جنبش ِسبز ِ ما و جنبش ِ سبز ِ شما (پایانی)

پیش از این دو نوشته + + در پاسخ به سوالات آقای صبا، منتشر کرده‌ام که در ادامه آخرین ِ این نوشتار را می‌خوانید.

اما سومین سوال آقای صبا:

۳- از جدی‌ترین نقد‌هایی که شما و دوستانتان متوجه حکومت می دانید، نقد‌های اقتصادی است.سوال اینجاست که اگر اقتصاد در تصمیم‌گیرهای سیاسی برای شما موضوعیت دارد،چگونه نگاه کارگزارانی راست را با نگاه چپ میرحسین پیوند می‌دهید و چگونه از خاتمی که جهت گیری مشخص اقتصادی به اذعان کارشناسان اصلاحات، نداشته است حمایت می‌کنید؟ آیا انتقاد اقتصادی صرفاً بهانه‌ای برای تخریب حکومت نیست؟ نگاه‌های به شدت غیرکارشناسی آقای کروبی به اقتصاد را به خاطر دارید؟ اقتصاد در قضاوت شما نسبت به مسائل سیاسی نقش دارد یا ندارد؟ اگر دارد چرا اینچنین بین این چند نگاه صددرصد متفاوت سرگردان هستید؟

برای پاسخ به این سوال، مفروضات ِ آقای صبا را واکاوری نمی‌کن‌ام، مفروضاتی چون: پیوند ِ نگاه ِ راست ِ(لیبرالیستی) کارگزارانی، با دیدگاه چپ‌گرایانه‌ (سوسیالیستی)ی موسوی یا جهت‌گیری ِ مشخص ِ اقتصادی نداشتن ِ خاتمی یا این‌که کارشناسان اصلاحات به این مساله اذعان کرده‌اند، یا نگاه‌های به‌شدت غیرکارشناسی آقای کروبی و …

چون در اصل مساله توفیری ایجاد نمی‌کند، به اعتقاد من، فضای سیاسی ِ پیش ِ روی ما، فضایی چهار قطبی‌است که آقای خامنه‌ای و اعوان‌شان، در یک جبهه، آقای احمدی‌نژاد و تیم ِ تبلیغاتی‌شان، در جبهه‌ی دیگر، جنبش سبز و اصلاحات در جبهه‌‌ای و آقای هاشمی در جبهه‌‌ای دگر قرار دارند. در این زمینه تا حدود زیادی، با این نوشته‌ی خارپشت با عنوان چهارراه که در وبلاگ کمانگیر منتشر شد، موافق‌ام. این نوشته، به خوبی و کمال، تصویری واقعی از صحنه‌ی سیاسی ایران به دست می‌دهد که خواندن ِ آن را بسیار توصیه می‌کن‌ام.

برای روشن شدن ِ بحث، از قول ِ خارپشت، این صحنه‌ی سیاسی را بازنشر می‌دهم. خارپشت می‌نویسد:

اول بگذارید چهار قطب مورد ادعا را با اشاره‌ به جایگاه (نقش) و نمایندگان‌شان (بازیگران‌شان) در حوزه‌ی سیاست نام ببرم و بعد بپردازم به این‌که کدام یک از این چهار قطب بنابر جایگاه ساختاری‌شان در حوزه‌ی سیاست بیشترین تلاش را برای دو قطبی کردن فضای سیاسی انجام می‌دهند. به نظرم چهار قطب فعال در حوزه‌ی فعلی سیاست در ایران عبارتند از جایگاه ولی فقیه و حامیانش که آیت‌الله خامنه‌ای و حامیان به لحاظ سیاسی فعالش آن‌را نمایندگی می‌کنند، جایگاه ریاست‌جمهوری و پایگاه اجتماعی حامیانش که احمدی‌نژاد و حامیان عمدتا غیرسیاسی‌اش در میان مردم عادی آن را نمایندگی می‌کنند، جایگاه مخالفان دولت یا همان اپوزیسیون معروف که حامیان جنبش سبز و نمایندگان از میان رفته‌شان در حوزه‌ی سیاست یعنی آقایان موسوی و کروبی آن‌را نمایندگی می‌کردند و می‌کنند و در نهایت نقش‌ها و جایگاه‌های حاشیه‌ای‌تر و عمدتا نمادین که در یکی از قابل‌توجه‌ترین مصادیق‌اش هاشمی رفسنجانی و تجربه و سابقه‌ی سیاسی‌اش آن را نمایندگی می‌کند.

