جنبش ِسبز ِ ما و جنبش ِ سبز ِ شما (پایانی)

پیش از این دو نوشته + + در پاسخ به سوالات آقای صبا، منتشر کرده‌ام که در ادامه آخرین ِ این نوشتار را می‌خوانید.

اما سومین سوال آقای صبا:

۳- از جدی‌ترین نقد‌هایی که شما و دوستانتان متوجه حکومت می دانید، نقد‌های اقتصادی است.سوال اینجاست که اگر اقتصاد در تصمیم‌گیرهای سیاسی برای شما موضوعیت دارد،چگونه نگاه کارگزارانی راست را با نگاه چپ میرحسین پیوند می‌دهید و چگونه از خاتمی که جهت گیری مشخص اقتصادی به اذعان کارشناسان اصلاحات، نداشته است حمایت می‌کنید؟ آیا انتقاد اقتصادی صرفاً بهانه‌ای برای تخریب حکومت نیست؟ نگاه‌های به شدت غیرکارشناسی آقای کروبی به اقتصاد را به خاطر دارید؟ اقتصاد در قضاوت شما نسبت به مسائل سیاسی نقش دارد یا ندارد؟ اگر دارد چرا اینچنین بین این چند نگاه صددرصد متفاوت سرگردان هستید؟

برای پاسخ به این سوال، مفروضات ِ آقای صبا را واکاوری نمی‌کن‌ام، مفروضاتی چون: پیوند ِ نگاه ِ راست ِ(لیبرالیستی) کارگزارانی، با دیدگاه چپ‌گرایانه‌ (سوسیالیستی)ی موسوی یا جهت‌گیری ِ مشخص ِ اقتصادی نداشتن ِ خاتمی یا این‌که کارشناسان اصلاحات به این مساله اذعان کرده‌اند، یا نگاه‌های به‌شدت غیرکارشناسی آقای کروبی و …

چون در اصل مساله توفیری ایجاد نمی‌کند، به اعتقاد من، فضای سیاسی ِ پیش ِ روی ما، فضایی چهار قطبی‌است که آقای خامنه‌ای و اعوان‌شان، در یک جبهه، آقای احمدی‌نژاد و تیم ِ تبلیغاتی‌شان، در جبهه‌ی دیگر، جنبش سبز و اصلاحات در جبهه‌‌ای و آقای هاشمی در جبهه‌‌ای دگر قرار دارند. در این زمینه تا حدود زیادی، با این نوشته‌ی خارپشت با عنوان چهارراه که در وبلاگ کمانگیر منتشر شد، موافق‌ام. این نوشته، به خوبی و کمال، تصویری واقعی از صحنه‌ی سیاسی ایران به دست می‌دهد که خواندن ِ آن را بسیار توصیه می‌کن‌ام.

برای روشن شدن ِ بحث، از قول ِ خارپشت، این صحنه‌ی سیاسی را بازنشر می‌دهم. خارپشت می‌نویسد:

اول بگذارید چهار قطب مورد ادعا را با اشاره‌ به جایگاه (نقش) و نمایندگان‌شان (بازیگران‌شان) در حوزه‌ی سیاست نام ببرم و بعد بپردازم به این‌که کدام یک از این چهار قطب بنابر جایگاه ساختاری‌شان در حوزه‌ی سیاست بیشترین تلاش را برای دو قطبی کردن فضای سیاسی انجام می‌دهند. به نظرم چهار قطب فعال در حوزه‌ی فعلی سیاست در ایران عبارتند از جایگاه ولی فقیه و حامیانش که آیت‌الله خامنه‌ای و حامیان به لحاظ سیاسی فعالش آن‌را نمایندگی می‌کنند، جایگاه ریاست‌جمهوری و پایگاه اجتماعی حامیانش که احمدی‌نژاد و حامیان عمدتا غیرسیاسی‌اش در میان مردم عادی آن را نمایندگی می‌کنند، جایگاه مخالفان دولت یا همان اپوزیسیون معروف که حامیان جنبش سبز و نمایندگان از میان رفته‌شان در حوزه‌ی سیاست یعنی آقایان موسوی و کروبی آن‌را نمایندگی می‌کردند و می‌کنند و در نهایت نقش‌ها و جایگاه‌های حاشیه‌ای‌تر و عمدتا نمادین که در یکی از قابل‌توجه‌ترین مصادیق‌اش هاشمی رفسنجانی و تجربه و سابقه‌ی سیاسی‌اش آن را نمایندگی می‌کند.

وی سپس برای تبیین ِ بیش‌تر ِ بحث، به بررسی ِ قدرت ِ سیاسی ِ هریک از این‌قطب‌ها می‌پردازد و می‌گوید:

بگذارید اول وضعیت این چهار قطب را به لحاظ میزان قدرت و دامنه‌ی تاثیرگذاری‌شان در عرصه‌ی سیاست از یکدیگر متمایز کنیم و بعد سعی کنیم ارتباط هر یک از آن‌ها را با سه قطب دیگر روشن کنیم. به گمانم بهتر است برای ساده‌تر شدنِ تخمین میزان قدرت و تاثیرگذاری هر یک از این قطب‌ها، تنها وضعیت دو مولفه را در مورد هر کدام روشن کنیم. یکی موقعیت آن‌ها در جایگاه‌های رسمی که بنابر قانون، میزانی از امکانات و اختیارات را دراختیار آن‌ها قرار می‌دهد و دیگری میزانی از محبوبیت در افکار عمومی و حمایت مردمی. به نظر می‌رسد بر سر برخورداری افراد از جایگاه‌های رسمی و تخمین میزان قدرت و تاثیرگذاری امکانات ملازم با آن جایگاه‌ها، اختلاف‌نظر چندانی وجود نداشته باشد از آن روی که به دلیل ماهیت قانونی و مشخص جایگاه‌های مورد بحث، متغیر یاد شده تا حد زیادی متغیری عینی است اما در باب میزان حمایت عمومی هر یک از چهار قطب یاد شده، بحث و جدل‌های فراوانی وجود دارد و هر یک از چهار قطب تمایل دارد میزان حامیان خود را حداکثری و میزان حامیان قطب‌های رقیب را حداقلی برآورد کند، این است که هر یک از افراد حامی قطب‌های مختلف، بنا بر درک و تصوری که راجع به حامیان قطب خودش و قطب‌های رقیب “در ذهن” دارد، میزان قدرت هر یک از قطب‌ها را متفاوت برآورد خواهد کرد.

و پس از آن، جدول زیر را ترسیم می‌کند:

اما با استفاده از این مقدمه، قصد دارم به این سوال پاسخ ده‌ام که چگونه می‌شود گروه‌هایی که در شرایط ِ طبیعی، رقیب یا حتا مخالف ِ سیاسی به حساب می‌آیند، در شرایطی دیگر، هم‌پیمان به حساب می‌آیند، هم‌آن‌گونه‌ی که آقای خامنه‌ای با وجود تعارضات ِ گوناگون و خطرهای مهلکی که احمدی‌نژاد ایجاد می‌کند، در یک دو راهی، او را به هاشمی رفسنجانی ترجیح می‌دهد.

در ایام انتخابات و پس از آن، نیروهای اجتماعی ِ متمایل به آقای خامنه‌ای، به هر دلیل که بود، در جبهه‌ی آقای احمدی‌نژاد قرار گرفت‌اند و نیروهای مقابل، به واسطه‌ی فضاسازی‌های آقای احمدی‌نژاد، در جبهه‌ی روبرو صف بست‌اند. به تعبیری، آقای احمدی‌نژاد، در مناظرات، تبلیغات و … همه‌ی گروه‌های سیاسی را به دو دسته‌ی خودی غیر خودی تقسیم کرد و در این صف‌آرایی، آقای خامنه‌ای نیز، آگاهانه یا نا‌آگاهانه، برای اولین‌بار در طول تاریخ رهبری‌اش، پرچم‌دار ِ یک جبهه‌ی سیاسی شد، گو این‌که پیش از آن نیز، هرگز سردم‌داری ِ جریانی سیاسی را به عهده نگرفته بود. هم‌پیمانی ِ قدرت‌مندترین نیروی سیاسی، با دومین قدرت ِ رسمی ِ سیاسی، دیگران را ناچار از این جبهه بندی می‌کرد. جنبش ِ سبز و اصلاحات نمی‌توانست به جبهه‌ی خودی ِ تصنعی ِ برساخته‌ی احمدی‌نژاد نقل مکان کند و هاشمی ِ رفسنجانی نیز، حیات ِ خود را در عدم ِ وابستگی ِ مطلق به هر دو دسته می‌دید. گاهی به دیدار رهبری می‌رفت، گاهی در حمایت از جنبش سخن می‌راند، اما به‌هر روی، طراح ِ این دو قطبی ِ مصنوعی، یعنی احمدی‌نژاد و یاران‌اش،  از او، یعنی هاشمی‌رفسنجانی، پرچم‌دار ِ جنبش ِ سبز برساخته بودند، تا بتوان‌اند به سادگی مخالفان‌اش را قلع و قمع کن‌اند. به سخن ِ دیگر، این آرایش سیاسی، محصول ِ بازی‌های رسانه‌ای و تبلیغاتی ِ آقای احمدی‌نژاد بود که هرچند، به باور ِ عموم، علیه ِ جنبش ِ سبز بود، اما در حقیت علیه ِ جایگاه و شخص ِ آقای خامنه‌ای از یک‌سو و کلیت ِ نظام ِ سیاسی ِ جمهوری‌اسلامی ِ ایران طرح‌ریزی و اجرا شد. این بازی، زمانی به بار نشست که آقای خامنه‌ای در سخنرانی ِ ۲۹ خردادشان، به این‌بازی، جواب ِ مثبت دادند و به‌جای ایفای نقش ِ داور ِ بی‌طرف، دست به انتخاب ِ بین ِ آقای احمدی‌نژاد و آقای هاشمی در آن دو قطبی ِ مصنوعی زد و تمایل خویش به احمدی‌نژادشان را علنی کرد.

به عبارت دیگر آقای خامنه‌ای پذیرفت که جنبش ِ سبز، بازی ِ آقای هاشمی، برای کسب ِ قدرت ِ سیاسی ِ بیش‌تر است، حالا آن‌که این بازی، از ابتدا، توسط ِ آقای احمدی‌نژاد و تیم ِ تبلیغاتی‌شان طراحی و اجرا شده بود. چنین شد که آقای خامنه‌ای از جایگاه ِ رهبری ِ جمهوری ِ اسلامی به سرکردگی ِ گروهی سیاسی، تقلیل ِ مقام داد و دربرابر ِ جنبش ِ سبز سینه سپر کرد.

از این‌رو تمام ِ قدرت ِ رسمی ِ سیاسی، در برابر تمام ِ قدرت ِ غیر ِ رسمی ِ معترض صف آراست و جنبش ِ سبز، از این‌جا به بعد نه تنها باید با احمدی‌نژاد و دستگاه ِ متقلب ِ سیاسی‌اش رو در رو می‌شد که شخص ِ رهبری، نیروهای نظامی و انتظامی، مجالس ِ خبرگان و شورا و قوه‌ی قضاییه نیز در صف ِ مقابل او ایستاده بودند، به‌این فهرست بلند و هراس‌ناک، دست‌گاه مبتذل ِ صدا و سیما را نیز بی‌افزایید. در چنین شرایطی، اختلاف ِ نظرهای اقتصادی و حتا سیاسی، جایی برای عرض ِ اندام نداشت‌اند، هم‌آن‌گونه آقای خامنه‌ای، در یک اشتباه ِ بزرگ ِ استراتژیک، ترجیح داد که از مقام ِ رهبری به هواداری ِ احمدی‌نژاد و سرکردگی ِ قدرت ِ رسمی ِ سیاسی نزول کند، هاشمی، اصلاحات و جنبش، ناچار از اتحاد بودند، اگر نه نا گفته پیداست که در یک زمین ِ طبیعی ِ سیاسی، بازی ِ سیاسی بین ِ هاشمی، خاتمی و موسوی، بازی ِ رقابت خواهد بود نه هم‌کاری.

