نقد ِ «نقد درونی» ِ ابطحی (پایانی)‎

محمد علی ابطحی، در وب‌نوشته‌هایش مطلبی با عنوان «نقد درونی» دارد که در نقد جنبش سبز، به نکاتی اشاره کرده، لازم می‌دان‌ام با ذکر گفته‌های ایشان، در چند یادداشت، به نقد این گفته‌ها بپردازم.

پیش‌تر ۴ شماره از نقدم بر «نقد درونی» ابطحی را خوانده‌اید، یادداشت جنجالی آقای ابطحی، که با بی‌مهری و بعضن بی‌حرمتی هم‌راه شد و دل‌خوری‌هایی را پدید آورد. آن‌چه که در این یادداشت خشم هواداران جنبش را به‌هم‌راه داشت، نگاه منتقدانه و گاهی غیر منصفانه‌ی آقای ابطحی بود. این یادداشت، پس از راه‌پیمایی ۲۵بهمن‌ماه منتشر شد، تجمعی که بر اساس تقاضای برگزاری راه‌پیمایی در حمایت از جنبش‌های استبدادستیز مردم مصر و تونس از وزارت کشور شکل گرفت. طبق معمول وزارت کشور به این درخواست پاسخی نداد و هواداران جنبش سبز به‌خیابان‌ها آمدند و باز هم طبق عادت ۲ سال گذشته با سرکوب مواجه شدند. حبس آقایان موسوی و کروبی به هم‌راه هم‌سران‌شان، مهم‌ترین واکنش حاکمیت به این دعوت بود.

این یادداشت آقای ابطحی اما از آن‌نظر مهم بود که صدایی شبیه صدای مخالفان جنبش را از درون جریان سیاسی اصلاحات، در نقد عمل‌کرد آقایان موسوی و کروبی بلند کرد و فرصتی مهیا کرد که تضارب افکار حول آن شکل بگیرد و گفتگوهایی تازه، در درون جنبش آغاز شود. به عنوان یکی از هم‌راهان جنبش، لازم دیدم که در این گفتگوی چندجانبه شرکت کن‌ام و با نگاهی -به زعم خودم- منصفانه، در نقد سخن ابطحی، بنویس‌ام. هم‌چنین انتشار یادداشت آقای ابطحی این مزیت را داشت که هم‌زمان نقد بیرونی جنبش به جنبش نیز بود و با نقد ِ این نقد، به بخشی از انتقادات جریان اصولگرا نیز پرداخته می‌شد.

و اما نقد ِ «نقد درونی» ِ ابطحی:

ایشان در سومین بند از نوشته‌ی شان، به مساله‌ی استقلال، به عنوان یکی از سه بخش شعار معروف انقلاب اسلامی (استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی) اشاره می‌کند و می‌نویسد:

استقلال از میان شعارهای اولیه انقلاب اسلامی، بنا به پذیرش همه تحلیل گران داخلی و خارجی پر رنگ تر و جدی تر در طول سالهای 32 ساله بعد انقلاب در ایران عملی شده است. غرور تاریخی مردم ایران هم همین اقتضا را داشته است که در هر شرائط از دخالت قدرتهای خارجی متنفر و بیزار باشند. در حوادث بعد از انتخابات دهم بارها این استقلال با دخالت های مستقیم قدرتهای خارجی و منجمله در حوادث 25 بهمن مورد هجمه قرار گرفته است. به عنوان یک ایرانی و به عنوان یک وطن دوست، نمیشود در برابر این دخالت های تحقیر آمیز بی تفاوت بود. مسائل داخل کشور با اختلاف سلیقه های گوناگون، اگر راه را بر دخالت قدرتهای خارجی باز کند حتما باید در برابر آن موضع گرفت. عموم مردم امروز ایران حتی کسانی که به شدت از عملکرد مجریان ناراضی هستند، از اعلام حمایت و رضایت اتحادیه اروپا و رئیس جمهور و وزیر خارجه آمریکا و راه طی شده سلطنت طلبان و همراهان دشمن بعثی احساس تحقیر و ذلت میکنند.

مفهوم استقلال، از منظر آقای ابطحی، چنان که از این بند، بر می‌آید، ایستادگی در برابر دخالت بیگانه، در مسایل داخلی کشور است: «مسائل داخل کشور با اختلاف سلیقه های گوناگون، اگر راه را بر دخالت قدرتهای خارجی باز کند حتما باید در برابر آن موضع گرفت.»

ایشان معتقدند که «در حوادث بعد از انتخابات دهم بارها این استقلال با دخالت های مستقیم قدرتهای خارجی و منجمله در حوادث 25 بهمن مورد هجمه قرار گرفته است.» و اضافه می‌کن‌اند: «به عنوان یک ایرانی و به عنوان یک وطن دوست، نمیشود در برابر این دخالت های تحقیر آمیز بی تفاوت بود.»

با نگاهی به تاریخ دوساله‌ی جنبش سبز، می‌توان به یادآورد که مقامات مسئول برخی کشورهای جهان، پس از حرکت‌های اعتراضی جنبش سبز، در دفاع از این جنبش، داد سخن داده‌اند و حتا چهره‌های منفوری چون مریم و مسعود رجوی نیز به تشویق جنبش سبز پرداخته‌اند. تا کنون دوبار بهینه‌سازی سرورهای توئیتر به دلیل هم‌زمانی با تجمعات اعتراضی مردم، به تعویق افتاده و یک‌بارش به دستور مستقیم کاخ سفید انجام شده است. رسانه‌هایی چون بی‌بی‌سی، سی‌ان‌ان، صدای آمریکا، رادیو فردا و دویچه‌ووله، به پوشش گسترده‌ی اخبار جنبش پرداخته‌اند و روی‌کردی مثبت به این جنبش برگزیده‌اند. موارد بسیار دیگری هم بوده است که برای جلوگیری از طولانی شدن نوشته، از ذکر آن‌ها خودداری می‌کن‌ام.

می‌توان این‌ها را نشانه‌ای بر وابسته‌گی جنبش به خارج از کشور یافت. انگلستان و آمریکا که از دیرباز، دشمنان جمهوری اسلامی به‌شمار می‌رفته‌اند، در این زمینه نقش پررنگی ایفا و در برهه‌های مختلف از جنبش هواداری کرده‌اند. این‌ها برای این اتهام کافی است که جنبش از خارج از ایران خط می‌گیرد و وابسته به بیگانگان است. هم‌چنین می‌توان گفت که این جنبش، فرصتی برای بیگانگان فراهم کرده تا در امور داخلی ایران دخالت کن‌اند. در این شرایط، اصرار بر حرکت‌های اعتراضی که زمینه‌ی سو استفاده‌ی دشمنان را فراهم می‌کند، اگر نشانه‌ی وابستگی نباشد، لااقل بر این نکته صحه می‌گذارد که جنبش ناخواسته اهداف بیگانگان را تامین می‌کند، پس لازم است که به جای لجاجت، برای تامین منافع ملی، سکوت کند، اگر چنین نکند، خیانت آن مسجل است.

این روش پردازش اطلاعات، اما باگ‌های بسیاری دارد، اگر اطلاعات دیگری را در هم‌این فرمول‌ها وارد کن‌ایم، جواب‌هایی به ما می‌دهد که با این نتیجه‌گیری‌ها در تناقض است. اجازه بدهید که فرمول‌های این روش را استخراج کن‌ایم:

۱. هرگاه سری از سران کشورهای جهان، از کس یا کسانی در کشوری ثالث حمایت کرد یا مواضعی را تصدیق کرد، آن کس یا وابسته‌است و یا در زمین بیگانگان بازی می‌کند.
۲. اظهار نظر سران کشورها در باره‌ی امور داخلی کشورها، هجوم به استقلال آن کشور است.

حال اجازه دهید، بر اساس هم‌این فرمول‌ها به ارزیابی‌ این نگرش بپردازیم:

خبر درباره‌ی فرمول نخست:

مئیر داگان، رییس موساد، سازمان اطلاعاتی اسرائیل، روز سه شنبه گفت: وجود دولت تندرو محمود احمدی نژاد در ايران، موجب خواهد شد که اسرائيل بتواند آسان تر تهديد اتمی ايران را برای جهانيان توجيه کند.

به نوشته‌ روزنامه «جروزالم پست»، داگان چند روز پس از اعلام انتخابات رياست جمهوری اسلامی، در برابر کميته روابط خارجی و دفاع کنست، پارلمان اسرائيل سخن می گفت، محمود احمدی نژاد را يک فرد «تندرو و دگم» ناميد و تصريح کرد: «وجود چنين فردی در راس دولت جمهوری اسلامی، موقعيت اسرائيل را برای توجيه خطرها و تهديدهای اتمی ايران آسانتر خواهد کرد.»

وی با اين حال افزود: اسرائيلی ها نبايد فراموش کنند که برنامه های اتمی ايران در زمان نخست وزيری ميرحسين موسوی آغاز شد.

بر این اساس، آیا می‌توان گفت که آقای احمدی‌نژاد در صدد تامین منافع اسرائیل است؟ آیا می‌توان ایشان را متهم به بازی در زمین اسرائیل کرد یا گفت که ایشان وابسته به اسراییل است؟

و آیا می‌توان گفت که نظر رییس موساد مبنی بر این‌که «اسرائيلی ها نبايد فراموش کنند که برنامه های اتمی ايران در زمان نخست وزيری ميرحسين موسوی آغاز شد.» و حاکی از نوعی عداوت نسبت به آقای موسوی است، نشانه‌ی عمل‌کرد صحیح ایشان است؟ به نظر می‌رسد که توجه به اظهار نظرهای بیگانگان و عمل براساس تصدیق یا نفی آنان ما را از استقلال دور می‌کند، چه‌آن‌که در این‌صورت، آن‌ها خواهند توانست با استفاده از این روش، سیاست ما را تعیین کن‌اند، به عبارتی، از آن‌چه خوش می‌دارند، بدگویی کن‌اند که ایران به خوش‌آیند آنان عمل کند و این یعنی وابسته‌گی کامل به دیگران در تصمیم‌گیری و سیاست‌گذاری.

خبر درباره‌ی فرمول دوم:

آیت‌الله خامنه‌ای، در نمازجمعه‌ی سیزدهم اسفندماه سال‌جاری، درباره‌ی حرکت مردمی در مصر اظهار داشت‌اند:

ملت تونس توانستند حاكم خائن و سرسپرده‌ی آمریكا و دین‌ستیز را برانند، ولی خطا است اگر گمان شود كه این، آن نتیجه مطلوب است. یك نظام وابسته باخروج مهره‌های آشكارش، ساقط نمیشود. اگر بجای آن مهره‌ها، هم‌پالگیهای آنها جایگزین شوند چیزی عوض نشده و دام فریب در برابر ملت گسترده شده است. در انقلاب اسلامی ایران بارها خواستند ملت ما را در این دام بیفكنند ولی هوشیاری ملت و رهبر عظیم و الهی‌اش، ترفند دشمن را دانستند و خنثی كردند و راه را تا آخر ادامه دادند.

بر اساس فرمول دوم، نظر مقام رهبری، درباره‌ی مصر نیز، دخالت در امور داخلی مصر ارزیابی می‌شود، آیا می‌توان چنین نتیجه گرفت؟ به نظر می‌رسد که این‌دست فرمول‌ها، ناقض ِ خود هست‌اند، به عبارتی، ایران هرگز در ایجاد قیام مردمی مصر دخالت نکرده و رهبران جنبش آزادی‌خواه مصر، اعم‌از آقایان البرادعی و محمد بدیع، هرگز وابسته به جمهوری اسلامی نبوده‌اند و حمایت ایران از مردم مصر، از ملی بودن اعتراضات آن‌ها چیزی نمی‌کاهد. پس بر این اساس، نمی‌توان چنین استدلال کرد که موسوی و کروبی، به دلیل حمایت بیگانگان از جنبش سبز، وابسته هست‌اند، یا این حمایت‌ها هجوم به استقلال ایران از سوی کشورهای جهان است.

حال می‌توان به این جمله نگاه دوباره‌ای داشت: «مسائل داخل کشور با اختلاف سلیقه های گوناگون، اگر راه را بر دخالت قدرتهای خارجی باز کند حتما باید در برابر آن موضع گرفت.»، چه باید کرد؟ اگر به‌دلیل حمایت بیگانگان از اعتراضات درون کشور، بخواهیم هر اعتراضی را ساکت کن‌ایم، صدایی از هیچ‌کجای این کشور نباید برخیزد، چه‌آن‌که هر اعتراضی، با تشویق دشمنان جمهوری اسلامی هم‌راه خواهد شد، اگر این اعتراض‌ها صورت نگیرد، بیم گسترش استبداد نمی‌رود؟ و اگر چنین اصلی را درست بدان‌ایم، آیا انتقادات آقای احمدی‌نژاد از دولت خودش را چگونه می‌توان توجیه کرد؟ تجمعات نیروهای حامی دولت، علیه جنبش سبز چطور؟

اما آقای ابطحی در بند چهارم و پنجم از این نقد، چنین نوشته‌اند:

نسلی که انقلاب اسلامی را به وجود اورده است، وقتی مشکلات را می بیند، حتی اگر نسل های بعد بخواهند انقلاب جدیدی بکند، نمی توانند و حق ندارند که به عنوان شریک آن نسل خود را قلمداد کنند. انقلاب اسلامی ثمره تلاش نسل ما است. خوبی و بدی آن را باید نسل ما بپذیرد و اگر میتواند بدی ها را اصلاح کند. فرصت طلبانه ترین کار این است که نسل انقلاب 57 خود را رهبر و شریک نسلی بداند که احیانا خواست های متفاوتی دارند. بی شک کسانی در جامعه هستند که یا اصل انقلاب اسلامی را قبول ندارند و یا مبانی اساسی آن را. اگر با این نسل بی رودربایستی حرف بزنیم و با آنان صادق باشیم باید با صراحت به آنان بگوئیم که نسل ما انقلاب کرد و برای حفظ آن تلاش کرد و علیرغم اعتراض به شیوه های اجرائی از مبانی آن دفاع میکند. ایستادن در جایگاه رهبری کسانی که به هر دلیل این مبانی و یا اصل انقلاب را نمی خواهند از سوی معتقدان به حفظ نظام هم ظلم به نفس است و هم ظلم به آنها.
در صورت شفاف نبودن مواضع ما، و به خصوص با توجه به تجربیات گذشته، در وضعیت موجود، استفاده ابزاری از این نسل و قربانی کردن آنان که خواست های متفاوتی دارند و در پرده ابهامی که ما به وجود می آوریم، گمان میبرند خواست مشترکی با ما دارند، خیانت نابخشودنی محسوب میشود و جامعه جوان کشور را به یاس تاریخی بی دلیلی میکشاند که صدها برابر از خواست های مقطعی ما برای این نسل دردناکتر است. فراموش نکنیم که نسل جوان در آغاز زندگی است و مثل ما در بخش پایانی زندگی قرار ندارد و حق دارد که از زندگی بهره بگیرد.

این پاراگراف از نوشته، براین پایه استوار است که جنبش سبز از دو بخش جوانان خواهان براندزی (نسل جدید) و رهبران معترض (نسل انقلاب) تشکیل شده و نسل انقلاب نباید انقلاب و حاصل تلاش خود را واگذارد و به رهبری جوانان انقلابی بپردازد، به هردو بخش این مدعا پیش‌تر و در نقد ِ «نقد درونی» ِ ابطحی (۱)‏ و نقد ِ «نقد درونی» ِ ابطحی (۴)‎ پاسخ داده‌ام و نیازی به تکرار آن نی‌است.

در زمینه‌ی این جمله: «استفاده ابزاری از این نسل و قربانی کردن آنان»، اما نیازی به توضیح نی‌است، خود گویای بی‌انصافی نگارنده هست، تنها از باقی متن جدایش کردم که بیش‌تر دیده شود.

بند ششم این نوشته به‌این شرح است:

رودربایستی هائی که رهبران مخالفان فعلی با جامعه دارند، آینده ای مبهم و تلخ را برای نسل جوان کشور رقم میزند. در تجمعات روز 25 بهمن، بنا به روایت همه تحلیلگران، تجمع کنندگان خواستار حذف رهبری نظام بودند. این خواست با اصرار به عمل به قانون اساسی که در آن ولایت مطلقه فقیه وجود دارد، و یا با پایبندی به خط امام منافات دارد. چرا این مرز را روشن نمیکنیم؟ کسانی که در تجمعات 25 بهمن شعار حذف رهبری و اصل نظام را دادند، یا تصور میکنند که رهبران دعوت کننده نیز چنین خواستهائی دارند و یا میدانند که نظر آنها این نیست و از رهبران به عنوان یک سپر استفاده ابزاری میکنند. این سو هم اگر شجاعتر بود، یا صادقانه همین شعارها را می داد و یا رسما اعلام میکرد که نمیخواهند ابزار باشند، و تکلیف این نسلی که همه هزینه ها مثل گوشت قربانی بر عهده آنان است روشن می شد. واقعیت هم این است که اگر به اصلاحات باورهست نمی شود این خواست های ساختار شکن را رد نکرد و اگر فکر میکنند  این نظام، اصلاح پذیر نیست باید رسما برای سقوط آن تلاش کرد وهزینه ها را هم خود بپذیرند و کسانی که به این فکر باور دارند. وضع موجود شتر سواری دولائی است که با هیچ منطقی قابل قبول نیست.

این بخش از نظر آقای ابطحی نیز، در چهار شماره‌ی پیشین این نوشته پاسخ داده شده است.

در زمینه‌ی بند هفتم از نوشته‌ی آقای ابطحی نظری ندارم، بخوان‌اید:

اتفاق تلخ تر حادثه روز 25 بهمن ، ورود خشونت سازمان یافته به  درون مردم بود که حداقل دو نفر کشته شدند.دستگاههای اطلاعاتی از نفوذ منافقین خبر میدهند. این یک فاجعه است. وقتی چنین امکانی هست، در چنین وضعیتی باید برای دعوت مردم به خیابان این محاسبات را هم کرد.

و اما آخرین بند از نوشته‌ی آقای ابطحی:

افراطیون همیشه دشمن بزرگ مردم بوده اند. راه نجات آینده کشور هم از دالان دوری از افراطیون و اعتقاد به اصلاح مستمرغیر ساختاری  و صف بندی در برابر بیگانگان ودوری از خشونت و پای بندی به قانون میگذرد. کسانی هستند که بر این باور نیستند، به حذف حداکثری و جذب حداقلی بر خلاف نظر رهبر انقلاب می اندیشند و ابزار کافی هم دارند. ما نباید راه را برای غلبه این مجموعه باز کنیم.
باور کنیم: وحدت، همدلی، همکاری برای رفع نواقص و مفاسد، پرهیز از انتقام جوئی ، دوری از تهمت و اتهام و فحاشی ، حفظ استقلال و مرز بندی با قدرتهای خارجی، حفظ کرامت و آزادیهای مصرح در قانون اساسی و فراخوان به اصلاح در زیر سقف نظام و رهبری ضرورت فعلی کشور ما است .

با این سخن موافق‌ام ولی هم‌آن‌طور که پیش‌تر گفت‌ام، راه دموکراسی، از فعال‌بودن بدنه‌ی اجتماع در همه‌ی لحظه‌ها و زمینه‌ها می‌گذرد، جامعه‌ای که حساس نباشد، به قهقرا می‌رود.

مطالب مرتبط:

نقد ِ «نقد درونی» ِ ابطحی (۱)‏

نقد ِ «نقد درونی» ِ ابطحی (۲)‎

نقد ِ «نقد درونی» ِ ابطحی (۳)‎

نقد ِ «نقد درونی» ِ ابطحی (۴)‎

نقد ِ «نقد درونی» ِ ابطحی (۴)‎

محمد علی ابطحی، در وب‌نوشته‌هایش مطلبی با عنوان «نقد درونی» دارد که در نقد جنبش سبز، به نکاتی اشاره کرده، لازم می‌دان‌ام با ذکر گفته‌های ایشان، در چند یادداشت، به نقد این گفته‌ها بپردازم.

دی‌روز با بررسی بخش‌های دیگری از نوشته‌ی آقای ابطحی، سوالاتی را از بطن این نوشته استخراج کردم و قرار گذاشت‌ام که ام‌روز به این‌سوالات پاسخ دهم، سوالات از این قرار بود:

  • آیا فعالان جنبش سبز و رهبران نمادین آن با طرح تقاضای راه‌پیمایی برای ۲۵ بهمن‌ماه، مقصودی غیر از حمایت از مردم مصر داشته‌اند؟
  • در صورتی که مقصود جنبش چیزی غیر از حمایت از مردم مصر و تونس بوده است، آن‌ها چه بوده‌اند؟
  • در صورتی که هدف جنبش براندازی نظام سیاسی بوده است، ابزار لازم برای این‌کار چی‌است و آیا در اختیار جنبش هست؟
  • اهداف جنبش به‌طور مشخص چی‌است؟ آیا این اهداف قابل اجراست؟
  • آیا به‌تر نی‌است که جنبش به سمت طرح خواسته‌های مشخص حرکت کند و از طرح کلیات بپرهیزد؟
  • آیا جنبش به هیچ یک از اهداف‌اش نرسیده است؟
  • آیا هر اعتراضی که از طریق حضور مردم در خیابان‌ها اتفاق بی‌افتد با هدف براندازی‌است؟
  • آیا گفتگوی صرف با حاکمیت در جمهوری اسلامی می‌تواند منجر به اصلاح امور شود؟

*****پاسخ به سوال نخست

برای پاسخ دادن به سوال نخست، باید به این سوال پاسخ داد که حقیقت یا دروغ بودن مدعای «حمایت از مردم مصر» چه سودی برای مطرح‌کنندگان این دعوت در بر دارد؟

با فرض راستین بودن دعوت به راه‌پیمایی در حمایت از مردم مصر منافع زیر به جنبش باز می‌گشت:

۱. اعلام هم‌بستگی جنبش سبز با جنبش‌های آزادی‌خواهی در سراسر جهان. این عمل منجر به حمایت متقابل آزادی‌خواهان جهان از جنبش سبز خواهد شد و گستره‌ی جنبش سبز، از آزادی‌خواهان ایرانی به جنبش‌های آزادی‌خواه جهان تغییر خواهد کرد.

۲. داعیه‌ی دروغین حاکمیت مبنی بر حمایت از آزادی‌خواهان جهان افشا خواهد شد. در روزهای پر تلاطم گذشته، صدا و سیما و بسیاری از مسئولان حکومتی، در حمایت از جنبش‌های آزادی‌طلب در خاور میانه که قدرت‌های منطقه‌ای را تحت تاثیر خود قرار داد، داد سخن دادند ولی در مقابل ملت خویش که خواستار آزادی‌های اجتماعی بودند، به خشونت متوسل شدند تا این ادعا که از آزادی‌خواهان جهان حمایت می‌کن‌اند نقش برآب شود و روسیاهی به ذغال ماند.

۳. بازیابی نیروی فعالان جنبش: با توجه به تبلیغات وسیع دست‌گاه حکومتی مبنی بر مرگ جنبش، ریزش نیروهای جنبش و … این سوال در ذهن حامیان جنبش وجود داشت که به‌راستی جنبش مرده است؟ یاس و افسردگی ناشی از سرکوب و برخورد با صدای مخالفان، نیروهای اجتماعی جنبش را مستهلک کرده بود و این تجمع توانست هوای تازه‌ای در میان حامیان جنبش بدمد.

۴. تحقق کامل جنگ حاکمیت با سایه‌ها: هرچند که بی‌تردید هدف موسوی و کروبی از نامه‌ به وزارت کشور برای درخواست راه‌پیمایی دست‌گیر شدن نبوده است، اما این اقدام، حاکمیت را مجبور به واکنشی چون دست‌گیری غیرقانونی سران فتنه! و هم‌سران‌شان کرد، تا حال، حاکمیت با این چالش مواجه باشد که پس از دست‌گیری اینان، چه کسی را تهدید به دست‌گیری و اعدام کند؟ زین پس سران فتنه چه کسانی خواهند بود؟ اکنون به راستی جنگ حاکمیت با سایه‌ها آغاز شده است، جنگی که به تعبیر مهران مدیری، منجر به شکست از دشمن فرضی خواهد شد.

۵. یادآوری این نکته به حاکمیت که هرچه خشونت و تندی بیش‌تری به خرج دهد، تنها هزینه‌های خود را افزایش خواهد داد و در نهایت خشم ملت را بیش از پیش برخواهد افروخت، واقعیت آن است که عمل به قانون اساسی، تنها راه بازگشت وحدت و یک‌پارچه‌گی به جامعه است و هر میزان که دستان مردمان را از پیش تهی‌تر کن‌اند و داشته‌های ملت را از ایشان بگیرد، عصیان‌ها تندتر و عصبی‌تر خواهد شد، پس اگر عقلای جریان حاکم بخواهند آرامش را به جامعه برگردان‌اند، لازم است که حقوق ملت را به ایشان بازگردان‌اند و این خواسته‌ی جنبش سبز نیز هست.

فرض دیگر اما دروغین بودن ادعای رهبران نمادین جنبش مبنی بر حمایت از مردم مصر است، اگر ادعا دروغین باشد، چه منافعی برای سران جنبش به‌هم‌راه خواهد داشت؟

به نظر می‌رسد که به جز گزینه‌ی ۲، سایر موارد، برای این حالت نیز مترتب باشد. گزینه‌ی ۲ اما به این دلیل که دروغ‌گویی، از جانب جنبش بسیار نقد شده است، اگر اثبات شود، می‌تواند محبوبیت موسوی و کروبی را به‌طور کامل از میان ببرد، پس سوال این‌جاست که درحالی که می‌توان تجمعی برای حمایت از مردم مصر و تونس برپا کرد چرا باید دروغ گفت؟ این تجمع، با این عنوان و با این هدف، هیچ آسیبی برای جنبس نمی‌داشت.

*****پاسخ به سوال دوم

به سوال دوم، در قالب سوال اول پاسخ دادم و از تکرار آن پرهیز می‌کن‌ام.

*****پاسخ به سوال سوم

پیش از این دلایلی بر برانداز نبودن جنبش برشمرده‌ام که در شماره‌ی نخست این نقد، به آن اشاره شده است: نقد ِ «نقد درونی» ِ ابطحی (۱)‏

اما عوامل انقلاب‌ها چی‌است؟ اگر به صفحه‌ی انقلاب در ویکی‌پدیا رجوع کن‌اید، عوامل زیر را ۴ عامل اصلی وقوع انقلاب در هر کشوری می‌داند (می‌توان‌اید از خواندن توضیحات هر عنوان صرف نظر کن‌اید):

۱. نارضایتی عمیق از وضع جاری: نارضایتی عنصر به وجود آورنده ی تغییر است ولی هر نازضایتی نمی تواند به انقلاب تبدیل گردد، بلکه این نارضایتی باید به حد ناامیدی از اصلاح در پیکرهٔ سیاسی موجود در آمده باشد تا کم کم به عنصر خشم منجر شود. یکی دیگر از شاخصه‌های این نارضایتی، ظهور در طبقه‌ها و قشرها و نخبه گان است.
۲. ظهور ایدئولوژی‌های جدید و جایگزین: ایدئولوژی به معنی اشتراکات فرهنگی و عقیدتی است که به نحوی نمادین بیان می گردد، ایدئولوژی به معنای خاصش نوعی انقلاب گفتاری محسوب می‌شود که اهداف جدیدی را پیش روی افراد ناراضی از وضع موجود قرار می دهد تا در حول آنها به ارائهٔ نظریات و ایده‌های جدید اقدام شود. برینتون گفته که هیچ انقلابی بدون ظهور ایدئولوژی جدید شکل نمی گیرد. این ایدئولوژی اهداف دور از دسترسی را که کمبود حکومت موجود است و حکومت نمی تواند آنها را تحقق بخشد، نشانه می رود تا هم رضایتی عقلایی از ارضاء آنها در آینده برای جذب عامیون استفاده کند و هم با آرمانهایش به ساختارهای نخبه گان ساخت بدهد و آنها را در یک جهت هماهنگ کند .
ایدئولوژی هر انقلاب در چگونگی روندها و چهاچوب‌ها در حال و آیندهٔ پیروزی و یا شکست آن انقلاب نقش بسیار اساسی دارد به عبارتی چگونگی پیروزی، حکومت جایگزین، نقش‌های رهبری و دیگر عوامل که با پیروزی یک انقلاب به دنبال آن می آیند از ایدئولوژی آن انقلاب بر می خیزند و هر چه این ایدئولوژی به آرمان‌های آن جامعه نزدیکتر باشد پیروزی نزدیکتر و موفق تر است.
۳. گسترش روحیهٔ آنارشیستی: گسترش روحیهٔ انقلابی آغاز دوران آنارشیستی یک انقلاب است. در این زمان جامعه دیگر به آن قدرت رسیده است که برای رسیدن به خواسته هایش در پی عمل کردن به آنها باشد. شورش ها، انتقادهای مستقیم و خالی از کنایه، تظاهرات‌های غیر آرام و… همه و همه از نشانه‌های رسیدن جامعه به این سطح از نارضایتی است. در مرحلهٔ دوم، یعنی بروز ایدئولوژی، هنوز مردم عامی نوعی پشیمانی، برای مقابله با تغییرات در آینده و حفظ وضع موجود را با خود همراه دارند ولی در مرحلهٔ گسترش روحیه انقلابی دیگر این محافظه کاری به تدریج از بین می رود و به نوعی تنفر تبدیل می شود. هر چه این تنفر ریشه دارتر و بزرگتر باشد چهرهٔ انقلاب‌ها خونین تر و پر اضطراب تر نیز می شوند، زیرا در آنها علاوه بر نابود شدن نهادهای حکومت پیشین، کارکنان و عوامل حکومت پیشین هم مورد خشم مردم قرار خواهند گرفت. به طور کلی به وجود آمدن این دوره شاخصهٔ بروز انقلاب است، هیچ کدام از مراحل قبل این حس را بر کل جامعه القاء نمی کنند که می توانند به انقلاب منجر شوند ولی ورود به دورهٔ آنارشیستی، بازگشت به عقب را ناممکن می‌کند و از طرفی وجود جهل در سران حکومت که تنها به ادامهٔ سرکوب ادامه می دهند، این روحیه را هر روز بیشتر از پیش می‌کند و تا آن حد پیش می رود که به انقلاب منجر گردد.
۴. وجود رهبر: وجود رهبر، تشابه بی حد و اندازه ای با ایدئولوژی دارد. در جریان یک انقلاب همیشه یک ایدئولوژی حاکم نمی شود، بلکه انواع ایدئولوژی‌ها در کنار یکدیگر فعال اند ولی ایدئولوژی عام تر و نزدیکتر به اکثریت ( منظور کسانی است که در روند انقلاب نقش فعالتر و ایدئولوژی بارزتر و پذیرفتنی تری دارند ) از درون خود رهبری را برای بسیح این نیروها در نظر می گیرد و نقش هم آوایی برای انقلاب شروع می گردد. این رهبر علاوه بر داشتن ویژگی‌ها سیاسی و اجتماعی و قشری باید شجاعت ایستادن در مقابل حکومت را هم داشته باشد. همچنین تعادل و تعامل با دیگر گروه‌ها و دسته‌ها نیز در روند پیروزی نقش بسیار مهمی دارد. فیدل کاسترو در کوبا رهبری انقلاب کوبا را بر عهده داشت، این انقلاب‌ها که با رهبری یک نفر به عنوان شاخصهٔ بروز آنها به موفقیت می رسند را انقلاب‌های تک نفری می نامند ولی در غالب انقلاب‌ها این گونه نیست که یک نفر بتواند بسیج نیروها و نارضایتی‌ها را مهیا کند. گاهی مانند انقلاب ۱۹۱۷ روسیه، الجزایر، انقلاب فرانسه، انقلاب ۱۹۷۹ نیکاراگوئه و انقلاب ۱۹۴۵ چین رهبری به یک گروه و یا دسته بر می گردد که بیشترین پیروان را دارند و ایدئولوژی مقبول تر را در اختیار دارند، ولی در کل این دسته‌ها نیز شخصت‌های مشهوری را دارند که حرف آخر رامی زنند مثلا» لنین و بلشویسم در انقلاب ۱۹۱۷ روسیه، احمد آل در الجزایر، برینتون و روبسیر در انقلاب فرانسه، مائو در انقلاب ۱۹۴۵ چین.

حال باید دید که جامعه‌ی ما وجنبش سبز چنین خصلت‌هایی دارد که روی‌کردی انقلابی داشته باشد یا خیر؟

در باره‌ی «نارضایتی عمیق» باید گفت که فعالان جنبش سبز و اصلاح‌طلبان از سال‌های پس‌از خرداد ۷۶، هم‌واره بر اصلاح‌گری تاکید داشته و نظام سیاسی فعلی را مبتنی بر قانون اساسی، اصلاح‌پذیر قلمداد کرده‌اند، فارغ از این‌که به چه درصدی از پیروزی دست‌یافته‌اند، آن‌چه مسلم بوده و هست، تاکید مستمر موسوی و کروبی بر «اجرای بدون تنازل قانون اساسی» نشان از آن دارد که رهبران این جنبش، هم‌واره جمهوری اسلامی را قابل اصلاح فرض‌کرده و دنبال براندازی نبوده و نی‌است‌اند، قاطبه‌ی هواداران جنبش نیز از این روی‌کرد استقبال کرده و تنها خواستار برگشت به نص قانون اساسی هست‌اند که بی‌تردید باید مورد حمایت همه‌ی جریانات سیاسی و جریان حاکم نیز واقع شود، که متاسفانه شاهد عکس آن هست‌ایم.

شرط دوم انقلاب‌ها اما «ظهور ایدئولوژی‌های جدید و جایگزین» بود، هر ناظری، خواه مخالف یا موافق جنبش سبز این را تایید می‌کند که جنبش سبز ساختار جایگزینی برای جمهوری اسلامی معرفی نکرده است، اگر به انقلاب ۵۷ در ایران نگاه کن‌ایم درخواهیم یافت که به درستی، آیت‌الله خمینی، از سال‌ها قبل، نظریه‌ی «ولایت فقیه» و سپس در فرانسه نظریه‌ی «جمهوری اسلامی» را جایگزین «نظام شاهنشاهی» معرفی کرده بود، حالا آن‌که در جنبش سبز، هرگز مدلی برای جایگزینی جمهوری اسلامی معرفی نشده است.

شرط سوم، «گسترش روحیه‌ی آنارشیستی» است، در این زمینه نیز، تاکید چندین‌باره بر مسالمت آمیز بودن تجمعات جنبش در بیانیه‌های آقای موسوی از یک سو و عملکرد اکثریت نزدیک به مطلق فعالان جنبش در تجمعات، از سوی دیگر، نشان‌دهنده‌ی آن است که جنبش به سمت آنارشی‌گری راه نبرده و هم‌واره بر مشی حرکت‌های مسالمت‌جوی اعتراضی، تاکید کرده است.

و اما شرط چهارم که «وجود رهبر» است نیز در جنبش مفقود است. هم‌آن‌طور که پیش‌تر توضیح داده‌ام، جنبش از کروبی و موسوی به عنوان رهبران نمادین یاد می‌کند، آن‌ها نیز هرگز داعیه‌دار رهبری جنبش نبوده‌اند و این هردو، نشانه‌ای است بر بی‌سر بودن جنبش. اکنون که سران نمادین جنبش، در حبس هست‌اند نیز، خود بر این مدعا گواه دیگری است.

پس می‌توان نتیجه گرفت که نه جنبش سویه‌ی براندازی داشته و نه ابزارهای لازم برای این‌کار در اختیار آن بوده است، پس اتهام براندازی به کلی بی‌اساس است و ابزاری برای خاموش کردن صدای معترضان در دست اصحاب قدرت است.

*****پاسخ به سوال چهارم

سوال چهارم اما از این قرار بود: «اهداف جنبش به‌طور مشخص چی‌است؟ آیا این اهداف قابل اجراست؟». برای پاسخ به این‌سوال می‌توان به قانون اساسی مراجعه کرد و «حقوق مردم» و «آزادی‌های مدنی» را استخراج کرد، اما برای آن‌که با دقت بیش‌تری به این سوال پاسخ دهیم لازم است که به «ویراست دوم منشور جنبش سبز» (دریافت فایل PDF) مراجعه کن‌ایم. در این منشور که آقایان موسوی و کروبی آن‌را امضا کرده‌اند، اهداف جنبش چنین ذکر شده است:

«جنبش سبز با پای بندی به اصول و ارزش های بنیادین انسانی، اخلاقی، دینی و ایرانی که در فرهنگ این سرزمین ریشه تنیده اند، خود را منتقد و پالایشگر روند طی شده در نظام جمهوری اسلامی ایران در سال های پس از انقلاب می داند و بر این اساس، حرکت انتقادی در چارچوب قانون اساسی و احترام به نظر و رأی مردم را وجه همت خویش قرار خواهد داد.
جنبش سبز برآمده از مردم و مولود یک نهضت ملی است. حرکتی در تداوم تلاش مردم ایران برای دستیابی به آزادی، عدالت اجتماعی و تحقق حاکمیت ملی است که پیش از این در برهه هایی چون انقلاب مشروطیت، جنبش ملی شدن نفت و انقلاب اسلامی، خود را جلوه گر ساخته است.
بازخوانی تجربة معاصر در جهت تحقق اهداف والای اجتماعی مردم ایران نشان می دهد که تنها از طریق تعمیق و تقویت جامعة مدنی، گسترش فضای گفتگوی اجتماعی، ارتقاء سطح آگاهی و جریان آزاد اطلاعات، زمینه سازی برای فعالیت آزاد مصلحان و فعالان اجتماعی – سیاسی در چارچوب تحول خواهی و ایجاد تغییر در وضعیت موجود و مواجهه صادقانه با مردم و محرم دانستن ملت و پای فشاری بر تحقق آرمان های ملی، می توان اهداف جنبش سبز را عملی کرد. این امر مستلزم توافق و تأکید بر مطالبات مشترک و ایجاد تعامل و هماهنگی میان همة نیروهایی است که به رغم داشن هویت مستقل، با پذیرش تعدد و تنوع درون جنبش، زیر چتر ملی فراگیر جنبش سبز ایران در کنار یکدیگر قرار می گیرند.»

به‌طور کلی اگر بخواهیم اهداف و خواسته‌های جنبش را مبتنی بر منشور آن، تیتر کن‌ایم، سرفصل‌های آن از این قرار است:

  • انتقاد و پالایش روند طی شده در جمهوری اسلامی در چارچوب قانون اساسی
  • تلاش برای محترم شمرده شدن رای و نظر مردم
  • دست‌یابی به آزادی‌های شهروندی
  • دست‌یابی به عدالت اجتماعی
  • تحقق حاکمیت ملی
  • تعمیق و تقویت جامعه‌ی مدنی
  • گسترش فضای گفتگوی اجتماعی
  • ارتقای سطح آزادی و تلاش برای تحقق جریان آزاد اطلاعات
  • زمینه سازی برای فعالیت آزاد مصلحان و فعالان اجتماعی–سیاسی در چارچوب تحول خواهی و ایجاد تغییر در وضعیت موجود
  • تلاش برای مواجهه صادقانه‌ی مسئولان نظام و جنبش سبز با مردم و محرم دانستن ملت
  • پای فشاری بر تحقق آرمان های ملی
  • صیانت از آرای مردم تا زمان استقرار نظام انتخاباتی آزاد، رقابتی، غیرگزینشی و منصفانه که شفافیت آن کاملا قابل تضمین باشد
  • مخالفت با هر اقدامی که برخلاف منافع ملی و ناقض اصل استقلال باشد

اما آیا اهداف اعلام شده‌ی فوق تحقق پذیر است؟ متن منشور، در بخش راه‌کارهای خود به این سوال پاسخ داده و به اختصار این موارد را برشمرده است:

  1. جنبش سبز بر پایة اصول و مبادی بنیادین خود، با استفاده از سازماندهی افقی و همسو در قالب شبکه های اجتماعی واقعی و مجازی، بر فهم، اندیشه و نوآوری های ملت ایران تکیه دارد و دستیابی به آرمان هایی چون آزادی و عدالت را منوط به شکوفایی این خلاقیت ها می داند. این توانایی می تواند شعار «هر ایرانی یک ستاد» را به شعار «هر ایرانی یک جنبش» تبدیل کند.
  2. پیگیری اهداف و آرمان های همیشگی مردم ایران و با اتکاء به بازخوانی انتقادی تحولات صورت گرفتة پس از انقلاب اسلامی، بویژه در عرصة روابط ملت و دولت، بر پایة میثاق مشترک مردم ایران، یعنی قانون اساسی.
  3. تلاش برای ایجاد زمینة اجرای بدون تنازل قانون اساسی برخاسته از رأی مردم، از راهکارهای اصلی جنبش سبز است.
  4. باید شرایطی فراهم آورد تا قانون وسیلة اعمال خشونت های ناروا و موهن، نقض حقوق بنیادین شهروندان که مغایر با اعلامیة جهانی حقوق بشر نیز هست نشود و خشونت، بی عدالتی و تبعیض صورت قانونی به خود نگیرد.
  5. قوانین کشوری و از جمله قانون اساسی، متونی همیشگی و تغییرناپذیر نیستند. هر ملتی این حق را دارد که با بازخوانی تجربه خود و تصحیح سیر حرکت خویش، به اصلاح قوانین جاری اقدام کند. اما باید توجه داشت که تنها تغییر و اصلاحی در قانون اساسی واقعی و مورد پذیرش است که در فضایی امن و آزاد و در فرایند مذاکره و گفتگوی اجتماعی و با مشارکت همة اقشار و گروه های اجتماعی و با پرهیز از تصلب و انحصارگرایی و زورگویی صورت پذیرد.
  6. تلاش برای گسترش جامعة مدنی و تقویت حوزة عمومی از طریق تشویق مردم به مشارکت در تعیین سرنوشت خود با حضور در تشکل های صنفی و غیردولتی و احزاب و … در زمرة راهکارهای اساسی جنبش سبز است.
  7. گفتگو میان نمایندگان گروه های مختلف فکری و سیاسی با یکدیگر و نیز با حاکمیت و با مردم است و در این راستا، از هرگونه دعوت به مذاکره و گفتگوی شفاف به منظور دفاع از حقوق مردم و حل منازعات اجتماعی استقبال می کند.
  8. جنبش سبز به منظور قدرت بخشی به اقتصاد کشور از راه تأمین حقوق مادی کارگران، کشاورزان و کارکنان خدماتی از روش های مبتنی بر عدالت اجتماعی در چارچوب قانون، افزایش بهره وری انسانی، کاهش هزینه های تولید کالا و خدمات، و ترمیم حداقل دستمزد با نظارت واقعی نمایندگان نیروی کار در عرصه های مختلف، بهره می گیرد.
  9. توجه به اقشار محروم از طریق تقوبت اقتصاد ملی از اصول تعطیل ناپذیر جنبش سبز است. از همین رو، دستگیری از نیازمندان از طریق ایجاد شبکه های همیاری و تکفل و توانمندسازی آنان و نیز حمایت از فعالان عرصة اقتصاد ملی در مقابل واردات بی رویة کالاهای خارجی، از برنامه های عملی جنیش سبز خواهد بود.
  10. حضور مؤثر زنان در جنبش سبز را باید فرصتی برای برداشتن گام هایی بلندتر در جهت رفع تبعیض های جنسیتی و تحقق مطالبات برحق آنان شمرد. جنبش سبز حمایت همه جانبه و همراهی با جنبش زنان را در زمره اولویت های بنیادین خویش می داند.
  11. تلاش برای تحقق حقوق قانونی و احترام اخلاقی اقلیت های دینی و مذهبی و قومی از طریق زمینه سازی برای مشارکت فعال و نهادمند آنان در فرایندهای تصمیم گیری سیاسی در کشور، با تکیه بر هویت مشترک ایرانی و به رسمیت شناختن تنوع و تعدد فرهنگی، یکی از فعالیت های عمدة جنبش سبز است.
  12. جنبش سبز خواهان سیاست خارجی عقلانی و عزت مند مبتنی بر تعامل شفاف و سازنده با دنیا و طرد دیپلماسی ماجراجویانه و عوام فریبانه و ارتقاء شأن ملت بزرگ و تاریخی ایران در جهان است. ملتی که بسیار بیش از این شایسته احترام و تکریم در تمام جهان است. طرد خشونت، ترور، مداخلة سلطه جویانه در امور داخلی کشورها و احترام به حق تعیین سرنوشت برای همة ملت ها، نیازمند تغییر بنیادین نگرش ها در رابطه با امنیت ملی، منطقه ای و جهانی است که راه را بروی گسترش همکاری و تعامل بین ملت ها باز کند. جنبش سبز از اقدامی که در این جهت انجام شود استقبال می کند.

چنان‌چه خواندید، جنبش راه‌کارهای مشخصی برای تحقق اهداف خویش دارد و البته از نگاه نگارنده، این راه‌کارها نه کافی است و نه قطعی، هم‌آن‌طور که در ابتدای این منشور نیز به آن اشاره شده «گفتگوی مستمر درباره این متن و نقد و اصلاح آن، ضرورتی انکارناپذیر است.»، نیاز به تدوین به‌تر دارد و این قابل نقد بودن، نه تنها نشانه‌ی بدی جنبش و منشورش نی‌است که از سلامت و درستی مسیر آن حکایت دارد، از این‌رو این قلم، پس از پایان دادن به این‌مجموعه یادداشت، به نقد منشور خواهد پرداخت.

*****پاسخ به سوال پنجم

آیا به‌تر نی‌است که جنبش به سمت طرح خواسته‌های مشخص حرکت کند و از طرح کلیات بپرهیزد؟ این سوال، به‌طور مشخص از انتقادات این‌جانب به عمل‌کرد آقایان موسوی و کروبی است، به اعتقاد من، حرکت جنبش در مقاطع مختلف، به دلیل بی‌تجربه‌گی، با مشکلات مختلفی روبرو شده است که با نقد عملکرد جنبش، به مرور زمان به‌سمت درست‌تری حرکت خواهد کرد. در این‌زمینه بعدتر بیش‌تر خواهم نوشت.

*****پاسخ به سوال ششم

سوال ششم اما این‌بود که آیا جنبش به هیچ یک از اهداف‌اش نرسیده است؟ از منظر نگارنده، جنبش به بسیاری از اهداف خود دست نیافته است، این البته به معنای بی‌مصرف بودن جنبش نی‌است، گفتگوهای گسترده‌ی درون جنبش، توسعه‌ی شبکه‌ی اجتماعی آن و البته تلاش هرروزه‌ی مخالفان جنبش برای مهار و تحدیدش، نشانه‌ای است بر اثرگذاری و موفقیت جنبش در عرصه‌های مختلف، با این‌حال، لازم است تا با برگزیدن تاکتیک‌های به‌تر، موثرتر و کم‌هزینه‌تر از یک‌سو و برگزیدن اهداف دست‌یافتنی‌تر از سوی دیگر، سیر توسعه‌ی امکانات و اثربخشی جنبش را افزون کرد.

*****پاسخ به سوال هفتم

پاسخ به این سوال که آیا هر اعتراضی که از طریق حضور مردم در خیابان‌ها اتفاق بی‌افتد با هدف براندازی‌است، با توجه به آن‌چه که در پاسخ به سوال سوم نوشته‌ام، سخت نی‌است. جواب به این سوال خیر است، پیش‌تر نیز در جمهوری اسلامی، مدافعان آقای احمدی‌نژاد با تجمع مقابل مجلس، بهارستان را به نحو زشتی تهدید کرده و با هیچ برخوردی مواجه نشدند، پس هر حرکت اعتراضی‌ای از نوع حضور مردم در خیابان، الزامن براندازانه نی‌است.

*****پاسخ به سوال هشتم

و اما در نهایت و در پاسخ به این‌که آیا گفتگوی صرف با حاکمیت در جمهوری اسلامی می‌تواند منجر به اصلاح امور شود؟ می‌توان گفت: به دلایل متعددی، گفتگوی صرف با هیچ حکومتی، منجر به تغییر و بهبود نخواهد شد. نخست آن‌که حتا با فرض پذیرش خواسته‌های جنبش از سوی حاکمیت، هیچ ضمانتی برای اجرایی شدن کامل این خواسته‌ها وجود ندارد، اصول مغفول قانون اساسی شاهدی است بر این مدعا. به عبارتی به دلیل بی اعتنایی مردم نسبت به حقوق خویش، حاکمیت نیز آن‌ها را کم اهمیت ارزیابی می‌کند، حالا آن‌که مسائلی چون فقر، بی‌کاری و از این‌دست، به دلیل حساسیت مردم، مورد توجه حاکمیت قرار می‌گیرد و تا جای ممکن از بروز مشکلات پیش‌گیری می‌کند، هرچند بی‌کفایتی مسئولان در دولت‌های نهم و دهم، باعث شده تا عمل به پیش‌گیری یا درمان را کنار نهاده و تنها به سردادن شعار اکتفا کن‌اند.

دیگر آن‌که با فرض پذیرش خواسته‌های جنبش و اجرایی شدن آن‌ها، باز هیچ ضمانتی برای امتداد عمل به این خواسته‌ها وجود ندارد، نظام اداری بیمار و ناکارآمد، ضعف بخش خصوصی و وابسته‌گی حاکمیت به نفت و وابسته‌گی مردم به حاکمیت، خلا جامعه‌ی مدنی و احزاب توان‌مند، نظام انتخاباتی بیمار و از این دست، دلایلی است که می‌تواند هر جامعه‌ی سالمی را به سمت سقوط سوق دهد، چه‌رسد به جامعه‌ای که ما در آن زندگی می‌کن‌ایم.

دلایل بسیار دیگری هم در این زمینه وجود دارد که ذکر آن‌ها باعث اطاله‌ی مطلب می‌شود، از این رو از بر شمردن آن‌ها خودداری می‌کن‌ام.

نتیجه آن‌که جنبش سبز، مسیر درستی را پیش گرفته ولی در این مسیر، هم با موانع بسیاری مواجه است و هم نابلدی رهبران و فعالان سرعت پیش‌روی آن را کند کرده است، انتقادات درونی جنبش موجب بالندگی و رشد آن خواهد شد و لازم است که همه‌ی اعضای جامعه‌ی ایرانی برای رشد و گسترش آن تلاش کن‌اند. سنگ‌اندازی‌ها، کوته‌فکری‌ها و نزدیک‌بینی‌ها، در حاکمیت، مانع از رشد این حرکت نمی‌شود، تنها رشد آن را کند می‌کند ولی مصالح ملی ما حکم می‌کند که سران حکومت و یاران دور و نزدیک به‌جای مقابله با آن راه را بر آن هم‌وار تر کن‌اند.

این مطلب، به‌مرور زمان گسترش پیدا خواهد کرد.

مطالب مرتبط:

نقد ِ «نقد درونی» ِ ابطحی (۱)‏

نقد ِ «نقد درونی» ِ ابطحی (۲)‎

نقد ِ «نقد درونی» ِ ابطحی (۳)‎

نقد ِ «نقد درونی» ِ ابطحی (۳)‎

محمد علی ابطحی، در وب‌نوشته‌هایش مطلبی با عنوان «نقد درونی» دارد که در نقد جنبش سبز، به نکاتی اشاره کرده، لازم می‌دان‌ام با ذکر گفته‌های ایشان، در چند یادداشت، به نقد این گفته‌ها بپردازم.

آن‌چه در پیش می‌آید، قسمت سوم از این مجموعه یادداشت‌ها، در نقد نوشته‌ی ابطحی‌است. ایشان با بیان این‌که

«نقد مسئولان حکومتی بارها در برخورد با این حوادث از سوی طیف های مختلف مطرح شده است. اما اگر ما به نقد درونی جبهه اصلاحات در این حوادثی که اثرات دراز مدت آن برای نسل معاصر بسیار دردناک است نپردازیم، همواره در معرض آسیب و حذف شدن و به دست نیاوردن هیچ دست آوردی محکوم خواهیم بود. در این یادداشت به نکات نقد امیزی از این اتفاقات و تناقضات درحوادث روز 25 بهمن می پردازم. گرچه میدانم در این فضای غبار آلود نوشتن این ها که آن را حقیقت میدانم سخت است و عکس العمل هائی را بر می انگیزد. به همین دلیل برای شنیدن هر نقد منصفانه ای آماده ام.»

نوشته است:

۱. ماجرا از دعوت  آقایان کروبی و موسوی برای راهپیمائی حمایت از مردم مصر شروع شد. در دل همین دعوت نهقته است که سرنوشت سایر ملت ها برای آنان مهم است و نمی توان تنها به سرنوشت ملت ایران بسنده کرد. طبعا اگر سرنوشت سایر ملل پر اهمیت است، سرنوشت مردم فلسطین که مظلوم ترین مردم نیم قرن اخیر هستند دارای اهمیت فراوان تری است. طبیعتا مرز آشکاری بین این ایده و تفکر کسانی که شعار نه غزه نه لبنان را دادند وجود دارد. ضمن اینکه هیچکس انکار نمیکند که جنس انقلاب مردم مصر از جنس انقلاب اسلامی است که مردم ایران در سال 57 آن را تجربه کردند ودر آن خواستار تغییر نظام و رفتن شاه و حاکمیت شاهنشاهی بودند.

درباره‌ی این پاراگراف، پیش‌تر به تفصیل سخن گفته‌ام و گفته‌ام که این شعارها، که در تجمعات پس از «۲۵خرداد» سر داده شد، از خشم بی‌توجهی حکام به اعتراضات مردمی بوده است و نیازی به توضیح دوباره نی‌است.

البته این می‌تواند زمینه‌ای باشد برای اعلام حمایت جنبش سبز از ملت ستم‌دیده‌ی فلسطین، این بخش از سخنان آقای ابطحی که گفته‌اند: «طبعا اگر سرنوشت سایر ملل پر اهمیت است، سرنوشت مردم فلسطین که مظلوم ترین مردم نیم قرن اخیر هستند دارای اهمیت فراوان تری است.» می‌تواند نقد صحیحی به عمل‌کرد جنبش باشد، چه‌آن‌که نگاهی مسئولانه به‌شعار «نه غزه، نه لبنان» -که از بطن جنبش سبز برخواست و هم بر سر مردم غزه هوار شد و هم آوارش، جنبش سبز را بی‌نصیب نگذاشت-به ما نشان می‌دهد که آن شعار خطا بوده و رسم مسئولیت‌پذیری، پذیرش و جبران خطاست. حقیقت آن‌است که هرچند احساس سرخوردگی بر ما استیلا یافت، ولی ظلمی که بر ما می‌رود، ما را با همه‌ی مظلومان عالم در یک سو قرار می‌دهد، ما همه در ستم‌کش بودن مشترک‌ایم و باید که این را در عمل نیز نشان دهیم. حمایت از مردم مصر در حالی که شعار «نه غزه نه لبنان» سر می‌دهیم، حاکی از استاندارد دوگانه‌ای است. استانداردهای دوگانه، برای همه بد است، خواه مسئولان جمهوری اسلامی باشند که اعتراض را حق مردم مصر و تونس و بحرین و لیبی و … می‌دان‌اند و از مردم خویش دریغ می‌دارند، خواه در جنبش سبز باشد که یک روز شعار «نه غزه، نه لبنان» سر می‌دهد و روزی دیگر برای مردمان آزاده‌ی مصر هورا می‌کشد، ما هر دو دامن‌مان به این گناه آلوده است و بر گنه‌کرده است که توبه کند و سر به شرم‌ساری به زیر افکند و عذر بخواهد و در صدد جبران برآید، من نیز در این‌بند با آقای ابطحی هم‌سخن‌ام که جنبش در طرح این شعار، ره به خطا برده است. پس به عنوان یکی از هم‌راهان جنبش، هرچند که این شعار را سر نداده باش‌ام، گناه خویش را می‌پذیرم و از مردم غم‌خورده‌ی غزه، عذر می‌خواهم و برای این‌جبران، زین پس، تا جایی که بتوان‌ام در حمایت این آزاد مردمان خواهم نوشت و اگر کار دیگری از من برآید دریغ نخواهم کرد.