وی سپس برای تبیین ِ بیش‌تر ِ بحث، به بررسی ِ قدرت ِ سیاسی ِ هریک از این‌قطب‌ها می‌پردازد و می‌گوید:

بگذارید اول وضعیت این چهار قطب را به لحاظ میزان قدرت و دامنه‌ی تاثیرگذاری‌شان در عرصه‌ی سیاست از یکدیگر متمایز کنیم و بعد سعی کنیم ارتباط هر یک از آن‌ها را با سه قطب دیگر روشن کنیم. به گمانم بهتر است برای ساده‌تر شدنِ تخمین میزان قدرت و تاثیرگذاری هر یک از این قطب‌ها، تنها وضعیت دو مولفه را در مورد هر کدام روشن کنیم. یکی موقعیت آن‌ها در جایگاه‌های رسمی که بنابر قانون، میزانی از امکانات و اختیارات را دراختیار آن‌ها قرار می‌دهد و دیگری میزانی از محبوبیت در افکار عمومی و حمایت مردمی. به نظر می‌رسد بر سر برخورداری افراد از جایگاه‌های رسمی و تخمین میزان قدرت و تاثیرگذاری امکانات ملازم با آن جایگاه‌ها، اختلاف‌نظر چندانی وجود نداشته باشد از آن روی که به دلیل ماهیت قانونی و مشخص جایگاه‌های مورد بحث، متغیر یاد شده تا حد زیادی متغیری عینی است اما در باب میزان حمایت عمومی هر یک از چهار قطب یاد شده، بحث و جدل‌های فراوانی وجود دارد و هر یک از چهار قطب تمایل دارد میزان حامیان خود را حداکثری و میزان حامیان قطب‌های رقیب را حداقلی برآورد کند، این است که هر یک از افراد حامی قطب‌های مختلف، بنا بر درک و تصوری که راجع به حامیان قطب خودش و قطب‌های رقیب “در ذهن” دارد، میزان قدرت هر یک از قطب‌ها را متفاوت برآورد خواهد کرد.

و پس از آن، جدول زیر را ترسیم می‌کند:

اما با استفاده از این مقدمه، قصد دارم به این سوال پاسخ ده‌ام که چگونه می‌شود گروه‌هایی که در شرایط ِ طبیعی، رقیب یا حتا مخالف ِ سیاسی به حساب می‌آیند، در شرایطی دیگر، هم‌پیمان به حساب می‌آیند، هم‌آن‌گونه‌ی که آقای خامنه‌ای با وجود تعارضات ِ گوناگون و خطرهای مهلکی که احمدی‌نژاد ایجاد می‌کند، در یک دو راهی، او را به هاشمی رفسنجانی ترجیح می‌دهد.