سوال بعدی ِ آقای صبا اما به‌این شرح بود:

۴ـ یکی دیگر از نقد‌های جدی شما به حکومت، بحث سرکوب ، ارعاب و برخورد‌های خشن است. و بسیار شنیده‌ایم که دوستان شما می‌فرمایند، این حکومت آنقدر جنایت کرده که هیچ راه مسالمت آمیزی باقی نگذاشته است. ضمن محکوم کردن اینگونه برخورد‌ ها؛ سوال این است که به فرض صحت تمامی ادعاها،‌ چرا کمتر از یک دهم این اتفاقات در عقب مانده‌ترین کشور‌های منطقه، باعث بروز انقلاب و ایستادگی مردم و جوانان در خیابان‌ها، مقابل توپ و تانک و مسلسل و جنگنده‌های حکومت می شود ولی در ایران با وجود به قول شما تکرار این وقایع خشن و بازتاب گسترده‌ی آن توسط رسانه‌های جمعی، شاهد حضور گسترده و ایستادگی بیشتر از ۲۴ ساعت جنبش ، نمی‌باشیم؟ چرا فراخوان‌های اخیر مکرراً با شکست مواجه می‌شود؟ آیا این نمود بارز عدم جایگاه مردمی این جنبش در بین مردم نیست؟‌

قبل از پاسخ دادن به این سوال، لازم می‌دان‌ام به جمله‌ی «ضمن محکوم کردن اینگونه برخورد‌ها» اشاره کن‌ام و چند نکته را متذکر شوم:

نخست این‌که «محکوم کردن» دقیقن به چه معنی‌است؟ آیا می‌توان کسی را به دلیل این‌که اعتقاد دارد «این حکومت آنقدر جنایت کرده که هیچ راه مسالمت آمیزی باقی نگذاشته است.» محکوم کرد؟

دیگر آن‌که آیا در ماجراهای بعد از انتخابات فجایع ِ کهریزک، قتل‌های خیابانی، شهید دزدی، قتل در روز عاشورا و ماه حرام، دادگاه‌های نمایشی، محکومیت‌های عجیب و غریب، دروغ‌گویی و خبرپراکنی‌های سخیف و عاری از اندکی درایت در صدا و سیما، خشونت رسمی و علنی علیه ِ معترضان ِ غیر ِ مسلح که در راه‌پیمایی‌های سکوت شرکت کرده بودند و از این دست امور اتفاق نی‌افتاد؟

آیا در زندان‌ها، شکنجه و تهدید به دست‌گیری ِ خانواده‌ها و … اتفاق نی‌افتاد؟ آیا فحاشی‌های رکیک، ضرب و شتم تا سرحد مرگ که بعضن منجر به مرگ هم شد، در زندان‌ها و بازداشت‌گاه‌های مخفی، اتفاق نی‌افتاد؟ آیا پرونده‌ی زندان‌های خصوصی! رو نشد؟

آیا کسی با دیدن ِ چنین توحشی، حق ندارد گمان برد که راه ِ مسالمت‌آمیزی برای بازگشت به دموکراسی وجود ندارد و هرچه هست، از مسیر ِ تغییر ِ نظام ِ سیاسی محقق می‌شود؟ و آیا کسی که چنین بی‌اندیشد محکوم است ولی مرتکبین ِ چنین جنایاتی، می‌توان‌اند آسوده خاطر در خیابان‌های شهر جولان دهند و کسی کک‌اش هم نگزد؟

اما پاسخ به سوال:

هم‌آن‌طور که پیش‌تر به این سوال پاسخ داده‌ام، جنبش ِ سبز و قاطبه‌ی بدنه‌ی آن، علاقه‌ای به براندازی ندارند و برآن‌اند که تا حد ِ ممکن، حقوق خویش را از روش‌های مسالمت‌آمیز، به دست آورند. حقوقی که البته متاسفانه توسط ِ نیروهایی قلیل با قدرتی کثیر، از ایشان سلب شده است، انقلاب ِ سال ۵۷، باید توانسته باشد که قدرت در ایران را از نظامی تک‌قطبی و متمرکز به نظامی چندقطبی و متکثر تغییر دهد و به اعتقاد ِ بسیاری از یاران ِ جنبش، این اتفاق، هرچند ضعیف، اما افتاده است. اگر نه برای مردمان کار ِ صعبی نبود که به جای دست ِ خالی و چند تکه پارچه‌ی سبز و احیانن شعارنوشته‌ای، با چماق و نارنجک‌های دست‌ساز و ککتول‌مولوتف و اسپری فلفل، به جنگ ِ موتور سواران روند. اما این‌طور نشد و متاسفانه از این واقعیت، درک ِ درستی در متجاوزان ِ به حقوق ِ مردم شکل نگرفت.

و اما مغالطه‌ی دیگری که در این سخن، نهفته است، آن‌که بسیار بودن ِ تعداد ِ مدعیان را مترادف ِ حق بودن ِ مدعا قرار می‌دهد حالا آن‌که تعداد ِ کثیر یا قلیل مدعیان، بر حق یا نا حق شدن ِ حقی، تاثیر نمی‌گذارد، هم‌آن‌طور که تعداد ِ کثیر ِ اهل ِ تسنن باعث نمی‌شود که شیعیان بر سبیل ِ انحراف باشند. اگر خواستار ِ حق بوده باش‌ایم، تنها ادعای یک نفر کافی بود تا به مدعایش رسیدگی شود و احیانن همگان، در برابر ِ حق ِ هم‌آن یک نفر سر تسلیم فرود آورند.

اما درباره‌ی این سوال که «چرا فراخوان‌های اخیر مکرراً با شکست مواجه می‌شود؟ آیا این نمود بارز عدم جایگاه مردمی این جنبش در بین مردم نیست؟‌» پاسخ ساده است: خیر و آزمودن ِ این ادعا کار ِ سهلی است، قدرت در ایران اجازه دهد که یک بار دیگر، مردم به خیابان بیایند و به‌جای دستور حمله، دستور بدهند که با خشونت‌طلبان و متعرضان ِ به حقوق ملت برخورد شود، خواهیم دید که چه جمعیتی در خیابان‌های شهر شکل خواهد گرفت و چه شور ِ عظیمی به راه خواهد افتاد. اگر حکومت، از این مساله بیم ندارد، چرا هنوز یه سبعانه‌ترین شکلی، تشییع جنازه‌ی درگذشت‌گان جنبش را نیز به بلوا و عزایی تازه بدل می‌کند؟ چرا هنوز هم از جنازه دزدی دست بر نمی‌دارد و حاضران را به ضرب ِ چماق، از محل می‌پراکند؟

این‌که کسانی از ترس ِ مرگ، حق ِ خود را فراموش کن‌اند، چیز ِ عجیبی نی‌است، این‌که کسانی ادعای حق بودن و نمایندگی ِ خدا بر زمین بودن داشته باشند و حاضر به شنیدن سخن ِ مخالفان خود نباشند و از ترس ِ حق بودن ِ حرف ِ مخالفان، ایشان را به ضرب گلوله و دشنه از میدان به در کن‌اند عجیب است. این سبزها نی‌است‌اند که باید پاسخ دهند چرا به میدان نمی‌آیند، این متجاوزین به حقوق ملت‌اند که باید به جای داستان‌سرایی‌های سخیفی چون فتنه و عوامل خارجی، بگویند چرا حق ِ ملت مبنی بر راهپیمایی‌های اعتراضی را از ایشان سلب می‌کن‌اند؟

و هم‌چنین بله حامیان ِ جنبش ِ سبز، با خشونت مخالف‌اند و برای «مرگ»، به خیابان‌ها نمی‌آیند، آن‌ها دنبال ِ حقوق‌شان برای «زندگی‌»اند و می‌خواهند زنده بمان‌اند و از حقوق ِ طبیعی‌شان بهره‌مند شوند و آن‌ها، هم‌چنین جمهوری ِ اسلامی را دشمن نمی‌پندارند، بلکه خواستار ِ مجازات ِ قداره بندان و هفت‌تیرکشانی هست‌اند که در روز ِ روشن به سوی مردم ِ غیر مسلح، از مرد و زن و پیر و جوان، تیر گشودند، شلاق زدند و با زره‌پوش‌هایشان از تن ِ زنده‌ی مردمان عبور کردند …

این مردم، بارها نشان داده‌اند که اگر عده‌ای، به اسم ِ جنبش، به سربازان نیروی انتظامی و لباس‌شخصی‌ها، حمله‌کردند، از ایشان در برابر مهاجمان به دفاع پرداخته‌اند. بله در مقابل عده‌ای هم بوده‌اند که به مبارزه‌ی خشونت‌بار اعتقاد داشته‌اند که هرگز از سوی رهبران ِ نمادین ِ جنبش یا بدنه‌ی واقعی ِ آن تایید نشده‌اند، بلکه در مقابل، هم‌واره بر مبارزه‌ی مسالمت‌آمیز تاکید ورزیده‌اند.

چرا هیچ وقت حکام و حامیان‌شان این وجه از خوی انسانی ِ جنبش را ندیدند و تنها به آن اندکی پرداخت‌اند که احیانن از سر ِ احساس، دست به خشونت زدند؟ شاید جواب ساده باشد:شلیک به کسی که تنها سکوت می‌کند سخت است! البته غیر ِ ممکن هم نی‌است.

به آخرین سوال ِ آقای صبا رسیدیم:

۵- لطفا بدون انکار واقعیت و پرهیز از نظریات شاذی مانند “ساندیس” و یا “فریب حکومت و سوء استفاده از احساسات مذهبی مردم”،‌که در واقع توهین به شعور ملت مظلوم ایران محسوب می‌شود، بفرمایید نظر شما راجع به قیام میلیونی ایرانیان بر علیه جنبش سبز در ۹ دی و ۲۲ بهمن چیست؟

نخست این‌که آقای صبا، مثل همیشه، از ابتدا، تکلیف ِ جواب را هم در سوال‌شان روشن کرده‌اند. استفاده از واژگانی چون «انکار واقعیت»، «پرهیز از نظریات شاذی مانند “ساندیس”» و یا «فریب حکومت و سوء استفاده از احساسات مذهبی مردم» یعنی هم‌آن‌چیزی را بگو که من دوست دارم بشنوم و سپس نتیجه گرفته‌اند که این‌ها «در واقع توهین به شعور ملت مظلوم ایران محسوب می‌شود».

برادر گرامی، خاطرتان هست وقتی که برای اولین‌بار، جنبش و حامیان‌اش را عامل دست استکبار و فریب‌خورده خواندید؟ وقتی راه‌پیمایی ِ مسالمت ِ آمیز هواداران ِ جنبش را «اردوکشی ِ خیابانی» و «اغتشاشات ِ اراذل و اوباش» ارزیابی کردید؟ وقتی به‌جای احترام به حق‌طلبی ِ مردمان، گفت‌اید: که از غرب پول گرفته بودند؟ مهدی هاشمی اراذل و اوباش استخدام کرده بود؟ خس و خاشاک و گوساله را خاطرتان هست؟ دادگاه‌های نمایشی را خاطرتان هست که فرزندان این ملت، یک‌به‌یک آمدند توی چشم ِ دوربین‌های کور ِ صدا و سیما نگاه کردند و به خودشان بد و بی‌راه گفت‌اند؟ آن‌وقت‌ها که این سخنان، نقل ِ محافل‌تان و رسانه‌هاتان و تریبون‌های نمازجمعه‌تان و جشن و پاکوبی‌تان بود، هنوز جمله‌ی توهین به شعور ِ ملت ِ «مظلوم» ایران اختراع نشده بود؟

من در عجب‌ام از این‌همه دوگانگی استانداردهای شما که به‌گاه ِ ناامیدی ِ مخالفان‌تان از امکان پیدا شدن راه‌حلی مسالمت‌آمیز، یک‌باره دل‌نازک می‌شوید و اشک، به چشم‌هاتان دق‌الباب می‌کند، که آه شما چه بی‌انصاف شده‌اید، اما وقتی تشت تجاوز به فرزندان ِ این ملت، از بام‌تان فرو می‌افتد و گلوی مخالفان‌تان را از بغض می‌دَرَد، گویی طبیعی‌ترین اتفاق ِ عالم افتاده، تنها باید تکذیب‌اش کرد، سرتان را بالا می‌گیرید و می‌گویید: این‌ها همه دروغ‌های استکبار است.

