلامی، اصلاحطلبان و سبزها نیز، پیش از این تکرار شده است. حقیقت آن است که جنبش سبز، فارغ از خواستهها و شعارهایی که مطرح کرده و در آن بر اجتماعی بودن جنبش تاکید کرده است، ماهیت سیاسی و قدرتطلبانه ندارد، این جنبش هرچند برآمده از یک فعالیت سیاسی، ذیل عنوان انتخابات، برای کسب قدرت است ولی، نمیتواند سیاسی باشد. چراکه نظام سیاسی جمهوری اسلامی، مبتنی بر بستر حقوقیای به نام «قانون اساسی» شکل گرفته و در این بستر حقوقی، آزادیهای مدنی، اعم از حق انتخاب، حق آزادی بیان، حق آزادی در انتخاب دین و سایر حقوق اساسی مستتر در این قانون، باید برای همهی شهروندان محفوظ باشد و جنبش سبز، فارغ از اینکه کاندیدایاش چهکسی بوده، بر سلامت انتخابات تاکید میکند. شعارهایی چون «موسوی، کروبی، رای منو پسبگیر» از این جملهاند. به عبارتی جنبش، به نتیجهی اعلامشدهی انتخابات دور دهم ریاستجمهوری اعتراض دارد و خواستار اصلاح نظام انتخاباتیاست تا سلامت انتخابات که در قانون اساسی نیز برآن تاکید شده است، حفظ شود.
از سوی دیگر، ساختیافته نبودن جنبش و نمایندگی نکردن از یک جریان یا حزب سیاسی، خود دلیل دیگری است بر اینکه جنبش ماهیتی سیاسی ندارد چهآنکه جنبشهای سیاسی، بهنمایندگی و دعوت از سوی احزاب یا ائتلافهای سیاسی به میدان میآیند، توسط این گروهها، سازماندهی میشوند و در نهایت، بیانیهی این گروهها را تایید میکناند، حالآنکه در جنبش سبز، مردم بهدعوت یکدیگر به خیابانها آمدند، به دیدهی شک به سلامت انتخابات نگاهکردند و شعارهایشان را در لحظه ساختند و هیچ بیانیه یا قطعنامهای نیز صادر نکردند.
سرنداشتن جنبش نیز گواهی است بر اینکه جنبش بهسمت کسب قدرت نرفتهاست و خصلت سیاسی ندارد. آقایان موسوی و کروبی، به دفعات بر این نکته تاکید کردهاند که جنبش پیشرو است و ما پیرو آنایم. شاید لازمباشد برای تبیین این نکته، شاهد دیگری بیاورم: فرضکنید که رهبران نمادین جنبش، موسوی و کروبی، تن به مذاکره میداده و گفتگویی را با حکومت آغاز میکردند، اینجا دو سوال شکل میگیرد:
۱. در این مذاکره چهچیزی پرداخت میشد و در ازای آن چهچیزی به دست میآمد؟ اصولن جنبشهای اجتماعی، قادر به مذاکره نیاستاند چهآنکه در ازای چیزی که مطالبه میکنند، قادر به پرداخت متاعی نیاستاند، مگر اینکه موسوی و کروبی، بخشی از حقوق ملترا در ازای بخش دیگری از حقوقملت به حاکمیت میدادند، چهکسی بهآنان چنین اختیاری دادهاست؟
۲. در صورتی که موسوی و کروبی، به نمایندگی از جنبش، گام در مجلسی میگذاشتند و در ازای بخشی از حقوق ملت، بخش دیگری را واگذار میکردند، چه ضمانتی وجود داشت که از سوی بدنهی جنبش مقبول افتد؟ به نظر میرسد که سران جنبش، تا جایی میتواناند زبان این جنبش باشند که پیرو آن باشند، بیسر بودن، سرنوشت محتوم جنبش سبز است.