در ایام انتخابات و پس از آن، نیروهای اجتماعی ِ متمایل به آقای خامنه‌ای، به هر دلیل که بود، در جبهه‌ی آقای احمدی‌نژاد قرار گرفت‌اند و نیروهای مقابل، به واسطه‌ی فضاسازی‌های آقای احمدی‌نژاد، در جبهه‌ی روبرو صف بست‌اند. به تعبیری، آقای احمدی‌نژاد، در مناظرات، تبلیغات و … همه‌ی گروه‌های سیاسی را به دو دسته‌ی خودی غیر خودی تقسیم کرد و در این صف‌آرایی، آقای خامنه‌ای نیز، آگاهانه یا نا‌آگاهانه، برای اولین‌بار در طول تاریخ رهبری‌اش، پرچم‌دار ِ یک جبهه‌ی سیاسی شد، گو این‌که پیش از آن نیز، هرگز سردم‌داری ِ جریانی سیاسی را به عهده نگرفته بود. هم‌پیمانی ِ قدرت‌مندترین نیروی سیاسی، با دومین قدرت ِ رسمی ِ سیاسی، دیگران را ناچار از این جبهه بندی می‌کرد. جنبش ِ سبز و اصلاحات نمی‌توانست به جبهه‌ی خودی ِ تصنعی ِ برساخته‌ی احمدی‌نژاد نقل مکان کند و هاشمی ِ رفسنجانی نیز، حیات ِ خود را در عدم ِ وابستگی ِ مطلق به هر دو دسته می‌دید. گاهی به دیدار رهبری می‌رفت، گاهی در حمایت از جنبش سخن می‌راند، اما به‌هر روی، طراح ِ این دو قطبی ِ مصنوعی، یعنی احمدی‌نژاد و یاران‌اش،  از او، یعنی هاشمی‌رفسنجانی، پرچم‌دار ِ جنبش ِ سبز برساخته بودند، تا بتوان‌اند به سادگی مخالفان‌اش را قلع و قمع کن‌اند. به سخن ِ دیگر، این آرایش سیاسی، محصول ِ بازی‌های رسانه‌ای و تبلیغاتی ِ آقای احمدی‌نژاد بود که هرچند، به باور ِ عموم، علیه ِ جنبش ِ سبز بود، اما در حقیت علیه ِ جایگاه و شخص ِ آقای خامنه‌ای از یک‌سو و کلیت ِ نظام ِ سیاسی ِ جمهوری‌اسلامی ِ ایران طرح‌ریزی و اجرا شد. این بازی، زمانی به بار نشست که آقای خامنه‌ای در سخنرانی ِ ۲۹ خردادشان، به این‌بازی، جواب ِ مثبت دادند و به‌جای ایفای نقش ِ داور ِ بی‌طرف، دست به انتخاب ِ بین ِ آقای احمدی‌نژاد و آقای هاشمی در آن دو قطبی ِ مصنوعی زد و تمایل خویش به احمدی‌نژادشان را علنی کرد.

به عبارت دیگر آقای خامنه‌ای پذیرفت که جنبش ِ سبز، بازی ِ آقای هاشمی، برای کسب ِ قدرت ِ سیاسی ِ بیش‌تر است، حالا آن‌که این بازی، از ابتدا، توسط ِ آقای احمدی‌نژاد و تیم ِ تبلیغاتی‌شان طراحی و اجرا شده بود. چنین شد که آقای خامنه‌ای از جایگاه ِ رهبری ِ جمهوری ِ اسلامی به سرکردگی ِ گروهی سیاسی، تقلیل ِ مقام داد و دربرابر ِ جنبش ِ سبز سینه سپر کرد.

از این‌رو تمام ِ قدرت ِ رسمی ِ سیاسی، در برابر تمام ِ قدرت ِ غیر ِ رسمی ِ معترض صف آراست و جنبش ِ سبز، از این‌جا به بعد نه تنها باید با احمدی‌نژاد و دستگاه ِ متقلب ِ سیاسی‌اش رو در رو می‌شد که شخص ِ رهبری، نیروهای نظامی و انتظامی، مجالس ِ خبرگان و شورا و قوه‌ی قضاییه نیز در صف ِ مقابل او ایستاده بودند، به‌این فهرست بلند و هراس‌ناک، دست‌گاه مبتذل ِ صدا و سیما را نیز بی‌افزایید. در چنین شرایطی، اختلاف ِ نظرهای اقتصادی و حتا سیاسی، جایی برای عرض ِ اندام نداشت‌اند، هم‌آن‌گونه آقای خامنه‌ای، در یک اشتباه ِ بزرگ ِ استراتژیک، ترجیح داد که از مقام ِ رهبری به هواداری ِ احمدی‌نژاد و سرکردگی ِ قدرت ِ رسمی ِ سیاسی نزول کند، هاشمی، اصلاحات و جنبش، ناچار از اتحاد بودند، اگر نه نا گفته پیداست که در یک زمین ِ طبیعی ِ سیاسی، بازی ِ سیاسی بین ِ هاشمی، خاتمی و موسوی، بازی ِ رقابت خواهد بود نه هم‌کاری.