اما آقای ابطحی در ادامه‌ی مطلب‌شان اظهار داشته‌اند:

۲. اگر ادعا شود که دعوت به راهپیمائی برای حمایت از مردم مصر و تونس بهانه ای برای دعوت مردم به خیابانها بوده است، بلافاصله این سئوال مطرح میشود که هدف از کشاندن مردم به خیابانها چه میتواند باشد؟ حضور پرجمعیت  مردم در اعتراض به شیوه انتخابات در 25 خرداد 88 نمونه بارزی است که پشت این دعوت ها، هدف قابل اجرائی وجود نداشت. رهبرانی که همچنان ادعای حفظ نظام، پایبندی به قانون اساسی، تبعیت از خط نورانی امام خمینی را میکنند و دنبال اصلاح و نه انقلاب هستند و حتما نظام را قابل اصلاح میدانند که مخاطبان خود را به انقلاب و از بین بردن اصل نظام دعوت نمیکنند، راه حل خیابانی که مسیر انقلاب و سقوط هر نظامی است با این شعار ها کاملا متناقض است. راه حل اصلاح در همه  دنیا گفتگو و تعامل با دست اندرکاران حاکمیت هاست و نه مشابه سازی با حرکت هائی مثل حرکت مردم مصر که رسما خواستار سقوط نظام بودند.

لازم است تا پیش از پاسخ گفتن به این پاراگراف -که به نظر نگارنده، مرزهای نقد مصلحانه را در نوردیده و از ساحت انصاف خارج شده و تنه به تنه‌ی حملات رسانه‌ای صدا و سیما و فارس‌نیوز به جنبش، زده‌است- به بازنویسی آن بپردازم و در قالب چند سوال، به این پاراگراف پاسخ دهم.

  • آقای ابطحی، در این بند، ابتدا اصل نیت حمایت از مردم فلسطین را زیر سوال برده‌اند و با فرض قرار دادن این گزاره که «دعوت به راهپیمائی برای حمایت از مردم مصر و تونس بهانه ای برای دعوت مردم به خیابانها بوده است»، جنبش را به دو رویی متهم می‌کند و این پیش‌فرض را در ذهن مخاطب می‌پروراند که آقایان موسوی و کروبی، با تقدیم نامه به وزارت کشور مبنی بر تقاضای مجوز راه‌پیمایی در حمایت از مردم مصر، مردم مصر را بهانه‌ای قرار داده‌اند تا مقصود دیگری را محقق کن‌اند و آن مقصود احتمالن «وزن‌کشی سیاسی، خودنمایی، اثبات این نکته به حاکمیت که «ما همه با هم هست‌ایم»، یا احیانن تلاش برای به‌زیر کشیدن دست‌گاه حاکم و از این دست» است. سپس ایشان بدون گسترش این خط تنها به‌این سوال اکتفا می‌کن‌اند که «هدف از کشاندن مردم به خیابانها چه میتواند باشد؟»
  • گزاره‌ی دیگری که در این بند مطرح می‌شود، بی‌هدفی جنبش است، ابطحی می‌نویسد: «حضور پرجمعیت  مردم در اعتراض به شیوه انتخابات در 25 خرداد 88 نمونه بارزی است که پشت این دعوت ها، هدف قابل اجرائی وجود نداشت.»، به عبارتی آقای ابطحی قصد دارند با طرح این جمله، به جنبش یادآوری کن‌اند که کلی‌گویی، طرح خواسته‌های غیرقابل اندازه‌گیری و سازمان‌یافته نبودن شعارها، جنبش را دچار روزمرگی کرده و چون اهداف جنبش غیرقابل تحقق بوده، از یک سو باعث سرخورده‌گی هوادارن شده و از سوی دیگر، بدون دست‌آوردی مشخص، تنها هزینه‌هایی بر بدنه‌ی جنبش بار کرده است، ضمن این‌که مشخص نبودن جزئیات اهداف جنبش، منجر به این گمانه شده که این‌ها هدف‌شان چیزی نی‌است که می‌گوی‌اند، بلکه از این مسیر خواستار برافکندن جمهوری اسلامی هست‌اند. به عبارتی، اگر به‌جای طرح شعاری چون «یا حسین، میر حسین» و «یا مهدی، شیخ مهدی»، یک هدف مشخص مثل آزادی زندانیان سیاسی یا بازگشایی مطبوعات، اعلام می‌شد، هم آسیب کم‌تری داشت و هم حاکمیت بیم سرنگونی، به دل راه نمی‌داد و هم‌این‌که جنبش با به دست‌آوردن یک پیروزی، انسجام و دل‌خوشی خود را حفظ می‌کرد.
  • در جمله‌ها‌ی بعدی، آقای ابطحی می‌نویسند: «رهبرانی که همچنان ادعای حفظ نظام، پایبندی به قانون اساسی، تبعیت از خط نورانی امام خمینی را میکنند و دنبال اصلاح و نه انقلاب هستند و حتما نظام را قابل اصلاح میدانند که مخاطبان خود را به انقلاب و از بین بردن اصل نظام دعوت نمیکنند، راه حل خیابانی که مسیر انقلاب و سقوط هر نظامی است با این شعار ها کاملا متناقض است. راه حل اصلاح در همه  دنیا گفتگو و تعامل با دست اندرکاران حاکمیت هاست و نه مشابه سازی با حرکت هائی مثل حرکت مردم مصر که رسما خواستار سقوط نظام بودند.» به‌عبارت دیگر، ایشان در این پاراگراف حضور معترضانه در خیابان‌ها را مترادف براندازی فرض می‌کن‌اند و این حضور را در حالی که سران جنبش، معتقد به قانون اساسی و اصلاح پذیری حاکمیت هست‌اند، در تعارض با اهداف جنبش می‌پندارند. ابطحی، سران جنبش را به «گفتگو و تعامل با دست اندرکاران حاکمیت» دعوت می‌کند و از «مشابه‌سازی با حرکت‌هایی مثل حرکت مردم مصر که رسما خواستار سقوط نظام بودند» پرهیزشان می‌دهد. براین‌اساس، آقای ابطحی، به طور کلی حضور خیابانی معترضان را اشتباه می‌داند، جنبش‌سبز را در صورت ادامه‌ی تظاهرات خیابانی، برانداز فرض می‌کند و سران جنبش را دچار تناقض در عمل و گفتار می‌خواند.

 

به این گزاره‌ها را در قالب سوالات زیر، در مطلب بعد پاسخ خواهم داد:

  • آیا فعالان جنبش سبز و رهبران نمادین آن با طرح تقاضای راه‌پیمایی برای ۲۵ بهمن‌ماه، مقصودی غیر از حمایت از مردم مصر داشته‌اند؟
  • در صورتی که مقصود جنبش چیزی غیر از حمایت از مردم مصر و تونس بوده است، آن‌ها چه بوده‌اند؟
  • در صورتی که هدف جنبش براندازی نظام سیاسی بوده است، ابزار لازم برای این‌کار چی‌است و آیا در اختیار جنبش هست؟
  • اهداف جنبش به‌طور مشخص چی‌است؟ آیا این اهداف قابل اجراست؟
  • آیا به‌تر نی‌است که جنبش به سمت طرح خواسته‌های مشخص حرکت کند و از طرح کلیات بپرهیزد؟
  • آیا جنبش به هیچ یک از اهداف‌اش نرسیده است؟
  • آیا هر اعتراضی که از طریق حضور مردم در خیابان‌ها اتفاق بی‌افتد با هدف براندازی‌است؟
  • آیا گفتگوی صرف با حاکمیت در جمهوری اسلامی می‌تواند منجر به اصلاح امور شود؟

 

این مطلب، به‌مرور زمان گسترش پیدا خواهد کرد.

مطالب مرتبط:

نقد ِ «نقد درونی» ِ ابطحی (۱)‏

نقد ِ «نقد درونی» ِ ابطحی (۲)‎

نقد ِ «نقد درونی» ِ ابطحی (۴)‎

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.