این مقالهی دکتر سارا شریعتی را تحلیلی درست از واقعیت جنبش میشناسام، بخوانید: نقش دین در تحولات اخیر
در این بخش از سخن میتوان نتیجه گرفت که اصولن این بند از نظرات آقای ابطحی که گفتهاند «بعد از اتفاقات سال 88 و برخوردهائی که صورت گرفت، دو نکته اساسی در درون جبهه اصلاحات مغفول شد» بهکلی مخدوش است و اصل سخنگفتن از جنبش سبز به عنوان حرکتی درون اصلاحات، هم به جنبش آسیب میرساند و هم به جریان سیاسی اصلاحات. همچنین میتوان گفت که تیتر مطلب که «نقد درونی»است نیز خالی از محتواست. این جنبش تنها در مقیاس خودش قابل بررسی است و به هیچیک از جریانهای سیاسی وابستهگی ندارد، هر چند که اصلاحطلبان در پیشبرد آن و اهدافاش بسیار موثر بوده باشند.
به اعتقاد نگارنده، تلاش بسیاری از سیاسیون برای آلوده کردن دامن جنبش به سیاست، از بن اشتباه بوده و هست، چرا که اینجنبش نه ابزار لازم برای فعالیت سیاسی را دارد و نه خواستههای آن، از مسیر فعالیت سیاسی تحقق پیدا میکند. پس آقای ابطحی نباید توقع داشته باشاند که رهبران جنبش، دست به خطکشی و مرزبندی سیاسی بزناند، این جنبش، برای حذف مرزها، از طریق توسعهی دموکراسی در بطن جامعه تلاش میکند و البته از سیاسیون، فارغ از خط و مرز سیاسیشان یاری میگیرد، به هماین دلیل است که شخصیتهایی چون آقایان نوریزاد، مطهری و خزعلی نیز با وجود وابستگیشان به جریان سیاسی ِ اصولگرا، در جنبش مقبول واقع میشوند.
در پاسخ به نکتهی دوم (نکته دیگر هم این بود که کسانی که هزینه های دردناکی برای اهداف رهبران جنبش سبز داشتند نفهمیدند که خواست مشخص آنان چیست و بهترین راه برای رسیدن به آن خواسته ها چیست.) نیز باید گفت که خواست مشخص جنبش، همآنطور که در بیانیهها و آرای آقای موسوی مشخص است، «اجرای بدون تنازل قانون اساسی» است. اگر روح و مخ قانون اساسی که حقوق ملت را به درستی، آزادی بیان و عقیده، آزادی برگزاری تجمعات، آزادی نشر مطبوعات، سلامت انتخابات و … برمیشمارد، بدون خدشه، از جانب حاکمیت به مردم بازگردانده شود، خواستههای جنبش محقق میشود. پس جنبش میداند چه میخواهد و راه تحقق آن نیز، بیان خواستهها از همهی مسیرهای ممکن است.
ایشان همچنین بیان داشتهاند:
«اعتراضات از نتایج انتخابات ریاست جمهوری شروع شد. خواست اولیه بررسی نتایج انتخابات بود. کسانی که به تجربه تاریخی رفتار حاکمیت را می شناختند به خوبی میدانستند و پیش بینی میکردند که این نظام با پشتوانه نیروهای وفادارش پهن شدن در خیابان و مبارزات خیابانی را بر نمی تابد. تجربه عملی در روزهای عاشورا و 22 بهمن 88 هم نشان داده بود که جز آسیب جوانان و هتک حرمت های فراوان به همه مقدسات نتیجه دیگری ندارد. و مهمتر اینکه این رفتارها با خواست اجرای فانون اساسی و بازگشت به خط امام هیچ تناسبی نداشت. در این میان تکلیف دو دسته خیلی روشن بود. یکی کسانی که رسما و بی رودربایستی خواستار سقوط نظام جمهوری اسلامی بودند و دیگر کسانی که پای انقلاب اسلامی و دفاع از آرمانهای اولیه آن محکم ایستاده بودند. این دو طیف فاصله زمین تا آسمان را با یکدیگر در مبانی باید داشته باشند. مخلوط شدن این دو طیف با این همه فاصله همه آرمانها و زندگی نسل فعلی را درهم ریخت.»