سوال بعدی ِ آقای صبا اما به‌این شرح بود:

۴ـ یکی دیگر از نقد‌های جدی شما به حکومت، بحث سرکوب ، ارعاب و برخورد‌های خشن است. و بسیار شنیده‌ایم که دوستان شما می‌فرمایند، این حکومت آنقدر جنایت کرده که هیچ راه مسالمت آمیزی باقی نگذاشته است. ضمن محکوم کردن اینگونه برخورد‌ ها؛ سوال این است که به فرض صحت تمامی ادعاها،‌ چرا کمتر از یک دهم این اتفاقات در عقب مانده‌ترین کشور‌های منطقه، باعث بروز انقلاب و ایستادگی مردم و جوانان در خیابان‌ها، مقابل توپ و تانک و مسلسل و جنگنده‌های حکومت می شود ولی در ایران با وجود به قول شما تکرار این وقایع خشن و بازتاب گسترده‌ی آن توسط رسانه‌های جمعی، شاهد حضور گسترده و ایستادگی بیشتر از ۲۴ ساعت جنبش ، نمی‌باشیم؟ چرا فراخوان‌های اخیر مکرراً با شکست مواجه می‌شود؟ آیا این نمود بارز عدم جایگاه مردمی این جنبش در بین مردم نیست؟‌

قبل از پاسخ دادن به این سوال، لازم می‌دان‌ام به جمله‌ی «ضمن محکوم کردن اینگونه برخورد‌ها» اشاره کن‌ام و چند نکته را متذکر شوم:

نخست این‌که «محکوم کردن» دقیقن به چه معنی‌است؟ آیا می‌توان کسی را به دلیل این‌که اعتقاد دارد «این حکومت آنقدر جنایت کرده که هیچ راه مسالمت آمیزی باقی نگذاشته است.» محکوم کرد؟

دیگر آن‌که آیا در ماجراهای بعد از انتخابات فجایع ِ کهریزک، قتل‌های خیابانی، شهید دزدی، قتل در روز عاشورا و ماه حرام، دادگاه‌های نمایشی، محکومیت‌های عجیب و غریب، دروغ‌گویی و خبرپراکنی‌های سخیف و عاری از اندکی درایت در صدا و سیما، خشونت رسمی و علنی علیه ِ معترضان ِ غیر ِ مسلح که در راه‌پیمایی‌های سکوت شرکت کرده بودند و از این دست امور اتفاق نی‌افتاد؟

آیا در زندان‌ها، شکنجه و تهدید به دست‌گیری ِ خانواده‌ها و … اتفاق نی‌افتاد؟ آیا فحاشی‌های رکیک، ضرب و شتم تا سرحد مرگ که بعضن منجر به مرگ هم شد، در زندان‌ها و بازداشت‌گاه‌های مخفی، اتفاق نی‌افتاد؟ آیا پرونده‌ی زندان‌های خصوصی! رو نشد؟

آیا کسی با دیدن ِ چنین توحشی، حق ندارد گمان برد که راه ِ مسالمت‌آمیزی برای بازگشت به دموکراسی وجود ندارد و هرچه هست، از مسیر ِ تغییر ِ نظام ِ سیاسی محقق می‌شود؟ و آیا کسی که چنین بی‌اندیشد محکوم است ولی مرتکبین ِ چنین جنایاتی، می‌توان‌اند آسوده خاطر در خیابان‌های شهر جولان دهند و کسی کک‌اش هم نگزد؟

اما پاسخ به سوال:

هم‌آن‌طور که پیش‌تر به این سوال پاسخ داده‌ام، جنبش ِ سبز و قاطبه‌ی بدنه‌ی آن، علاقه‌ای به براندازی ندارند و برآن‌اند که تا حد ِ ممکن، حقوق خویش را از روش‌های مسالمت‌آمیز، به دست آورند. حقوقی که البته متاسفانه توسط ِ نیروهایی قلیل با قدرتی کثیر، از ایشان سلب شده است، انقلاب ِ سال ۵۷، باید توانسته باشد که قدرت در ایران را از نظامی تک‌قطبی و متمرکز به نظامی چندقطبی و متکثر تغییر دهد و به اعتقاد ِ بسیاری از یاران ِ جنبش، این اتفاق، هرچند ضعیف، اما افتاده است. اگر نه برای مردمان کار ِ صعبی نبود که به جای دست ِ خالی و چند تکه پارچه‌ی سبز و احیانن شعارنوشته‌ای، با چماق و نارنجک‌های دست‌ساز و ککتول‌مولوتف و اسپری فلفل، به جنگ ِ موتور سواران روند. اما این‌طور نشد و متاسفانه از این واقعیت، درک ِ درستی در متجاوزان ِ به حقوق ِ مردم شکل نگرفت.