دوست ِ عزیزم، جناب ِ آقای صبا، من این‌ها را از سر ِ انتقام نمی‌گویم، این‌ها دارد ذره ذره درون ِ من خون می‌شود، همه چیستی‌ام را می‌خورد، می‌جود، کلمه می‌شود و بالا می‌آید، این‌ها درد است برادر جان. این‌ها را نمی‌گویم که دل‌ام خنک شده باشد که در ازای آن شلاق‌هایی که به تن ِ این ملت ِ مظلوم زدند و هنوز جایش متورم و دردآگین است، چهار تا کلمه که به هیچ جای هیچ کس حساب نمی‌شود، پشت ِ سر ِ هم بافته باش‌ام. این‌ها را می‌گویم که اگر ایرادات ِ ما را می‌بین‌اید، توی آینه‌ی کلمات ِ من، خودتان را هم نگاهی بی‌اندازید، من برای این آینه از هالی‌وود، ایست‌وود استخدام نکرده‌ام، این‌ها را دارم هم‌این الان می‌لرزم و نقش می‌زن‌ام. می‌گویم، که لااقل، اگر اندکی احساسات ِ رقیق درون‌تان مانده، تحریک شود و راهی شود به چهارکلمه حرف ِ حساب، نه تسویه حساب، نه بگومگویی که سر و ته‌اش می‌شود، حرف ِ مفت. که برای کشته‌هامان جان نمی‌شود، برای داغ‌داران‌مان فرزند نمی‌شود، برای زندانیان‌مان آزادی.

برادرجان، این‌ها را می‌گویم و از همیشه بیش‌تر رنج می‌برم وقتی به خاطر می‌آورم که در دادگاه‌های پس از انتخابات، چه بر سر ِ انسانیت ِ تک‌تک ِ ما آمد. ما را چه شد که چون جادو شده‌هایی، دیدیم آدم‌ها یک‌به‌یک صف می‌کش‌اند و هرآن‌چه قبل‌تر گفته‌اند تکذیب می‌کن‌اند و به صورت ِ خودشان سیلی می‌زن‌اند و چشم‌هاشان دودوکنان پی ِ دوربین می‌دود و کلمات توی دهان‌شان مسابقه‌ی بیرون آمدن می‌گذارند تا به هر آن‌چه هست و نی‌است‌شان بود ناسزا بگویند. به راستی چه بر سرشان آمده بود؟ یا چه بر سر ِ آن‌قاضی آمده بود که آن‌گونه آسوده نشسته بود و آن اوراق ِ سیاه ِ پلید را امضا می‌کرد؟ چرا هیچ‌وقت از خودش، ما از خودمان، شما از خودتان، نپرسید، نپرسیدیم، نپرسیدید که آیا آدم ِ سالم، در شرایط عادی، به هم‌این سادگی حاضر می‌شود روی هر چه به‌خاطرش زندگی کرده، مقابل ِ میلیون‌ها چشم استفراغ کند؟ چه بر آن‌ها رفته بود؟ راستی آیا هنوز وجدانی برای ما باقی مانده است؟ این‌ها را می‌گویم و می‌خواهم از شما یک سوال بپرس‌ام: آیا می‌توان نام ِ مارا هنوز آدمی گذاشت؟

اما پاسخ ِ سوال ِ شما:

حقیقت آن است که کسی منکر ِ پایگاه ِ اجتماعی ِ آقای خامنه‌ای و آقای احمدی‌نژاد نشده بود و نمی‌شود، آن‌چه که در قالب به قول شما «قیام میلیونی ایرانیان بر علیه جنبش سبز» اتفاق افتاد، اعتراض ِ بخشی از مردم به بخش ِ دیگری از مردم بود. این «علیه» را شما به آن می‌افزایید، برادر ِ من هم در آن تجمع شرکت کرد و من با دیدگاه ِ سیاسی ِ او مخالف‌ام ولی او «علیه» من نی‌است. این نسبت ِ برادران ِ مخالف را اگر به ذهن متبادر کن‌ایم، خیلی از مشکلات‌مان حل خواهد شد، یک‌دیگر را چنین بی‌رحمانه آماج تهمت‌ها و دروغ‌ها و نسبت‌های ناروا و هتاکی‌ها و جنایت‌ها نمی‌کن‌ایم. یک‌دیگر را علیه ِ هم نمی‌پنداریم.

برقرار باشید

مطالب مرتبط:

جنبش سبز ما و جنبش سبز شما (۱)

جنبش سبز ما و جنبش سبز شما (۲)

جنبش ِ سبز ِ ما و جنبش ِ سبز ِ شما (۲)

  1. دو روز ِ قبل، اولین بخش ِ پاسخ‌ به سوالات ِ آقای صفا، در قالب مطلب «جنبش ِ سبز ِ ما و جنبش ِ سبز ِ شما» را منتشر کردم، این دومین بخش از آن مطلب است.

دومین سوال ِ آقای صفا به این شرح بود:

۲ـ جناب آقای میرحسین موسوی و سایرین، قوانین انتخاباتی ایران بخصوص فرآیند اعتراض به نتایج را قبول داشتند یا خیر؟ اگر بله، (که با توجه به شرکت و امضاء برگه‌ی ثبت‌نام، قاعدتاً برمی‌آید که قبول داشتند)،‌ چرا قواعدِ (درست یا غلط ِ)بازی که خودشان پذیرفته بودند را برهم زدند؟ و اگر خیر؛ چرا در فرآیندی که آنرا قبول نداشته شرکت کردند و ادعای هیچ‌گاه اثبات نشده‌ی تقلب در آنرا بهانه‌ای برای کارهای بعدی قرار دادند؟

این سوال فرضیات ِ زیر را مطرح می‌کند:

  1. کسانی که برای شرکت در یک انتخابات اعلام آمادگی می‌کن‌اند، قواعد آن (به تعبیر ایشان قواعد بازی خواه درست یا غلط) را پذیرفته‌اند، چه‌آن‌که برگه‌ی ثبت‌نام را پرکرده‌اند.
  2. آقای موسوی و کروبی، قواعدِ (درست یا غلط ِ)بازی که خودشان پذیرفته بودند را برهم زدند.
  3. در انتخابات یا بازی‌ای که قواعد آن مقبول نی‌است، نباید شرکت کرد.
  4. ادعای تقلب، هرگز اثبات نشده است.
  5. ادعای تقلب بهانه‌ای بود برای انجام کارهای بعدی.

به سخن دیگر، این سوال مجموعه فرضیاتی قطعی است که به صورت ِ جملاتی سوالی مطرح شده است. از منظر ِ طراح ِ سوالات، این‌ها فرضیات ِ بدیهی ِ موضوع هست‌اند و هیچ شک و سوالی در آن‌ها نی‌است، به تعبیری این سوالات مثل ِ سوالات ِ یک بازجو از متهم است:

  1. تو قواعد بازی رو قبول داشت‌ای یا نه؟
  2. چرا بازی رو به هم زدی وقتی قواعد بازی رو پذیرفته بودی؟
  3. و…

اما ما، به عنوان ِ ناظرین ِ بیرونی حق داریم در این فرضیات شک کن‌ایم: چه کسی گفته است که هر مفروضی که به‌طور ِ قطعی مطرح شود، قابل تشکیک نی‌است؟ امتحان می‌کن‌ایم:

فرض ِ نخست:

«اگر شما در یک بازی شرکت کردید، قواعد آن را می‌پذیرید.»

فرض ِ اول درست است، اما اجازه دهید که به قاعده‌ی بازی نگاه کن‌ایم:

در این مورد، بازی، بازی ِ دموکراسی است، یعنی مردم پای صندوق‌هایی می‌روند تا به‌کسی رای (امکان ریاست بر ساختار ِ اجرایی ِ جمهور) دهند. این اصلی پذیرفته شده در دیدگاه همگان است، کسی نی‌است که انتخابات ِ(یکی از پایه‌های دموکراسی) ریاست جمهوری را بتواند طور ِ دیگری تعریف کند.

از تعریف ِ بالا، قاعده‌ی بازی چنین می‌نماید:

  1. مردمان حق ِ برگزیدن ِ کسی یا کسانی را برای جای‌گاه‌هایی چون ریاست جمهوری، مجلس شورا، مجلس خبرگان و شورای‌شهر دارند.
  2. کسانی که به حدنصاب ِ لازم از آرا دست‌پیدا کن‌اند، به‌این جای‌گاه‌ها گماشته می‌شوند.
  3. مردمان حق دارند بر فرایند ِ انتخابات‌شان نظارت کن‌اند.
  4. کسی حق ندارد در انتخابات دست‌کاری کند.
  5. مجریان انتخابات موظف‌اند که مردم را از سلامت انتخابات مطمئن سازند.
  6. در «جمهور مردمان»، مردم بر همه‌ی ارکان قدرت و حکومت سلطه دارند،حاکمان و قدرت‌مندان، موظف به تبعیت از خواسته‌های ایشان هست‌اند، چه‌آن‌که، آن‌که به رای ِ کسی به کاری گمارده می‌شود موظف به تبعیت از آرای گمارنده است و ماموری که از امر ِآمر تبعیت نکند، مستحق اخراج.
  7. مردم حق دارند که به‌همه‌ی افعال و رفتارهای ماموران‌شان شک یا اعتراض کن‌اند و آنان لاجرم باید شک ِ ایشان را برطرف کن‌اند، یا به اعتراض ِ ایشان جامه‌ی عمل بپوشان‌اند.

اما در شرایطی که بخشی از شهروندان، به نتیجه‌ی انتخابات اعتراض داشته باشند و برخی دیگر آن‌را به رسمیت بشناس‌اند، تکلیف چی‌است؟

قوانینی در جوامع وجود دارند که به این‌سوالات پاسخ می‌دهند، در قوانین جمهوری اسلامی، حق ِ اعتراض به‌رسمیت شناخته شده، در عین ِ حال، داوری نیز، برای چنین مواردی تعیین شده است. آن داور شورای نگهبان قانون اساسی‌است.

اما شرایط داور چی‌است؟

  1. به عدالت و انصاف شناخته شده باشد.
  2. از یکی از طرفین، در موضوع ِ پرونده‌ی مورد دعوا، حمایت نکرده باشد.
  3. نسبت خویشاوندی با یکی از طرفین نداشته باشد.
  4. با یکی از طرفین، رابطه‌ی رییس و مرئوس یا مرید و مرادی نداشته باشد.
  5. منافع ِ خاص در پرونده‌ی مطرح شده نداشته باشد.
  6. و به اختصار نتیجه‌ی داوری، تاثیری بر داوری ِ وی نداشته باشد.

آیا داور از چنین شرایطی برخوردار بود؟ اگر داور، مطلقن، همه‌ی شرایط ِ لازم برای ساقط شدن از صلاحیت ِ داوری را در خود مهیا کرده‌باشد، کدام عقل سلیم، می‌پذیرد که نزد چنان داوری شکایت برد؟

حتمن سوال خواهد شد: که آیا این‌ها از قبل هویدا نبود؟ این‌ها جزو شرایط بازی بود و بر شرکت‌کنندگان پیدا بود که در صورت ِ نیاز به داوری، داور صلاحیت ِ داوری نخواهد داشت.

در این سوال مغالطه‌ای نهفته است: رفتار ِ «مجریان ِ قاعده‌ی بازی»، با «قاعده‌ی بازی» خلط می‌شود و نتیجه گرفته می‌شود که قاعده بر هم‌این پایه استوار است، حالا آن‌که قاعده‌ی بازی، یک داور را تعیین کرده و هرگز درباره‌ی صحت یا سقم ِ عمل ِ داور نظری نداده است، پس اگر داور از وظایف ِ خود عدول کرد و صلاحیت ِ داوری را از دست داد، اوست که بازی را برهم زده نه شاکی و اوست که مستحق مجازات است نه آن‌که داعیه دار ِ تقلب در انتخابات است و اثبات می‌کند که داور، شرایط ِ داوری را ندارد.

ممکن است ادعا شود که چرا به هیات ِ داوری که از جانب ِ رهبری به عنوان حکم، معرفی شدند، اعتنایی نشد، این مورد اولن در کجای قانون پیش‌بینی شده؟ دومن در قانون اساسی، در اصل ۱۱۰ در این مورد خاص چنین مطرح شده است:

۸. حل معضلات نظام که از طرق عادی قابل حل نیست، از طریق مجمع تشخیص مصلحت نظام.

چرا رهبری در این مورد، به مجمع ِ تشخیص مصلحت نظام که قانون اساسی، آن‌را بازوی مشورتی ِ رهبر قرار داده، مراجعه نکرد؟ سومن، با فرض ِ این‌که چنین رفتاری، مقبول باشد، چرا رهبری، از طرفین نخواسته است که افراد ِ مورد اعتماد ِ خود را اعلام کن‌اند؟ مگر جز این است که در صورت ناصالح بودن داور -که این دستور ِ رهبری نیز مهر تاییدی بر آن است- باید داوری را برگزید که مورد اعتماد طرفین باشد؟ آیا هیات ِ حکم از چنین مشخصه‌ای برخوردار بود؟ مسلمن اگر آن هیات از چنین مشخصه‌ای برخوردار می‌بود، از جانب ِ شاکیان ِ پرونده مورد استقبال واقع می‌شد، که نشد، پس ضعف در مکانیزمِ رفع ِ بحران بود، نه شاکیان ِ پرونده‌ی تقلب انتخاباتی.

پس آری، این فرض ِ نخست صحیح است که

کسانی که برای شرکت در یک انتخابات اعلام آمادگی می‌کن‌اند، قواعد آن (به تعبیر ایشان قواعد بازی خواه درست یا غلط) را پذیرفته‌اند، چه‌آن‌که برگه‌ی ثبت‌نام را پرکرده‌اند.

اما این مجریان ِ قانون بودند که بازی را بر هم زدند و قواعد ِ بازی را به رسمیت نشناخت‌اند، نه معترضان.

فرض ِ دوم اما چنین بود:

آقای موسوی و کروبی، قواعدِ (درست یا غلط ِ) بازی که خودشان پذیرفته بودند را برهم زدند.

هم‌آن‌طور که در بررسی ِ فرض ِ فوق به نتیجه رسیدیم، این فرض غلط است و جای شاکی و متهم را عوض می‌کند.

اما فرض سوم:

در انتخابات یا بازی‌ای که قواعد آن مقبول نی‌است، نباید شرکت کرد.

ابتدا لازم می‌دان‌ام که بگویم: این فرض، در صورت واقعیت داشتن، تیر ِ خلاصی بر دموکراسی است، یعنی اگر بپذیریم که قواعد ِ بازی ِ دموکراسی در ایران به نحوی است که رضایت ِ همه‌ی مردم را جلب نمی‌کند و جریانات ِ سیاسی ِ اصیلی چون اصلاحات را در خود را بر نمی‌تابد خود ادعای ِ واقع بودن دیکتاتوری یا «دموکراسی ِ نمایشی» است. به سخن دیگر، دموکراسی، بر خلاف ِ آن‌چه که در نظام‌های خودکامه، رایج است، در پی ِ حاکم کردن ِ «همه»ی مردم بر مردم است، نه گروهی از مردم بر «همه»ی مردم. پس اگر در یک نظام دموکراتیک، قواعدی حاکم باشد که برخی از مردم را نسبت به برخی دیگر از هم‌آن مردم، برای حکومت کردن، رجحان دهد، نام آن را نمی‌توان دموکراتیک یا جمهوری گذاشت و بر همه‌ی ارکان حکومت و مردم ِ آن جمهوری، لازم است که قواعد را در جهت ِ حذف ِ رانت‌های سیاسی و ارزش‌های ضد دموکراسی، تغییر دهند.

اما بعد، در باره‌ی فرض ِ بالا می‌توان پذیرفت که شرکت در بازی‌ای که قواعد آن مطلوب و مقبول نی‌است، درست نی‌است، اما آقایان موسوی و کروبی، هم‌آن‌طور که بارها اعلام کرده‌اند، خواستار ِ اجرای ِ بی‌تنازل قانون ِ اساسی، با تفسیر ِ مبتنی بر روح ِ آن هست‌اند، پس قاعده‌ی بازی را پذیرفته‌اند و در چارچوب ِ هم‌آن قوانین، حتا می‌توان‌اند به خود ِ چارچوب نیز، انتقاد کن‌اند و خواستار ِ تغییر ِ آن شوند. پس به درستی و مبتنی بر قواعد ِ بازی رفتار کرده و در انتخابات نیز با هم‌این اصول شرکت کرده‌اند.

چهارمین فرض از مفروضاتی که سوال ِ دوم آقای صبا در بر داشت، چنین بود:

ادعای تقلب، هرگز اثبات نشده است.

این فرض خود نیاز به اثبات دارد، یعنی نمی‌توان بی دلیل و سند، ادعایی را مطرح کرد. من می‌توان‌ام به عنوان هوادار جنبش ادعا کن‌ام که اتفاقن اصل ِ تقلب از بدیهیات است و شما بگویید که چرا دست به مقابله با حقیقتی چنین درخشان و آشکار زدید؟ اما من در این مفروض، مغالطه‌هایی می‌بین‌ام که به شرح زیر واگویه‌شان می‌کن‌ام:

در ذهن ِعموم، این اصل پذیرفته شده و قابل استناد است که:

اثبات ادعا، بر عهده‌ی مدعی است.

فرض ِ آقای صفا به احتمال ِ زیاد، بر این اصل بنا شده است. به تعبیری می‌گوید: شما که ادعای تقلب را مطرح می‌کن‌اید، چرا اسنادش را نشان ِ همگان نمی‌دهید؟ چرا نمی‌گویید که کجاها تقلب شده؟ چرا صندوق ِ رای تقلب شده را نشان نمی‌دهید که بقیه حق را به شما بدهند؟

اما این اصل ِ بدیهی ِ دیگر را نادیده می‌گیرند که ادعای ِ تقلب، در رد ِ ادعای دیگری مطرح می‌شود که می‌گوید: این انتخابات با سلامت کامل برگزار شد. به عبارتی، بیماری، بدون ِ وجود ِ سلامتی، وجود ندارد، پس ابتدا باید دانست که سلامت چی‌است، تا گفت که مبتنی بر استانداردهای سلامت، بیماری از این قرار است.

دیگر آن‌که قانون اساسی و قانون انتخابات ریاست جمهوری و آیین‌نامه‌ی اجرایی ِ انتخابات ریاست جمهوری وظیفه‌ی حفظ سلامت ِ انتخابات را برعهده‌ی وزارت کشور و شورای نگهبان گذاشته است.

روند اثبات سلامت به این صورت است: به کسی می‌گویندکه شما موظف به انجام ِ کاری هست‌ای، او می‌پذیرد و سپس ادعا می‌کند که کار به سلامت و دقت انجام شد، ابتدا گزارشی از کارهای انجام شده ارایه می‌دهد و مستندات خود مبنی بر صحت و دقت ِ حصول به نتیجه را ارایه می‌دهد.

در مورد دور ِ دهم انتخابات ِ ریاست جمهوری، اسنادی که ارایه شد، بارها مورد اصلاح و تغییر واقع شد و حتا اکنون این اسناد و اطلاعات، از روی سایت وزارت کشور حذف شده و هیچ آمار و ارقام ِ رسمی‌ای در باره‌ی این انتخابات موجود نی‌است.

موضوع دیگر آن‌که در این مورد، یعنی اثبات ِ سلامت، اصل بر برائت نی‌است، بلکه اصل بر سلامت است، یعنی همگان باید به دیده‌ی شک به سلامت ِ انتخابات بنگرند و مجری به‌گونه‌ای رفتار کند که هر نوع ظن و گمانی، برطرف شود، اسناد بسیاری موجود است که شک ِ هر ناظر ِ بی‌طرفی را بر می‌انگیزد، شورای نگهبان و وزارت کشور دولت نهم، باید توضیح دهند که چرا سوالات و تشکیکات ِ در سلامت را پاسخ نداده و با برگزاری چند جلسه‌ی نمایشی ِ تلویزیونی، به زعم خود سوالات را پاسخ داده‌اند. وظیفه‌ی آن‌ها پاسخ‌گویی به همه‌ی سوالات معترضان و شهروندان تا زمان ِ اقناع ِ کامل ِ معترضان است، معترضان هرگز اقناع نشده‌اند، پس این دو نهاد هم‌چنان در مظان اتهام و پاسخ‌گویی قرار دارند.

اما فارغ از وظایف ِ شورای نگهبان و وزارت کشور، به این سوال بر می‌خوریم که آیا واقعن تقلبی رخ داده است یا خیر؟

شواهد ِ بسیاری در دست است که نشان می‌دهد، فرایند ِ برگزاری ِ انتخابات به سلامت نبوده است، یعنی من به عنوان ِ یک ناظر، هرگاه که به فعالیت‌های عجیب، غیر طبیعی و گسترده‌ی ِ نیروهای سپاه و بسیج در روزهای قبل و بعد از انتخابات می‌نگرم، به این نتیجه می‌رس‌ام که حتمن دست‌کاری‌هایی صورت گرفته است، یا وقتی سخنرانی ِ حیرت‌آور ِ سردار مشفق را برای چندمین بار می‌شنوم، برایم تردیدی باقی نمی‌ماند که این آدم و هم‌فکران‌اش که قدرت ِ کمی هم ندارند، با این افکار، حتمن به این نتیجه رسیده‌اند که به هر نحو ِ ممکن، باید از پیروزی ِ اصلاح‌طلبان در انتخابات پیش‌گیری کرد.

در ایام ِ تبلیغات، در میدان ِ انقلاب با گروهی از مردم مشغول ِ بحث و گفتگو بودم، گروهی از دوستان لباس‌شخصی، با بیسیم و چفیه، خودشان را در گروه‌های بحث جا کردند و مشغول ِ بحث شدند، کسی که وارد ِ بحث ِ با من شد، لباس‌شخصی ِ قوی هیکلی بود که بی‌سیم‌اش مدام صدا می‌داد، بعد از چند دقیقه بحث و گفتگو، متوجه شدم که گروهی دیگر از این دوستان، جمعیت را پراکنده می‌کن‌اند، سپس چند نفری از ما ماندیم و گروهی از آنان، دوست ِ قوی‌هیکل‌ام که گویی از بحث کردن خسته شده بود و می‌خواست ما را هم بپراکند، با تندی و خشونتی گفت: جوجه، برو به ارباب‌ات بگو، ما از همه‌ی جزئیات ِ پروژه‌های‌شان باخبریم، از «پروژه‌ی پنج‌گام» و چند اسم ِ عجیب غریب ِ دیگر که خاطرم نی‌است. و سپس راهی‌ام کرد که بروم. آن روز متوجه ِ حرف‌های آن دوست ِ لباس شخصی‌ام نشدم، ولی بعدتر که سخنان سردار مشفق منتشر شد، همه‌چیز برایم روشن شد: سپاه و بسیج، به این نتیجه رسیده بودند که باید به هر نحو ممکن، از پیروزی ِ موسوی، پیش‌گیری کرد.

برای چون منی که معتقدم مردمان باید، در همه‌ی زمینه‌ها، حاکمیت‌را به دقت و وسواس، زیر نظر داشته باشند و به همه‌ی رفتار و اعمال‌ ِ قدرت‌مندان به دیده‌ی شک بنگرند، مبادا که فساد در راس و بدنه‌ی قدرت نهادینه شود، این‌ها نشانه‌هایی بر تقلب ِ بزرگ ِ انتخاباتی است.

برای کسی که مجری ِ انتخابات است نیز، این نشانه‌ها کافی‌است تا در مظان ِ اتهام قرار گیرد و برای جبران لازم‌است تا در یک فرایند ِ شفاف و روشن به همه‌ی این جزئیات، رسیدگی شود، تا اگر تقلب و تخلفی شده، مجریان‌اش عقوبت ببین‌اند و اگر نشده هم معترضان اقناع شوند و حاکمیت از این بی‌اعتمادی ِ عمیق و بحرانی برهد.

و پنجمین مفروض ِ سوال ایشان نیز چنین بود:

ادعای تقلب بهانه‌ای بود برای انجام کارهای بعدی.

هم‌آن‌طور که در پاراگراف‌های بالا، به تفصیل درباره‌ی ادعای تقلب، سخن گفت‌ایم، این، جزو حقوق ِ شهروندان است که از مامورین ِ منتخب ِ خود، سوال بپرس‌اند و بر ایشان است که تا زمان ِ اقناع ِ «ولی نعمت»شان، به پاسخ‌گویی ادامه دهند، یا اگر مرتکب ِ جرمی شده‌اند و از وظایف ِ خود عدول کرده‌اند، عقوبت ببین‌اند و قدرت را به صاحبان ِ اصلی ِ آن یعنی مردم بازگردان‌اند.

حال اگر، این ماموران، بدون ِ درنظر گرفتن ِ جایگاه ِ خود، از پاسخ گویی سرباز زدند و معترضان را خس و خاشاک خواندند و به‌جای پاسخ‌گویی، میتینگ و جشن به‌پا کردند و احساسات ِ جریحه‌دار شده‌ی معترضان را به سخره گرفت‌اند، چاره چی‌است؟ جز پافشاری و امتداد ِ اعتراض؟ اگر مردم از حق ِ قانونی و مشروع ِ خویش که «اعتراض» و «سلامت انتخابات است»، می‌گذشت‌اند، چه‌چیز از جمهوری باقی می‌ماند؟ اگر مسئولان در برابر ِ رفتارهای غیرمسئولانه‌ی‌شان مورد اعتراض واقع نمی‌شدند، آیا خطر ِ نهادینه شدن فساد در عالی‌ترین نهادهای سیاسی و نظامی ِ کشور، جمهوری ِ اسلامی را تهدید نمی‌کرد؟ و آیا اکنون که حکومت با سرکوب و خشونت، اعتراضات ِ مسالمت‌آمیز ِ مردم را به خفقان و ترس، تبدیل کرده است، بیم ِ تقلب در انتخابات ِ آتی ِ مجلس، بدنه‌ی اصول‌گرایان را به رعشه نی‌انداخته؟

آری، آن‌چه که این‌روزها از سرکشی و تندروی ِ احمدی‌نژاد می‌بین‌ایم -که صدای نزدیک‌ترین یاران ِ خود را نیز درآورده و فوج فوج از حامیان‌اش را می‌رماند و به جبهه‌ی معترضان سوق می‌دهد- می‌بین‌ایم، حاصل ِ هزینه‌کرد ِ بی‌دریغ ِ آب‌روی نظام ِ سیاسی، پای یک دولت ِ بی‌اساس و خودسر و گروهی تندرو است، که حالا درمان‌اش به جراحی‌های عظیم و خطرآمیز و پرهزینه نیاز دارد.

آن‌چه باقی می‌ماند از این نظام ِ سیاسی، اگر از آن جراحی ِ بزرگ، جان ِسالم بدر ببرد، بی‌اعتمادی ِ عمومی، فساد ِ فراگیر و قدرتی نحیف است که دربرابر فشارهای خارجی تاب ِ مقاومت ندارد و برای کنترل بر اوضاع ِ داخلی، روزبه‌روز به خشونت ِ بیش‌تر دست خواهد زد.

و آن‌چه که سبزها آن‌روزها و حتا هم‌این ام‌روز داغ‌اش را به‌دل کشیده‌اند و شعارش را در گلوی ایشان خفه کرده‌اند، سرنوشت ِ شومی است که خودکامگی برای خودکامگان و البته ملت رقم خواهد زد.

حال خود قضاوت کن‌اید، تحمل ِ راه‌پیمایی‌های در سکوت و پاسخ‌گو کردن ِ مسئولان و بررسی ِ منصفانه‌ی انتخابات و احیانن، اثبات ِ تقلب، درد ِ بیش‌تری داشت، یا وضعیت ِ خطرآمیز و مهلک ِ کنونی؟ تحمل ِ تغییرات در قانون برای جلوگیری از هرگونه امکان ِ تقلب و تخلف در انتخابات سهل‌تر بود، یا آن‌که از مجلس ِ هشت‌ام، زمزمه‌هایی مبنی بر تلاش برای تقلب در انتخابات مجلس نهم بر آید؟

جنبش ِ سبز هرگز سودای براندازی نداشت و ندارد. آن‌چه که این جنبش ِ برآمده از تجربیات ِ تلخ ِ دموکراسی ِ ایرانی می‌خواهد و پی‌می‌گیرد، تنها و تنها تضمین ِ رعایت ِ اصول دموکراسی است تا کسی هوای دهن‌کجی به ملت و قانون را به سر راه ندهد. حال اگر این‌را دشمنان جمهوری ِ اسلامی می‌خواهند و برای‌اش سرمایه گذاری می‌کن‌اند، یا نام‌اش براندازی‌است، مرحبا به دشمنان ِ نیک‌خواه ِ جمهوری ِ اسلامی و من هم‌این‌جا اعلام می‌کن‌ام که با این تعبیر، براندازترین‌ام.

مطالب مرتبط

جنبش سبز ما و جنبش سبز شما (۱)

جنبش سبز ما و جنبش سبز شما (پایانی)

جنبش سبز ِ ما و جنبش ِ سبز ِ شما

اخیرن گفتگویی انتقادی، درون وبلاگستان، بین شهروندان هوادار نظام سیاسی و شهروندان منتقد جمهوری اسلامی (هواداران جنبش سبز) در گرفته است. از آن‌جا که هم‌واره، و در طول دو سالی که از انتخابات ریاست جمهوری دهم می‌گذرد، بر گفتگو تاکید داشته‌ام، به عنوان یکی از هواداران جنبش سبز، به ۵ سوال آقای «امیرعلی صفا»، نویسنده‌ی وبلاگ «آینده از آن حزب‌الله» پاسخ می‌ده‌ام.

ایشان این سوالات راخطاب به آقای «محمد معینی» نویسنده‌ی وبلاگ «راز سربه‌مهر» مطرح کرده‌اند، با این‌حال، من نیز به عنوان ِ عضوی از اعضای جنبش، لازم دانسته‌ام که به این سوالات پاسخ ده‌ام.

آقای امیرعلی صفا، متن سوالات خویش را به‌این صورت آغاز کرده است:

با توجه به دو پست قبلی وبلاگ و در ادامه‌ی تبادل فکر ؛ متقابلاً متن ارسالی من به شرح ذیل می‌باشد.

عرض ادب و احترام حضور جناب آقای محمد معینی ،

نویسنده‌ی عزیز وبلاگ “راز سر به مهر”

قبل از هر چیز از شما تشکر می‌کنم که در راستای بسط فرهنگ گفتگوی مسالمت آمیز و کمک به رهایی از جو زدگی فکری، در بحث منطقی تبادل پست وبلاگی، شرکت نمودید. نوشته‌ی شما به همراه پاسخ های من و نقد شما به پاسخ‌ها در وبلاگم قرار داده شد. تقاضا می‌کنم تا شما هم متقابلاً این نوشته ، که حاوی ۵ سوال مشخص از شما و همفکران محترمتان است را در وبلاگ “راز سر به مهر” قرار دهید. امیدوارم با پاسخ “صریح”، “شفاف” و “مصداقی” و پرهیز از کلی گویی بتوانیم استفاده هر چه بیشتر را از این فرصت به وجود آمده ببریم.

و سپس سوالاتی را مطرح کرده که در زیر می‌آید و به هر کدام پاسخی از منظر این‌قلم داده می‌شود.

۱- لطفا “جنبش سبز” را برای من دقیقا تعریف کنید؛ و بفرمایید از میان گروه‌های بسیار متفاوت و متناقضی که هم اکنون مدعی جنبش سبز هستند، مشخصاً با کدامیک مخالفت دارید و آنرا داخل در جنبش نمی‌دانید؟ چرا هرگز این جنبش به حمایت رژیم جنایتکار صهیونیستی از خودش پاسخ نداد؟ و صراحتاً بفرماید نظر “جنبش سبز” در خصوص تفکرات امام راحل و بارز‌ترین آنها یعنی ولایت فقیه ؛ چیست؟

این سوال در حقیقت از چهار سوال کلی تشکیل شده است:

۱. لطفا “جنبش سبز” را برای من دقیقا تعریف کنید.

۲. بفرمایید از میان گروه‌های بسیار متفاوت و متناقضی که هم اکنون مدعی جنبش سبز هستند، مشخصاً با کدامیک مخالفت دارید و آنرا داخل در جنبش نمی‌دانید؟

۳. چرا هرگز این جنبش به حمایت رژیم جنایتکار صهیونیستی از خودش پاسخ نداد؟

۴. بفرماید نظر “جنبش سبز” در خصوص تفکرات امام راحل و بارز‌ترین آنها یعنی ولایت فقیه ؛ چیست؟

این جدا سازی را به‌آن دلیل انجام دادم تا از دام مغالطه‌ی مدامی که دستگاه تبلیغاتی ِ جناح مسلط بر قدرت در جمهوری اسلامی بر آن تاکید می‌ورزد، برهیم. و آن این‌که جملاتی بی‌ربط را به‌گونه‌ای معنی‌دار کنار هم می‌چین‌اند تا نتیجه‌ی دل‌خواه را از آن برداشت کن‌اند. مثلن دشمنی ِ آمریکا با جمهوری اسلامی را مطرح می‌کن‌اند، مخالفت جنبش سبز با سیاست‌های جمهوری اسلامی را نیز مطرح می‌کن‌اند، سپس در اذهان -البته به زعم خود- این فرضیه را شکل می‌دهند که مخالفت جنبش سبز با سیاست‌های نظام سیاسی، از دشمنی‌های آمریکایی‌ها با جمهوری اسلامی ریشه می‌گیرد، پس جنبش سبز، ریشه‌ی غیر ایرانی دارد و باید با آن به‌هر نحو ممکن مبارزه کرد.

خلط حمایت رژیم صهیونیستی (که البته سندی در این باره ارایه نشده است) از جنبش سبز، با مساله‌ی تعریف جنبش سبز، تلاشی برای القای هم‌آن تئوری ِ وابستگی ِ جنبش به دولت‌ها و جریانات سیاسی معاند با جمهوری اسلامی است، که لازم است از آن پرهیز شود، این سوالی مستقل است و اگر سندی در این زمینه ارایه شود، قابل بررسی است.

و اما تعریف جنبش سبز: من پیش‌تر در مجموعه مطالبی که با عنوان «نقد ِ نقد ِ درونی ِ ابطحی» در هم‌این وبلاگ منتشر کرده‌ام، به تعریف ِ این جنبش از منظر خودم پرداخته‌ام، اما مختصر آن‌که به اعتقاد نگارنده‌ی این سطور، جنبش سبز، جنبشی اجتماعی، برآمده از تحولات ساختاری در جامعه‌ی ایرانی‌، پس از ده‌هاسال تلاش برای برقراری ِ نظامی دموکرات یا به تعبیری، غیر سلطنتی/دیکتاتوری است. مردم ایران پس از جنبش مشروطه و تحولات پس از آن، حرکت‌های مدرن ِ خود در زمینه ی تغییر، در نحوه‌ی حکم‌رانی ِ سنتی (ارباب-رعیتی) را آغاز کردند و پس از بیش از یک قرن، اکنون ساختاری، شبه دموکرات دارند. انقلاب سال ۵۷، نخستین پیروزی ِ مردم ایران در تغییر حکومت از شاهنشاهی به جمهوری بود و پس از آن، تلاش‌های بیش‌تری برای مهار ِ قدرت سیاسی ترتیب دادند که جنبش اصلاحات و دولت آقای خاتمی از آن جمله بود. جنبش ِ اصلاحات، جنبشی بود سیاسی، در ساختار قدرت، برای تنظیم و به‌بود ِ مناسبات قدرت برای همگان، به سخن دیگر، تلاش ِ روشنی بود برای اصلاحات در قدرتی که به دلیل نبود ِ امکانات ِ روشن ِ نظارتی، از جانب مردم، توانایی ِ آن‌را داشت که در خود به پرورش وقایع دردناکی چون قتل‌های زنجیره‌ای بپردازد، نفوذ ِ چنین فسادی در قدرت، تا مرحله‌ی معاون ِ وزیر ِ وزارت قدرت‌مند اطلاعات، نشان از عمق ِ فساد داشت، فسادی که نمی‌توانست در هم‌این حد باشد و ریشه در بسیاری از نقاط حساس دیگر داشت.

اما جنبش اصلاحات، به دلیل وجود مشکلات بزرگی چون، محدودیت ارتباط راس با بدنه‌ی جنبش و تجربه‌های مختصر دموکراسی در ایران، بی‌کفایتی‌های مدیران‌اش، ضعف ِ تئوریک و البته کارشکنی‌های سازمان‌یافته و قدرت‌مندی که به تعبیر آقای خاتمی، دولت را هر نه‌روز با یک بحران مواجه می‌کرد، موفق به تنظیم و به‌بود این روابط نشد. از دل دولت اصلاحات، دولت محمود احمدی‌نژاد سربرآورد و هرچه رشته‌ی اصلاحات بود پنبه کرد و به زعم ِ ما جامعه را به ورطه‌ی فروپاشی ِ اقتصادی و در ادامه‌ی آن، فروپاشی ِاجتماعی در انداخت.

چنین شد که میرحسین‌موسوی، بی‌اعتنا به همه‌ی تلاش ِاصلاحات برای بازگرداندن آقای خاتمی به عرصه‌ی ریاست‌جمهوری، به صحنه آمد و اکثریت ِ معترضین ِ به عمل‌کرد ِ مخرب و خطرناک آقای محمود احمدی‌نژاد را بسیج کرد تا جامعه را از این خطر برهاند.

اما انتخابات، با حرکت‌های امنیتی ِ غیر ِ طبیعی، سو استفاده‌های گسترده از امکانات دولتی به نفع آقای احمدی‌نژاد و سخنان ِ سراسر بی‌پایه، دروغ و تهمت‌آلود ِ آقای احمدی‌نژاد در مناظرات، تلاش‌های اعضای شورای نگهبان برای جلب رای به نفع ِ آقای احمدی‌نژاد، حضور شفاف و بی‌پرده‌ی نیروهای بسیج و سپاه برای تبلیغات به نفع ِ آقای احمدی‌نژاد در زمان تبلیغات، رانت‌های تبلیغاتی ِ صدا و سیما به آقای احمدی‌نژاد و صدها عمل خلاف قانون ِ دیگر، به کلی سلامت ِ انتخابات را مخدوش کرد.

این‌همه گذشت، تا به روز ِ انتخابات رسیدیم و وقایعی که همه از آن با خبریم: قطعی ِ دست‌رسی به اس‌ام‌اس، قطع ِ ارتباط ستادهای میرحسین موسوی با نمایندگان کمیته‌ی صیانت‌از آرا، هجوم به ستادهای مرکزی ِ موسوی، بازداشت فعالان ستاد، چاپ «شب‌نامه‌ی روزنامه‌ی ایران» با تیتر احمدی‌نژاد با ۲۴ میلیون رییس جمهور شد، راه‌ندادن نمایندگان ِ کاندیداها، به سایت تجمیع آرا، در وزارت کشور، راه‌ندادن آقایان موسوی، کروبی و رضایی به ستاد انتخابات کشور، شمارش کامپیوتری آرا، شروع اعلام نتایج قبل از اتمام انتخابات، اخراج نمایندگان آقایان موسوی و کروبی، از شعب اخذ رای، تمام‌شدن تعرفه‌های رای، با وجود چاپ به روایتی ۲۰ میلیون و به روایتی ۴۰ میلیون تعرفه‌ی اضافی، و ده‌ها مورد مشکوک دیگر. این همه برای هر ناظر بی‌طرف و منصفی، اگر نشانه‌ی «صحنه‌آرایی ِ خطرناک» نباشد و او را به یقین در وقوع ِ تقلبی بزرگ، نرساند، لااقل به شک می‌اندازد که کاسه‌ای زیر ِ نیم‌کاسه‌است، چه رسد به کاندیدایی که روز ِ انتخابات، همه‌ی نشانه‌ها علیه او خودنمایی می‌کن‌اند.

همه‌ی این مقدمه برای آن بود که جنبش سبز را تعریف کن‌ام: بعد از ناکامی ِ جنبش اصلاحات در اصلاح روند امور، به نفع ِ نظارت مستمر همگانی بر همه‌ی قدرت سیاسی، مردم ایران یا به عبارتی «معترضین به عمل‌کرد نظام سیاسی و دولت محمود احمدی‌نژاد» با «صحنه‌ آرایی‌ ِ خطرناک»ی مواجه شدند که اساس ِ جمهوری، در نظام سیاسی جمهوری اسلامی را هدف گرفته بود. معترضین بر آن بودند که «دولت محمود احمدی‌نژاد» با هم‌کاری ِ شورای نگهبان، سپاه و بسیج، به پروژه‌ی تقلب بزرگ، شکل و سامان داده‌اند و این گامی در مسیر دیکتاتوری است، این نه‌تنها برای حرکت ِ جمهوری اسلامی مضر و خطرناک بود که می‌توانست -و البته دارد می‌تواند- همه‌ی اندوخته‌ی استبداد ستیزی و دموکراسی‌خواهی ِ ملت ِ ایران را به باد دهد و ساختاری خودکامه برآن بنا کند، پس در قالب «جنبشی اجتماعی» با نام جنبش سبز، در برابر این انحراف بزرگ، ایستادگی کرد. در این میان، میر و شیخ و آرای‌شان اهمیت نداشت، سرنوشت ِ واقعی ِ انتخابات مهم بود و هنوز هم هست، آن‌چه که به درستی، مردمان ِ معترض ِ ایران، به دنبال آن بودند، سلامت انتخابات و «اثربخشی ِ رای» مردم بود، نه برآمدن نام «میرحسین موسوی» یا «مهدی کروبی».

جنبش سبز، دیگر چون جنبش اصلاحات «جنبش سیاسی» نبود که با حضور در بدنه‌ی قدرت به تحولات دست بزند، این جنبش، از بیرون قدرت، خود را به درستی «ولی نعمت» قدرت می‌دانست -و هم‌چنان می‌داند- و خواستار ِ اثر بخشی ِ رای خود بود -و هم‌چنان هست-، نه خیمه‌شب‌بازی ِ غیر ماهرانه‌ای که تنها با اعلام یک مشت ارقام بی‌معنی، واقعیت را دیگرگونه جلوه دهد. البته به عنوان یک ناظر بیرونی، هنوز هم این احتمال را -هرچند اندک- می‌دهم که به راستی، محمود احمدی‌نژاد از صندوق، سربرآورده باشد، اما دم ِ خروس مجریان انتخابات، از قسم‌حضرت ِ عباس‌شان باورکردنی‌تر بود.

از این‌رو باور می‌کن‌ام که جنبش سبز، نه به دنبال براندازی بود، نه به دنبال تحمیل رای بود و نه به تعبیر آقای خامنه‌ای در سخنرانی ِ مشهور ِ ۲۹ خردادشان، «اردوکشی خیابانی»، بلکه حرکت ِ اعتراضی ِ مردمانی بود که قصد داشت‌اند، کشور را از خطری که احساس کرده بودند، برهان‌اند و هرگونه رفتار خودسرانه، ارباب‌مآبانه و خشونت‌پایه را محکوم کن‌اند، این جنبش، با این هدف سربرآورده است که مردمان را جای «ولی‌نعمت» بنشاند، نه به تعابیر ِ آقای مصباح، حق نداشته باشند، هرکار که دل‌شان خواست انجام دهند، آمده‌اند که میزان رای ایشان باشد.

سوال ِ دوم از سوال ِ اول آقای صبا اما به‌این شرح بود:

«۲. بفرمایید از میان گروه‌های بسیار متفاوت و متناقضی که هم اکنون مدعی جنبش سبز هستند، مشخصاً با کدامیک مخالفت دارید و آنرا داخل در جنبش نمی‌دانید؟»

جنبش ِ سبز -هم‌آن‌طور که پیش‌تر گفت‌ام و در جوابیه‌ام به نقد درونی ابطحی مطرح شده- نه یک جنبش سیاسی برای کسب قدرت است، نه یک حرکت ِ انقلابی است و نه یک حزب سیاسی. جنبش ِ اجتماعی ِ سبز، به‌جای صندلی‌ها و جایگاه‌ها، به حقوق اجتماعی و شهروندی توجه دارد، در چنین جنبشی، ارزش‌های مقسم، به‌شدت کم‌رنگ و ارزش‌های حداقلی و مشترک بسیار پررنگ است، اگر دیگرانی چون هواداران نظام سیاسی و برخی سیاسیون ِ فعال در جنبش اصلاحات، دامن ِ جنبش‌را -چنان‌که آقای ابطحی- به سیاست آلوده‌اند، از گناه ِ ایشان بوده و این به جنبش ربطی ندارد، حرکت اجتماعی سبز، برای فصل کردن نی‌آمده، بل‌که برای وصل کردن آمده است. ارزش‌های جنبش، حقوق اجتماعی است، حق ِ رای و آگاهی از سلامت آن، حق ِ نظارت و اعمال ِ آن بر قدرت، حق آزادی ِ بیان و عقیده، حق ِ اعتراض و راه‌پیمایی، حق ِ مطبوعات آزاد، دادگاه‌های صالح، قانون ِ سالم و از این دست.

راه ِ کسب و بازپس‌گیری ِ این حقوق نیز، از مسیرهای مسالمت آمیز می‌گذرد، نه مسیرهای خشونت‌بار. هر کس در هر کجای این جهان که اولن ایرانی باشد و دومن به این دست اصول پابند باشد، از جنبش سبز است. خواه مسلمان باشد یا مسیحی، یا لاییک. خواه موافق ِ ولایت فقیه باشد، یا مخالف آن، خواه معتقد به همه‌ی قانون اساسی باشد یا به بخش‌هایی از آن ایراد داشته باشد، از جنبش سبز است، هیچ کس نمی‌تواند مدعی ِ تمامیت ِ جنبش سبز شود و هیچ‌کس هم متقابلن نمی‌تواند دیگرانی را که به این اصول پابندند، از جنبش بیرون کند، جنبش ِ سبز برای همه‌ی ایرانیان است و به هم‌این دلیل هم سر ندارد و از جایی دستور نمی‌گیرد.

۳. چرا هرگز این جنبش به حمایت رژیم جنایتکار صهیونیستی از خودش پاسخ نداد؟

این سومین سوالی بود که آقای صبا در سوال اول‌شان به‌آن پرداخت‌اند. ایشان برای این مدعا هیچ سندی ارایه نداده‌اند، اما فرض را بر این می‌گذاریم که این ادعا صحیح است، من اسناد دیگری هم می‌توان‌ام پیدا کن‌ام مبنی بر حمایت ِ آمریکایی‌ها، انگلیسی‌ها، حتا گروه ِ نفرت‌انگیزی چون مجاهدین خلق از جنبش.

اما این سوال سه فرضیه در خود دارد:

۱. جنبش ِ سبز مورد حمایت ِ معاندان جمهوری ِ اسلامی‌است.

۲. به این حمایت‌ها واکنش نشان نداده است.

۳. چون معاندان جمهوری اسلامی از جنبش سبز حمایت کرده‌اند و جنبش به این حمایت‌ها پاسخ نداده است، پس جنبش سبز، وابسته به «رژیم جنایت‌کار اسراییل» است.

فرض ِ نخست را می‌پذیرم و شاهدی نیز در مقابل می‌آورم:

مئیر داگان، رییس موساد، سازمان اطلاعاتی اسرائیل، روز سه شنبه گفت: «وجود دولت تندرو محمود احمدی نژاد در ايران، موجب خواهد شد که اسرائيل بتواند آسان تر تهديد اتمی ايران را برای جهانيان توجيه کند.»

به نوشته‌ روزنامه «جروزالم پست»، داگان چند روز پس از اعلام انتخابات رياست جمهوری اسلامی، در برابر کميته روابط خارجی و دفاع کنست، پارلمان اسرائيل سخن می گفت، محمود احمدی نژاد را يک فرد «تندرو و دگم» ناميد و تصريح کرد: «وجود چنين فردی در راس دولت جمهوری اسلامی، موقعيت اسرائيل را برای توجيه خطرها و تهديدهای اتمی ايران آسانتر خواهد کرد.»

وی با اين حال افزود: «اسرائيلی ها نبايد فراموش کنند که برنامه های اتمی ايران در زمان نخست وزيری ميرحسين موسوی آغاز شد.»

چرا دولت جمهوری اسلامی به این اعلام ِ حمایت ِ صریح ِ دست‌گاه ِ اطلاعاتی ِ «رژیم جنایت‌کار اسراییل» از شخص ِ محمود احمدی‌نژاد، واکنش نشان نداده است؟ آیا دولت جمهوری ِ اسلامی ِ ایران، وابسته به اسراییل‌است؟

تو انگار کن که الگوی ِ رفتاری ِ واحدی وجود دارد که همه‌باید مطابق آن عمل کن‌اند، اگر هر کس از شما اعلام حمایت کرد، اعلام موضع کن‌اید، اگر نکرد، اعلام موضع کن‌اید، اگر کسی اعلام موضع بکند پس چه هست، اگر اعلام موضع نکند، پس چه‌ها که نی‌است و الخ. چه کسی گفته که باید به تک‌تک ِ مواضع ِ تمام ِ شهروندان ِ سیاسی ِ جهان پاسخ داد؟ چه‌کسی اصولن درستی و غلطی ِ این رفتار را تایید یا تکذیب می‌کند؟ چه‌کسی تضمین می‌کند که اگر به این اعلام حمایت‌ها پاسخ داده شود، منافع ِ ملی ما بیش‌تر تضمین می‌شود؟ چه کسی تضمین می‌کند که اگر ما -چنان‌چه تاکنون نیز چنین بوده است- در واکنش به سخنان ِ بیگانگان، موضعی بگیریم یا اعمال‌مان را تنظیم کن‌ایم، منافع ملی‌مان به خطر نخواهد افتاد؟

من برآن‌ام که احتمالن این نگرش از آن کلام آیت‌الله خمینی سرچشمه می‌گیرد که می‌گوید: هرجا دشمن از کار شما انتقاد کرد، بدانید مسیرتان درست است. (نقل به مضمون)

اجازه بدهید این جمله را واکاوی کن‌ایم:

فرضیات:

۱. هر کاری که باعث شادی دشمن شود، در مسیر غلط است.

۲. کاری را که انجام دادید، با محک ِ دشمن بسنجید.

۳. دشمن هم‌واره مسیر غلط حرکت می‌کند.

نتایج:

۱. اگر شما با دشمن، دشمن ِ مشترکی داشت‌اید، دشمنی‌تان را با آن دشمن، پایان برسان‌اید تا باعث ِ ناخشنودی ِ دشمن دیگر شوید.

۲. اگر دشمن از اعمال شما در اموری مثل ِ برخورد با تروریسم و قاچاق مواد مخدر خوشنود شد، دست از این‌کارها بردارید.

۳. دشمن خواهد توانست با اتخاذ سیاست‌های وارونه، سیاست‌های شما را هدایت کند.

۴.اگر سیاست ِ استقلال ما، از این کلام برآمده باشد، به راستی، ما از ذره‌ای استقلال محروم بوده‌ایم، چون هم‌واره منتظر ِ مواضع ِ دشمن مانده‌ایم و سیاست‌ها و روابط‌مان را بر اساس ِ عکس ِ خواست ِ دشمن تنظیم کرده‌ایم و تدبیر ِ ما تنها معکوس کردن ِ خواست ِ دشمن بوده است.

۵. اگر در موردی، مواضع ِ دشمن عین ِ حق بود، شما به مسیر باطل بروید.

حال بماند که مفهوم دشمن، در سیاست‌خارجی ِ مدرن، مفهوم ِ سیالی است و در شرایط ِ متفاوت ممکن است دو دشمن، به دلیل ِ موقعیت و منافع ملی‌شان، دشمنی را موقتن تعطیل کن‌اند و در انجام امری، به مشارکت بپردازند.

اما فرض ِ دوم این بود که جنبش سبز به حمایت بیگانگان (برای مثال اسراییل) پاسخ نداده است، حالا آن‌که آقای موسوی در بیانیه‌ها، سنخرانی‌ها، پیام‌ها و مصاحبه‌های خود بارها، وابستگی جنبش به بیگانگان را مردود دانسته‌است:

۱۱ دی‌ماه سال ۱۳۸۸/// بیانیه شماره ۱۷ میرحسین موسوی و راه حل های برون رفت از بحران

بنده به صراحت می‌گویم تا وجود یک بحران جدی در کشور به رسمیت شناخته نشود، راهی برای خروج از مشکلات و مسائل پیدا نخواهد شد. عدم اذعان به بحران، توجیه گر ادامه راه حل های سرکوبگرانه خواهد شد. اذعان به وضعیت بحرانی می تواند راه حل را نه در سرکوب که بر سر آشتی ملی قرار دهد. تهمت بی دینی و همراهی با قدرتهای بیگانه مستکبر و افراد بدنام و جریانهای منحوسی چون منافقین به فرض آنکه به حذف فیزیکی تعدادی از خدمتگزاران اسلام و مردم منتهی شود ناشی از چشم بستن به ماهیت مشکلات ملی کشور است. من به عنوان یک دلسوز می گویم منافقین با خیانت ها و جنایت های خود مرده اند، شما برای کسب امتیازهای جناحی و کینه ورزی آنها را زنده نکنید.

من لازم می‌دانم قبل از آنکه راه حل خودم را برای خروج از بحران مطرح سازم، برهویت اسلامی و ملی و مخالف سلطه بیگانگان و وفادار به قانون اساسی ما و جنبش سبز تاکید نمایم. ما پیروان اباعبدالله حسین علیه السلام هستیم. ما شیفتگان حریتی هستیم که منادیش آن امام مظلوم بود . ما پیرو کسی هستیم که در قلمرو وسیع اسلامی ربودن خلخالی از پای یک زن را برنمی‌تابید. ما معتقد به تفسیر رحمانی از اسلام هستیم که انسانها را یا هم کیش هم می‌دانند و یا همسانانی در خلقت. نگاهی که بر کرامت ذاتی انسان باور دارد و برنمی تابد که ضارب او در زندان با غذایی جز شبیه غذای او نگهداری شود و یا مورد شکنجه و امثال آن قرار گیرد.

۱۹ بهمن‌ماه سال ۱۳۸۸/// از جنبش سبز با کسانی که عقاید ما را ندارند نیز دوست است/ سخنرانی میرحسین موسوی برای دانش‌جویان

اکنون این حساسیت مردم و خود این شعار [استقلال] مورد سوء استفاده قرار می‌گیرد یعنی نیرویی که امروز به صحنه آمده و تنها خواسته‌اش این است که به قانون و به ارزش‌های اصلی انقلاب اسلامی برگردیم که یکی از آنها استقلال است، مورد تهمت قرار می‌گیرد که آیا به بیگانه وصل است یا تحت تأثیر آنها است یا نیست. من می‌خواهم بگویم که برای رهایی از سلطه بیگانه باید کشوری پیشرفته داشت و باید با نگاهی نو به جهان نگریست. با تغییراتی که در داخل و خارج اتفاق می‌افتد خود را با حفظ ارزش‌ها تغییر دهیم. آن موقع می‌توانیم استقلال واقعی خود را داشته باشیم. وقتی از این شعارها به صورت ابزاری استفاده می‌کنیم نتیجه آن تناقض‌هایی است که اکنون می‌بینیم. از یک سو نامه‌های مکرر برای نصیحت سران کشورهای مختلف می‌فرستیم و آنها را با عنوان «مدیریت جهانی» دعوت به اسلام می‌کنیم و سعی می‌کنیم با آنها ارتباط برقرار کنیم و از سوی دیگر، در ارتباط با جهان حتی نمی‌توانیم یک دوست نزدیک و صمیمی در منطقه و جهان داشته باشیم.

فرض کنیم امریکا به عنوان یک قدرت بزرگ در جهان، می‌خواهد سیاستی را در مورد ما اعمال کند، با اینکه این کشور قدرت بزرگی است و نیروی نظامی و اطلاعات وسیعی دارد و دستگاه‌های تبلیغاتی و پول زیاد دارد، به بودجه سالانه آمریکا نگاه کنید و آن را با بودجه کشور مقایسه کنید. با این مقایسه حجم اقتصاد آ‌ن کشور را درک می‌کنیم. این کشور باز خود را بی‌نیاز نمی‌بیند که نظر انگلیس، فرانسه، آلمان، چین و روسیه را جلب کند تا سیاستی را در مورد کشور ما اجرا کند. مثلاً در مورد تکنولوژی اتمی، اما عملاً در مقابل این جریان که علیه ما است چند کشور و یا ملت را در کنار خود داریم که مؤثر هستند؟

۱۵ خردادماه سال ۱۳۸۹/// از پیام میرحسین موسوی در باره بی حرمتی های سازمان یافته چهاردهم خرداد

مراسم امسال به دلیل جنایت های اخیر اسرائیل آمیخته به سخت ترین شعارهای ضد صهیونیستی بود ولی طرفه آنکه در میان این شعارهای تند هیچ اشاره ای به مصاحبه یکی از روسای جمهورعرب دوست ایران که اخیرا گفته است دولت ایران با مذاکره انها با اسرائیل موافق است ، نشد و بازهم غیرطبیعی نبود که نصیحت حضرت امام (ره)در ماجرای مک فارلین به مسوولین کشور فراموش شود که فرموده بودند “کاری نکنید که نتوانید به مردم توضیح بدهید”

آیا جای آن نیست که سوال شود با این همه سیاست های غلط انداز و غیرشفاف و مهلک چه کسانی می توانند  فرصت طلایی برای آمریکا و اسرائیل و منافقین و سلطنت طلبان تلقی شوند : آزادی خواهان و عدالت جویانی که به دنبال عظمت اسلام و ایران و ایرانی از طریق بازگشت به قانون اساسی و دوری از فساد و دروغ هستند؟ یا فرقه های مشکوکی که با سیاست های خود کارگران و معلمان و کارمندان و کشاورزان و همه مستضعفان را خاک نشین کرده اند و علی رغم حمله ها و لفاظی های خود علیه شرق و غرب ،همه بازارهای گرم مسلمانی را در اختیار بیگانگان قرار داده اند.

۱۶ تیرماه سال ۱۳۸۹/// از یادداشتی پیرامون قطعنامه ۱۹۲۹ شورای امنیت به قلم میر حسین موسوی

آنچه در شرایط کنونی مهم است، اندیشیدن به راه حلهائی است که بتواند احتمالات خطر رابرای استقلال، تمامیت ارضی و حقوق مشروع کشور به حداقل برساند و در عین حال پاسدار آزادی و حقوق شهروندان باشد که حفظ امنیت ملی بدون پشتوانه شهروندانی آزاد و آگاه ممکن نیست. شبکه های سبز مشفقانه به راه حلهائی که می تواند به دفع این شر عارض گشته کمک کند بپردازند.  قبل از اشاره به تعدادی از این راه حل ها تاکید بر محکومیت این قطعنامه ظالمانه ضروری است.  ما در شرایطی محکوم می شویم که به سادگی ازجنایات در سرزمینهای اشغال شده فلسطین وبمبهای هسته ای آن غمض عین می شود وحق استفاده صلح آمیز از تکنولوژی هسته ای ازما دریغ می گردد. بی تردید این یک قطعنامه بر ضد ملت ماست. گرچه در کنار آن ما نمی توانیم ازتاثیر سیاستهای ماجراجویانه و مغشوش چشم بپوشیم…

۱۹ بهمن‌ماه سال ۱۳۸۹/// بیانیه میر‌حسین موسوی و مهدی کروبی به مناسبت سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی

بسیاری از کسانی که فکر می کردند جنبش اعتزاضی مردم از توطئه های قدرت های سلطه جوی بیگانه یا خشونت ورزانی که در بحبوحه جنگ به دامان دشمن پناه آورده و به خدمتش کمر بسته بودند سرچشمه می گیرد، فهمیدند که این ترفندی برای بدنام ساختن منتقدان و موجه ساختن اعمال غیرانسانی اقتدارگرایان بیش نیست.

وما دور نمی بینیم آنانی که بصورت واقعاً اصولی دغدغة منافع ملی و ارزشهای اسلامی را دارند در کنار همه ملت (یا به تعبیر مستبدین «خس و خاشاک») قرار گیرند و صف خود را از زیاده خواهان ودست اندازان به حقوق و بیت المال ملت جدا سازند. ما بویژه اعتقاد داریم که در نهایت، بسیج و سپاه و نیروهای نظامی، ملت خود را تنها نخواهند گذاشت.

۲۷ بهمن‌ماه سال ۱۳۸۹/// پیام میرحسین موسوی خطاب به ملت درباره راهپیمایی ۲۵ بهمن:

سلام و درود برشما. پس از راهپیمائی شکوهمند شما در روز ۲۵ بهمن، این دستاورد بزرگ ملت و جنبش سبز که با شرکت همه قشرهای مردم از مردان و زنان سلحشورجامعه، در مقابل ناباوری بسیاری از بدبینان و اقتدار گرایان شکل گرفت، جنبش شکوهمند شما ازدو سو مورد تهاجم قرار گرفته است: از یک سو مورد تهاجم اقتدار گرایانی که چشم به پست و مقام و زر و زور در آینده دارند و از سوی دیگر تلاش بیگانگان و موج سواران بین المللی برای پی گرفتن مطامع خود بوده است که هر دو تلاش کرده اند که جنبش را به صهیونیسم و امریکا و اذناب آنان منتسب کنند.

این در حالی است که افتخار بزرگ جنبش سبز در استقلال و تکیه آن بر نیروی عظیم ملت بوده است. جنبش سبز همواره با بیگانگان فاصله داشته و اهداف اصلی آن احیای ارزشهای انقلاب و آرمانهای امام راحل و مطالبات آزادی خواهانه و متکثر ملت شریف ایران بوده و همواره تلاش کرده است که از راههای مسالمت آمیز، اهداف خود را با تاکید براصل بنیادین کرامت ذاتی انسان و به رسمیت شناختن حق ملت برای حاکمیت بر سر نوشت خود و اجرای بدون تنازل قانون اساسی دنبال کند. این همراه کوچک شما ضمن تبریک به مناسبت پایداری خیره کننده مردم، شهادت فرزندان عزیز شما ملت سر فراز را تسلیت می گویم.

این تنها بخشی‌از مواضع میر در این زمینه بود، ولی گمان‌می‌برم برای نفسی سلیم، این مقدار شاهد کافی باشد تا فرض ِ دوم سوال ِ فوق را نیز مردود بدارد و بالتبع، فرضیه‌ی سوم نیز مردود خواهد بود.

و اما چهارمین سوال از سوال اول ِ آقای صفا:

بفرماید نظر “جنبش سبز” در خصوص تفکرات امام راحل و بارز‌ترین آنها یعنی ولایت فقیه ؛ چیست؟

این سوال نیز به دو بخش کلی تقسیم می‌شود:

الف: بفرماید نظر “جنبش سبز” در خصوص تفکرات امام راحل چیست؟

ب: بفرماید نظر “جنبش سبز” در خصوص ولایت فقیه چیست؟

برای پاسخ به این‌سوال باید ابتدا روشن کرد که اصلن نظرات ِ امام راحل، چی‌است؟ نظر جنبش سبز به کدام قرائت، از تفکرات ِ آیت‌الله خمینی چی‌است؟ آیت‌الله خمینی ِ قبل‌از انقلاب یا بعد از آن؟ امام ِ تبعید شده به فرانسه، یا امامی که در کتاب «حکومت اسلامی» می‌شناس‌ایم؟ امام و تفکرات‌شان، ادوار و تحولات گونه‌گون دارد، ابتدا مشخص شود کدام امام مطلوب است و دیگر بفرمایید که کدام قرائت از امام مورد ِ نظر است؟ آیت‌الله مصباح معتقد است که آیت‌الله خمینی، جمهوری اعلام کرد که بگوید این حکومت سلطنتی-طاغوتی نی‌است، اما روایات ِ دیگری نیز از امام نقل می‌شود که معتقد است، امام ِ نوفل‌لوشاتو، امامی دموکراسی‌خواه است. آیت‌الله خمینی، پیش‌نویس قانون اساسی را به رسمیت شناخته بود. اجازه دهید نظر ِ پیش‌نویس ِ قانون اساسی درباره‌ی ولایت فقیه را باز بینی کن‌ایم:

در پیش نویس قانون اساسی جمهوری اسلامی که در زمان دولت مهدی بازرگان تدوین شده بود اشاره‌ای به ولایت فقیه نشده بود، آیت‌الله خمینی نیز بدون اشاره بدان، پیش نویس را تایید کرد و با تصویب شورای انقلاب بجای رای گیری عمومی مجلس خبرگان به بررسی و تدوین نهایی قانون اساسی پرداخت.

مراجعه به این لینک نیز خالی از فایده نخواهد بود: تصویب قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران

مرحوم آیت‌الله خمینی هم‌چنین، بعد از انقلاب برای مدتی به قم رفت و سعی کرد که در امور قدرت دخالت نکند و تنها نقش ِ یک ناظر سیاسی را به خود بگیرد، یا می‌دان‌ایم که ایشان در انتخابات دور دوم ریاست‌جمهوری، با کاندیداتوری روحانیون مخالفت کردند و از این‌رو، حزب‌جمهوری، در آن انتخابات کاندیدا نداشت. آیت‌الله خمینی، به وضوح اعلام کرده‌اند که میزان رای ملت است و بسیار سخن‌های از این‌دست که کافی‌است به «صحیفه‌ی نور» مراجعه کنید.

بله، از سوی دیگر آقای خمینی سخنانی دارند که با این مواضع در تناقض قرار می‌گیرد، برای مثال، جایی در مخالفت با «جمهوری دموکراتیک اسلامی» که مرحوم بازرگان به‌کار می‌بردند مخالفت می‌کن‌اند و می‌گویند: «جمهوری اسلامی، نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد»، اما کدام داوری می‌تواند به قضاوت ِ آیت‌الله خمینی بنشیند و بگوید آیت‌الله خمینی ِ واقعی، دقیقن هم‌این است، نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد؟ مثلن خود ِ شما اگر لازم باشد، که نظرتان را درباره‌ی تفکرات ایشان بگویید چه می‌گویید؟ آیا هر داوری و هر قرائتی، تحریف ِ آیت‌الله خمینی ِ واقعی نخواهد بود؟

اما نظر جنبش سبز درباره‌ی ولایت فقیه: هم‌آن‌طور که پیش‌تر گفته‌ام، جنبش ِ سبز، یک جریان سیاسی، با سازماندهی و مانیفست ِ مشخص نی‌است که ضروری باشد همه‌ی اعضا، مواضع‌شان را مبتنی بر سیاست‌های حزب تببین کن‌اند و نمی‌تواند هم باشد، این جنبش، در عین ِ حال به قانون اساسی پابند است و ولایت فقیه را نیز در چارچوب ِ این‌قانون می‌پذیرد. اما در این قانون، ولایت فقیه، تغییر ناپذیر دانسته شده است:

اصل ۱۷۷ – بازنگری در قانون اساسی

بازنگری در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، در موارد ضروری به ترتیب زیر انجام می‌گیرد. مقام رهبری پس از مشورت با مجمع تشخیص مصلحت نظام طی حکمی خطاب به رییس جمهور موارد اصلاح یا تتمیم قانون اساسی را به شورای بازنگری قانون اساسی با ترکیب زیر پیشنهاد می‌نماید:

  1. اعضای شورای نگهبان.
  2. روسای قوای سه گانه.
  3. اعضای ثابت مجمع تشخیص مصلحت نظام.
  4. پنج نفر از اعضای مجلس خبرگان رهبری.
  5. ده نفر به انتخاب مقام رهبری.
  6. سه نفر از هیأت وزیران.
  7. سه نفر از قوه قضاییه.
  8. ده نفر از نمایندگان مجلس شورای اسلامی.
  9. سه نفر از دانشگاهیان.

شیوه کار و کیفیت انتخاب و شرایط آن را قانون معین می‌کند. مصوبات شورا پس از تأیید و امضای مقام رهبری باید از طریق مراجعه به آراء عمومی به تصویب اکثریت مطلق شرکت‏کنندگان در همه‏پرسی برسد. رعایت ذیل اصل پنجاه و نهم در مورد همه‏پرسی «بازنگری در قانون اساسی» لازم نیست. محتوای اصول مربوط به اسلامی بودن نظام و ابتنای کلیه قوانین و مقررات بر اساس موازین اسلامی و پایه‏های ایمانی و اهداف جمهوری اسلامی ایران و جمهوری بودن حکومت و ولایت امر و امامت امت و نیز اداره امور کشور با اتکاء به آراء عمومی و دین و مذهب رسمی ایران تغییر ناپذیر است.

در این زمینه می‌توان به نوشته‌ی آرمان امیری، نویسنده‌ی وبلاگ «مجمع دیوانگان» اشاره کرد که می‌نویسد:

البته صراحت این نکته که برخی موارد غیرقابل تغییر هستند، آن هم در ماده‌ای که اساسا برای ارایه راهکار تغییر قانون ارایه شده ابهام آمیز به نظر می‌رسد. برای نمونه می‌توان توجه کرد که برپایه این ماده، تنها مواد مربوط به حکومت ولایی و اسلامی است که «تغییر ناپذیر» دانسته شده است. پس شاید بتوان اینگونه برداشت کرد که خود این اصل 176 تغییر ناپذیر نیست. پس اگر قرار باشد روزی از همین مسیر قوانین اصلاح شوند، می‌توان در نخستین گام همین ماده را تغییر داد تا هیچ بخشی از قانون را تغییر ناپذیر نخواند، سپس مواد دیگر را دستکاری کرد.

پس می‌توان سبز بود، به قانون اساسی باور داشت، به ولایت فقیه باور داشت یا نداشت، اما برانداز نبود و پی‌گیر ِ تغییرات در قانون اساسی هم بود.

برای این‌که مطلب بیش‌از این به درازا نکشد، پاسخ به ادامه‌ی سوالات را در مطالب ِ بعدی پی‌خواهم گرفت. اما ادامه‌ی سوالات آقای صبا از این قرار بود:

۲ـ جناب آقای میرحسین موسوی و سایرین، قوانین انتخاباتی ایران بخصوص فرآیند اعتراض به نتایج را قبول داشتند یا خیر؟ اگر بله، (که با توجه به شرکت و امضاء برگه‌ی ثبت‌نام، قاعدتاً برمی‌آید که قبول داشتند)،‌ چرا قواعدِ (درست یا غلط ِ)بازی که خودشان پذیرفته بودند را برهم زدند؟ و اگر خیر؛ چرا در فرآیندی که آنرا قبول نداشته شرکت کردند و ادعای هیچ‌گاه اثبات نشده‌ی تقلب در آنرا بهانه‌ایی برای کارهای بعدی قرار دادند؟

۳- از جدی‌ترین نقد‌هایی که شما و دوستانتان متوجه حکومت می دانید، نقد‌های اقتصادی است.سوال اینجاست که اگر اقتصاد در تصمیم‌گیرهای سیاسی برای شما موضوعیت دارد،چگونه نگاه کارگزارانی راست را با نگاه چپ میرحسین پیوند می‌دهید و چگونه از خاتمی که جهت گیری مشخص اقتصادی به اذعان کارشناسان اصلاحات، نداشته است حمایت می‌کنید؟ آیا انتقاد اقتصادی صرفاً بهانه‌ای برای تخریب حکومت نیست؟ نگاه‌های به شدت غیرکارشناسی آقای کروبی به اقتصاد را به خاطر دارید؟ اقتصاد در قضاوت شما نسبت به مسائل سیاسی نقش دارد یا ندارد؟ اگر دارد چرا اینچنین بین این چند نگاه صددرصد متفاوت سرگردان هستید؟

۴ـ یکی دیگر از نقد‌های جدی شما به حکومت، بحث سرکوب ، ارعاب و برخورد‌های خشن است. و بسیار شنیده‌ایم که دوستان شما می‌فرمایند، این حکومت آنقدر جنایت کرده که هیچ راه مسالمت آمیزی باقی نگذاشته است. ضمن محکوم کردن اینگونه برخورد‌ ها؛ سوال این است که به فرض صحت تمامی ادعاها،‌ چرا کمتر از یک دهم این اتفاقات در عقب مانده‌ترین کشور‌های منطقه، باعث بروز انقلاب و ایستادگی مردم و جوانان در خیابان‌ها، مقابل توپ و تانک و مسلسل و جنگنده‌های حکومت می شود ولی در ایران با وجود به قول شما تکرار این وقایع خشن و بازتاب گسترده‌ی آن توسط رسانه‌های جمعی، شاهد حضور گسترده و ایستادگی بیشتر از ۲۴ ساعت جنبش ، نمی‌باشیم؟ چرا فراخوان‌های اخیر مکرراً با شکست مواجه می‌شود؟ آیا این نمود بارز عدم جایگاه مردمی این جنبش در بین مردم نیست؟‌

۵- لطفا بدون انکار واقعیت و پرهیز از نظریات شاذی مانند “ساندیس” و یا “فریب حکومت و سوء استفاده از احساسات مذهبی مردم”،‌که در واقع توهین به شعور ملت مظلوم ایران محسوب می‌شود، بفرمایید نظر شما راجع به قیام میلیونی ایرانیان بر علیه جنبش سبز در ۹ دی و ۲۲ بهمن چیست؟

مطالب مرتبط:

جنبش سبز ما و جنبش سبز شما (۲)

جنبش سبز ما و جنبش سبز شما (پایانی)

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.