لازم است دربارهی مقدمهی این پاراگراف توضیحاتی ارائه کنم، نظر آقای ابطحی بر این است که حاکمیت، «پهن شدن در خیابان و مبارزات خیابانی را بر نمی تابد»، این جمله، «پهن شدن در خیابان» که مترادف راهپیماییاست را در کنار «مبارزات خیابانی» قرار میدهد. باید توجه کرد که جنبش سبز، همواره بر مسالمتآمیز بودن و دوری از خشونت تاکید کرده و در عمل نیز این را اثبات کردهاست، پس نمیتوان از عنوان «مبارزات خیابانی» برای این جنبش سودبرد و از این مسیر آنرا نقد کرد، اما دربارهی «پهن شدن در خیابان» یا به عبارت صحیحتر، راهپیمایی، نیازی به یادآوری نیاست که اصل ۲۷ قانون اساسی، به همهی آحاد ملت ایران، فارغ از نژاد و زبان و مذهبشان حق تجمع و راهپیمایی داده است، به شرط آنکه مسلحانه و یا مخل به مبانی اسلام نباشد، پس اگر حاکمیت، راهپیمایی را برنمیتابد، در حقیقت حق قانونی ملت را بر نتافته است که این ایراد به ملت وارد نیاست و بر دامن جنبش سبز، از این مسیر گردی نمینشیند و مسلم است که هوداران جنبش به دلیل علایقشان به حقوق اجتماعی و انسانی خویش -که در قانون اساسی نیز جزو حقوق اساسی ملت شمرده شدهاند- لازم بوده علاوه بر موضوعی چون نتیجهی انتخابات، بر حق مسلمشان مبنی بر آزادی تجمعات نیز تاکید کنند.
همچنین در بند بالا، به «تجربه عملی در روزهای عاشورا و 22 بهمن 88» اشاره شده و نتیجهگیری شده که «جز آسیب جوانان و هتک حرمت های فراوان به همه مقدسات نتیجه دیگری ندارد. و مهمتر اینکه این رفتارها با خواست اجرای فانون اساسی و بازگشت به خط امام هیچ تناسبی نداشت.».
من به عنوان یکی از مدافعان جنبش سبز که از ۲۹ خرداد سال ۸۸، در هیچیک از تجمعات شرکت نکردم، به نظرم میرسد که فراموش کردن تجمعات ۲۳ و ۲۵ خردادماه سال ۸۸ و جایگزین کردن آن با تجربهی عاشورا و ۲۲بهمن، جفایی به جنبش سبز است. چهآنکه جنبش سبز به سمت رادیکالیزم هدایت شد. به عبارت بهتر، چنانچه حاکمیت، با بهرهگیری از یک رویکرد مسئولیتطلبانهی اجتماعی، بهجای سرکوب همهی هواداران جنبش، تنها با آن بخشی از افراد که تمایل به خشونت نشان میدادند، برخورد قانونی میکرد، هرگز حضور خیابانی جنبش سوی رادیکال به خود نمیگرفت، باید یادآور شد که حذف بخش مسالمتجوتر جنبش که به واسطهی سرکوبهای خشن، از حضور در خیابان سرباز زدند، نتیجهی طبیعیای چون حضور نیروهای رادیکالتر و مهارناپذیرتر بههمراه داشته است، ضمن اینکه شعارهایی چون «جمهوری ایرانی» و «نهغزه، نه لبنان»، یک واکنش احساسی و عصبی از سوی هواداران جنبش بود که احساس تحقیر شدگیشان را بروز میدادند، آنها از بیمهری و بیتوجهی حاکمان و رهبران جامعه، به خشم آمده بودند و با این شعارها سعی در جلب نظرها و نگاهها به سوی خود را داشتاند، آنها با این دست شعارها، حقوق ملت مظلومی چون فلسطین و شهروندان مظلومتری چون اهالی غزه را ندیده نمیگرفتاند، بلکه به تاسی از آن مثل معروف که میگوید: «چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است»، خواستار توجه مسئولان بودند تا ابتدا به درد و رنج شهروندان خویش رسیدگی کناند و سپس به حقوق زایل شدهی ملت مظلوم فلسطین و جنایتهای سبعانهی رژیم خطرناک اسراییل بپردازند، یا لااقل، همزمان به خواستهها و نیازهای این بخش از جامعه نیز توجه کناند.