و اما مغالطه‌ی دیگری که در این سخن، نهفته است، آن‌که بسیار بودن ِ تعداد ِ مدعیان را مترادف ِ حق بودن ِ مدعا قرار می‌دهد حالا آن‌که تعداد ِ کثیر یا قلیل مدعیان، بر حق یا نا حق شدن ِ حقی، تاثیر نمی‌گذارد، هم‌آن‌طور که تعداد ِ کثیر ِ اهل ِ تسنن باعث نمی‌شود که شیعیان بر سبیل ِ انحراف باشند. اگر خواستار ِ حق بوده باش‌ایم، تنها ادعای یک نفر کافی بود تا به مدعایش رسیدگی شود و احیانن همگان، در برابر ِ حق ِ هم‌آن یک نفر سر تسلیم فرود آورند.

اما درباره‌ی این سوال که «چرا فراخوان‌های اخیر مکرراً با شکست مواجه می‌شود؟ آیا این نمود بارز عدم جایگاه مردمی این جنبش در بین مردم نیست؟‌» پاسخ ساده است: خیر و آزمودن ِ این ادعا کار ِ سهلی است، قدرت در ایران اجازه دهد که یک بار دیگر، مردم به خیابان بیایند و به‌جای دستور حمله، دستور بدهند که با خشونت‌طلبان و متعرضان ِ به حقوق ملت برخورد شود، خواهیم دید که چه جمعیتی در خیابان‌های شهر شکل خواهد گرفت و چه شور ِ عظیمی به راه خواهد افتاد. اگر حکومت، از این مساله بیم ندارد، چرا هنوز یه سبعانه‌ترین شکلی، تشییع جنازه‌ی درگذشت‌گان جنبش را نیز به بلوا و عزایی تازه بدل می‌کند؟ چرا هنوز هم از جنازه دزدی دست بر نمی‌دارد و حاضران را به ضرب ِ چماق، از محل می‌پراکند؟

این‌که کسانی از ترس ِ مرگ، حق ِ خود را فراموش کن‌اند، چیز ِ عجیبی نی‌است، این‌که کسانی ادعای حق بودن و نمایندگی ِ خدا بر زمین بودن داشته باشند و حاضر به شنیدن سخن ِ مخالفان خود نباشند و از ترس ِ حق بودن ِ حرف ِ مخالفان، ایشان را به ضرب گلوله و دشنه از میدان به در کن‌اند عجیب است. این سبزها نی‌است‌اند که باید پاسخ دهند چرا به میدان نمی‌آیند، این متجاوزین به حقوق ملت‌اند که باید به جای داستان‌سرایی‌های سخیفی چون فتنه و عوامل خارجی، بگویند چرا حق ِ ملت مبنی بر راهپیمایی‌های اعتراضی را از ایشان سلب می‌کن‌اند؟

و هم‌چنین بله حامیان ِ جنبش ِ سبز، با خشونت مخالف‌اند و برای «مرگ»، به خیابان‌ها نمی‌آیند، آن‌ها دنبال ِ حقوق‌شان برای «زندگی‌»اند و می‌خواهند زنده بمان‌اند و از حقوق ِ طبیعی‌شان بهره‌مند شوند و آن‌ها، هم‌چنین جمهوری ِ اسلامی را دشمن نمی‌پندارند، بلکه خواستار ِ مجازات ِ قداره بندان و هفت‌تیرکشانی هست‌اند که در روز ِ روشن به سوی مردم ِ غیر مسلح، از مرد و زن و پیر و جوان، تیر گشودند، شلاق زدند و با زره‌پوش‌هایشان از تن ِ زنده‌ی مردمان عبور کردند …

این مردم، بارها نشان داده‌اند که اگر عده‌ای، به اسم ِ جنبش، به سربازان نیروی انتظامی و لباس‌شخصی‌ها، حمله‌کردند، از ایشان در برابر مهاجمان به دفاع پرداخته‌اند. بله در مقابل عده‌ای هم بوده‌اند که به مبارزه‌ی خشونت‌بار اعتقاد داشته‌اند که هرگز از سوی رهبران ِ نمادین ِ جنبش یا بدنه‌ی واقعی ِ آن تایید نشده‌اند، بلکه در مقابل، هم‌واره بر مبارزه‌ی مسالمت‌آمیز تاکید ورزیده‌اند.

چرا هیچ وقت حکام و حامیان‌شان این وجه از خوی انسانی ِ جنبش را ندیدند و تنها به آن اندکی پرداخت‌اند که احیانن از سر ِ احساس، دست به خشونت زدند؟ شاید جواب ساده باشد:شلیک به کسی که تنها سکوت می‌کند سخت است! البته غیر ِ ممکن هم نی‌است.

به آخرین سوال ِ آقای صبا رسیدیم:

۵- لطفا بدون انکار واقعیت و پرهیز از نظریات شاذی مانند “ساندیس” و یا “فریب حکومت و سوء استفاده از احساسات مذهبی مردم”،‌که در واقع توهین به شعور ملت مظلوم ایران محسوب می‌شود، بفرمایید نظر شما راجع به قیام میلیونی ایرانیان بر علیه جنبش سبز در ۹ دی و ۲۲ بهمن چیست؟

نخست این‌که آقای صبا، مثل همیشه، از ابتدا، تکلیف ِ جواب را هم در سوال‌شان روشن کرده‌اند. استفاده از واژگانی چون «انکار واقعیت»، «پرهیز از نظریات شاذی مانند “ساندیس”» و یا «فریب حکومت و سوء استفاده از احساسات مذهبی مردم» یعنی هم‌آن‌چیزی را بگو که من دوست دارم بشنوم و سپس نتیجه گرفته‌اند که این‌ها «در واقع توهین به شعور ملت مظلوم ایران محسوب می‌شود».

برادر گرامی، خاطرتان هست وقتی که برای اولین‌بار، جنبش و حامیان‌اش را عامل دست استکبار و فریب‌خورده خواندید؟ وقتی راه‌پیمایی ِ مسالمت ِ آمیز هواداران ِ جنبش را «اردوکشی ِ خیابانی» و «اغتشاشات ِ اراذل و اوباش» ارزیابی کردید؟ وقتی به‌جای احترام به حق‌طلبی ِ مردمان، گفت‌اید: که از غرب پول گرفته بودند؟ مهدی هاشمی اراذل و اوباش استخدام کرده بود؟ خس و خاشاک و گوساله را خاطرتان هست؟ دادگاه‌های نمایشی را خاطرتان هست که فرزندان این ملت، یک‌به‌یک آمدند توی چشم ِ دوربین‌های کور ِ صدا و سیما نگاه کردند و به خودشان بد و بی‌راه گفت‌اند؟ آن‌وقت‌ها که این سخنان، نقل ِ محافل‌تان و رسانه‌هاتان و تریبون‌های نمازجمعه‌تان و جشن و پاکوبی‌تان بود، هنوز جمله‌ی توهین به شعور ِ ملت ِ «مظلوم» ایران اختراع نشده بود؟

من در عجب‌ام از این‌همه دوگانگی استانداردهای شما که به‌گاه ِ ناامیدی ِ مخالفان‌تان از امکان پیدا شدن راه‌حلی مسالمت‌آمیز، یک‌باره دل‌نازک می‌شوید و اشک، به چشم‌هاتان دق‌الباب می‌کند، که آه شما چه بی‌انصاف شده‌اید، اما وقتی تشت تجاوز به فرزندان ِ این ملت، از بام‌تان فرو می‌افتد و گلوی مخالفان‌تان را از بغض می‌دَرَد، گویی طبیعی‌ترین اتفاق ِ عالم افتاده، تنها باید تکذیب‌اش کرد، سرتان را بالا می‌گیرید و می‌گویید: این‌ها همه دروغ‌های استکبار است.

دوست ِ عزیزم، جناب ِ آقای صبا، من این‌ها را از سر ِ انتقام نمی‌گویم، این‌ها دارد ذره ذره درون ِ من خون می‌شود، همه چیستی‌ام را می‌خورد، می‌جود، کلمه می‌شود و بالا می‌آید، این‌ها درد است برادر جان. این‌ها را نمی‌گویم که دل‌ام خنک شده باشد که در ازای آن شلاق‌هایی که به تن ِ این ملت ِ مظلوم زدند و هنوز جایش متورم و دردآگین است، چهار تا کلمه که به هیچ جای هیچ کس حساب نمی‌شود، پشت ِ سر ِ هم بافته باش‌ام. این‌ها را می‌گویم که اگر ایرادات ِ ما را می‌بین‌اید، توی آینه‌ی کلمات ِ من، خودتان را هم نگاهی بی‌اندازید، من برای این آینه از هالی‌وود، ایست‌وود استخدام نکرده‌ام، این‌ها را دارم هم‌این الان می‌لرزم و نقش می‌زن‌ام. می‌گویم، که لااقل، اگر اندکی احساسات ِ رقیق درون‌تان مانده، تحریک شود و راهی شود به چهارکلمه حرف ِ حساب، نه تسویه حساب، نه بگومگویی که سر و ته‌اش می‌شود، حرف ِ مفت. که برای کشته‌هامان جان نمی‌شود، برای داغ‌داران‌مان فرزند نمی‌شود، برای زندانیان‌مان آزادی.

برادرجان، این‌ها را می‌گویم و از همیشه بیش‌تر رنج می‌برم وقتی به خاطر می‌آورم که در دادگاه‌های پس از انتخابات، چه بر سر ِ انسانیت ِ تک‌تک ِ ما آمد. ما را چه شد که چون جادو شده‌هایی، دیدیم آدم‌ها یک‌به‌یک صف می‌کش‌اند و هرآن‌چه قبل‌تر گفته‌اند تکذیب می‌کن‌اند و به صورت ِ خودشان سیلی می‌زن‌اند و چشم‌هاشان دودوکنان پی ِ دوربین می‌دود و کلمات توی دهان‌شان مسابقه‌ی بیرون آمدن می‌گذارند تا به هر آن‌چه هست و نی‌است‌شان بود ناسزا بگویند. به راستی چه بر سرشان آمده بود؟ یا چه بر سر ِ آن‌قاضی آمده بود که آن‌گونه آسوده نشسته بود و آن اوراق ِ سیاه ِ پلید را امضا می‌کرد؟ چرا هیچ‌وقت از خودش، ما از خودمان، شما از خودتان، نپرسید، نپرسیدیم، نپرسیدید که آیا آدم ِ سالم، در شرایط عادی، به هم‌این سادگی حاضر می‌شود روی هر چه به‌خاطرش زندگی کرده، مقابل ِ میلیون‌ها چشم استفراغ کند؟ چه بر آن‌ها رفته بود؟ راستی آیا هنوز وجدانی برای ما باقی مانده است؟ این‌ها را می‌گویم و می‌خواهم از شما یک سوال بپرس‌ام: آیا می‌توان نام ِ مارا هنوز آدمی گذاشت؟

اما پاسخ ِ سوال ِ شما:

حقیقت آن است که کسی منکر ِ پایگاه ِ اجتماعی ِ آقای خامنه‌ای و آقای احمدی‌نژاد نشده بود و نمی‌شود، آن‌چه که در قالب به قول شما «قیام میلیونی ایرانیان بر علیه جنبش سبز» اتفاق افتاد، اعتراض ِ بخشی از مردم به بخش ِ دیگری از مردم بود. این «علیه» را شما به آن می‌افزایید، برادر ِ من هم در آن تجمع شرکت کرد و من با دیدگاه ِ سیاسی ِ او مخالف‌ام ولی او «علیه» من نی‌است. این نسبت ِ برادران ِ مخالف را اگر به ذهن متبادر کن‌ایم، خیلی از مشکلات‌مان حل خواهد شد، یک‌دیگر را چنین بی‌رحمانه آماج تهمت‌ها و دروغ‌ها و نسبت‌های ناروا و هتاکی‌ها و جنایت‌ها نمی‌کن‌ایم. یک‌دیگر را علیه ِ هم نمی‌پنداریم.

برقرار باشید

مطالب مرتبط:

جنبش سبز ما و جنبش سبز شما (۱)

جنبش سبز ما و جنبش سبز شما (۲)

درباره علي اردستاني
يکي مثال تو يا نه اصلا تو...

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.