در نگاه این قشر از جامعهی ما حکومتها، اولین و مهمترین وظیفهیشان حمایت از جامعهای است که برآن حکم میراناند و لازم است که این حمایت، بدون تبعیض برای همهی شهروندان، به یک میزان باشد که اگر چنین شود، چرا به حمایت از ملت مظلوم و بیدفاع فلسطین نپردازند؟ مانیز با حکومت، در دفاع از مظلومان جهان، همصدا و همداستانایم.
لازم میبینام که باز به شعار «جمهوری ایرانی» بازگردم، در این شعار، اسلامیت جمهوری اسلامی ایران به چالش کشیده شده است، شاید بتوان با بیمسئولیتی تمام، سردهندگان این شعار را بیدین و ضددین خواند و به راحتی، هرگونه مسئولیت را از دوش حاکمیت برداشت و بر گردهی هواداران جنبش گذاشت، اما اگر مسئولانه به این شعار بنگریم با این سوال مواجه میشویم که چرا این افراد مشکلاتشان را از اسلام میداناند؟ چرا بهجای جمهوری اسلامی، جمهوری ایرانی میخواهند؟ به نظر میرسد که استفادهی سو و نابهجا از اسلام برای حذف صدای منتقدین و مخالفان عملکرد جمهوری اسلامی، این باور را در بدنهی منتقدین جامعه ایجادکرده است که هرکس با جمهوری اسلامی مخالفتی کند و زبان به نقد این نظام سیاسی بگشاید، محکوم به دینستیزی است و این طرز تفکر، از اسلام میآید، حالآنکه سیرهی پیامبر و امامان شیعه چیزی جز این را نشان میدهد، آنان با مخالفان خود، حتا اگر بیدین بودهاند، چنین تندخو و بیمهر نبودهاند، این مردمان گمان بردهاند که این نگاه، به اسلام ربطی ندارد و این حاکمان نظام جمهوری اسلامی هستند که چنین تفکر و چنین رویکردی را به اسلام افزودهاند، پس برای دفاع از ملت و اسلام لازم است که حکومتی تشکیل داد که نتواند پشت چهرهی اسلام، هر خطا و کمکاریای را پنهان کند و بهجای پناهبردن به مقدسات، دربرابر خواست ملت خویش متواضع باشد و به معنای واقعی کلمه خدمتگذاری کند، من با این شعار مخالفام، ولی بهاین واقعیت ایمان دارم که اگر بزرگان جمهوری اسلامی، مهربانانه با مردم خویش برخورد کناند و به گفتههای این جماعت گوش بسپارند، محبوبیتی دوچندان حتا در میان مخالفان فعلی خویش خواهند یافت و از بحرانها به سلامت گذرخواهیم کرد، برای اینکار به راستی، تنها راه نجات، «اجرای بدون تنازل قانون اساسی» است، تا همهگان به این باور برسند که به برکت جمهوری اسلامی همهگان با هم برابرند و تبعیضی نیاست و آزادیهای مشروع و قانونیشان همواره محفوظ است.
پس هرچند شعارهای سرداده شده در روزهای اعتراض، گاه تند و گزنده بوده است ولی به روایت اسلام، «الاعمال بالنیات»، نیتهای این گروهها خیر بوده و هست، تنها لازم است تا حاکمیت به وظایف قانونی خویش عمل کند و با مردمان، از تندی و خشونت دست بکشد، که اگر چنین شود نه خواستههای مردم «با خواست اجرای فانون اساسی و بازگشت به خط امام» در تعارض است و نه دیگر کسی شعار «جمهوری ایرانی» یا «نهغزه نه لبنان» خواهد شنید.
اگر گفتههای فوق را درست بدانایم، جنبش سبز، جنبشی مدنی است که خواستار «اجرای بدون تنازل قانون اساسی» است و دیگر دو دستهی «برانداز، هوادار» جمهوری اسلامی عینیت پیدا نمیکند و «فاصله زمین تا آسمان» این دو گروه با یکدیگر و «مخلوط شدن این دو طیف با این همه فاصله، همه آرمانها و زندگی نسل فعلی را درهم» نمیریزد.
این مطلب، بهمرور زمان گسترش پیدا خواهد کرد.
مطالب مرتبط:




