پیشتر بیا
ژوئیه 8, 2010 بیان دیدگاه
ز ِ در درآ و اندکی نظاره کن، بخند
یا بمیر
بعد از این زمانه تنگ میشود
و هیچ کس برای تو دلاش
***
پیشتر بیا رفیق
جا که هست
غریبهگی نکن
وبلاگ شخصی علی اردستانی
ژوئیه 8, 2010 بیان دیدگاه
ز ِ در درآ و اندکی نظاره کن، بخند
یا بمیر
بعد از این زمانه تنگ میشود
و هیچ کس برای تو دلاش
***
پیشتر بیا رفیق
جا که هست
غریبهگی نکن
ژوئیه 31, 2007 4 دیدگاه
خواب مي ديدم… خواب آشفته اي بود. اما در اين ملغمه دراکولاها، پريان و دعواهاي فردا و ديروز… قديسي نزديک ام آمد و با من سخن گفت. عجيب بود…
گفت: فرزند… عاشق باش…
گفتم: قديس… عشق به چه چيز؟
گفت: عشق خود را به تو مي نماياند.
گفتم: پس من چطور عاشق باشم.
گفت: عاشق عشق باش… خودش مي آيد.
گفتم: عشق چيست قديس؟
گفت: وضعيت بغرنجي است، عشق. چيز کوچکي است. به نقطه مي ماند. به داغ. چيزي در ميان سينه ات مي سوزد و مي گدازد. جاري مي شود و سيل مي شود و وجودت را مي برد و بي تاب مي شوي. عشق گسترش مي يابد و تو ديگر مي شوي. تو مي شوي آنچه که نبوده اي. ماده ات روح مي شود. هوا مي شوي و باد مي شوي و ابر مي شوي و مي باري. کلمه مي شوي و موسيقي مي شوي و شعر مي شوي و شاعر. بار مي گيري و سنگين مي شوي و غم ناک مي شوي و عاشق.
گفتم:چه سود قديس؟
گفت: جلا مي خوري. سفيد مي شوي. رنگ مي بازي و نيست مي شوي.
گفتم: براي چه؟
گفت: براي چه هستي؟
گفتم: براي اين ام که مجبورم. کسي از من سوال نپرسيد. من لاجرم هستم.
گفت: آرزويت چيست؟
گفتم: لذت.
چهره در هم کشيد و گفت: از چه؟
گفتم: هر آن چه لذت بخش باشد.
گفت: چه سود؟
گفتم: هيچ.
گفت: پس تو هيچي فرزند.
گفتم: چه بايد باشم؟
گفت: عاشق باش.
گفتم: براي چه؟
گفت: براي اين که هيچ نباشي.
گفتم: چه مي شوم؟
گفت: هست مي شوي. خلق مي شوي. خالق مي شوي…
و گفت: تو اينجايي که عاشق شوي. که خالق شوي. که خودت را بيافريني.
گفتم: من چيستم؟
گفت: هيچ.
گفتم: پس نيست، چگونه هست مي شود؟
گفت: عشق، خلق ات مي کند.
گفتم: قديس… تو گفتي که عشق هم نيست ام مي کند. الان هم که نيستم.
گفت: اکنون تو هيچي. نيست نيستي. عشق تورا از هيچ هست مي کند. و هستي ات را در هستي ديگري نيست مي کند.
گفتم: چگونه؟
گفت: تو با عشق مي سوزي. داغ مي شوي. و پير مي شوي. و آنگاه که عشق مي گدازدت، يکسره فکر مي شوي. يک سره در معشوق ات غرق مي شوي. غور مي کني و فرو مي روي. فرو مي روي و تا عاشقي اوج مي گيري. عشق تو را مي شويد و تکه هايت را با خود به دور دست ها مي برد و عشق مي ماند و تو عشق مي شوي.
گفتم: معشوق ام چه؟
گفت: عشق، معشوق است.
گفتم: معشوق من کيست؟
گفت: چه فرق مي کند؟
گفتم: فرق مي کند قديس. من از رنج عشق مي هراسم. اگر معشوق با من نماند چه؟
گفت: عشق هست.
گفتم: پس غم اش را چه مي گويي؟ رنج اش را چه کنم؟
گفت: عشق است.
گفتم: عشق رنج است. غم است. سوک است.
گفت: سلوک است.
گفتم: سلوک؟
گفت: هدايت مي شوي.
گفتم: به کجا؟
گفت: به عشق.
گفتم:کجا است؟
گفت: همه جا.
گفتم: پس هدايت چه مي شود؟
گفت: از نقطه به حجم تبديل مي شوي. گسترش مي يابي و پخش مي شوي. هست مي شوي و بعد هستي. تو هستي مي شوي و خالق مي شوي.
و از خواب پريدم…
چيزي ميان سينه ام مي سوزد…
عشق از کجا؟ به کجا؟ عاشق شده ام انگار اما …
ژوئیه 21, 2007 بیان دیدگاه
پاره پاره شده حواسم… قدري پيش خط هايي که مي نويسم… قدري پيش گرماي هوا… و بوي عرق تنم… بايد مراقب باشم کسي اذيت نشود… بايد حواسم باشد به تيک تاک ساعت… و صفحه هايي که هنوز سفيدند… تلفن ام زنگ مي خورد… آه لعنتي … حوصله ات را ندارم… جواب اش را نمي دهم… احساس مي کنم که سرم سنگين است… بايد کاري کنم… حواسم جمع نيست… کلي کار… خداي من چه روزهاي دلهره آوري… همه جا پر است از اشيايي که برايم شکلک در مي آورند و آدم هايي که مي خواهند روده درازي کنند… چقدر اضطراب دارم… با انگشت هايم روي ميز تحريريه ضرب مي گيرم… درق درق درق… عصبي است. با اين کار سعي مي کنم به اعصابم مسلط شوم و تمرکز کنم اما فايده ندارد… آدم ها بي موقع توي افکارم مي آيند و مشغولم مي کنند… چشم هايم گير مي کند به نقطه نا معلوم ماتي که سعي دارد در ذهنم نفوذ کند… اما چشم من تصوير تاري را به مغزم مي فرستد و به نقطه اجازه نمي دهد که افکارم را به هم بريزد. يک باره همه نگراني ها به جانم هجوم مي آورند… با سعيد قرار دارم که برويم سينما… فاطمه گفته بود که بايد برويم گزارش بگيريم… دست خط ام دهن کجي مي کند… تا ساعت چهار بايد سه صفحه تايپي که مي شود بيست و چهار صفحه دست نويس تحويل دهم… گوشي ام زنگ مي زند… اسماعيل است… يک برنامه است گزارش اش را مي گيري؟ نه… و قطع مي کنم… گوشي ام را خاموش مي کنم و از تحريريه مي زنم بيرون، آفتاب توي صورتم مي زند، چشم هايم را انگار که يک ليوان آب غوره خورده باشم هم مي کشم… سايه اي پيدا مي کنم و زيرش مي ايستم… اين پا و آن پا مي کنم … حالم خوب نيست… نفس تنگي مسخره اي اذيتم مي کند… انگار ريه هايم پر شده باشد از حجمي لزج و سنگين… نفس عميقي مي کشم… يک بار ديگر… فايده ندارد… مثل بغض سنگيني است که مي خواهد بترکد اما تلنگري نيست… سکوت مي کنم… بي حرکت… گويي قرار است خودم را از سگي استتار کنم… جنب نمي خورم… دهانم تلخ شده است… پلک هايم سنگين ست… گلويم خشک است… آب… اين اطراف هيچ آب سرد کني نيست… بايد حرکت کنم… فرار کنم… از همه چيز… از خودم هم بايد جلوتر بيافتم… آفتاب عمودي مي تابد… دکه روزنامه فروشي… آب معدني… اهههههه… چقدر تشنه بودم… نصفه بطري را يک سره بالا مي کشم… يک نخ سيگار آتش مي زنم و زير سايه اي به ديوار ديگري تکيه مي زنم… پک… پوف… سعي مي کنم همه نيکوتين اش را بگيرم… از بيني نفس مي گيرم… و نفس ام را حبس مي کنم… با هر دودي که از دهانم بيرون مي آيد… حجم لزج هم از ريه هايم بيرون مي ريزد… دارم سبک مي شوم… آرام به جلو ليز مي خورم و سرم خيلي سبک روي شانه هايم چپ و راست مي شود… باز پک مي زنم و دود مي کنم به آسمان… حالم بهتر است فيلتر اش را دور مي اندازم و به سمت تحريريه حرکت مي کنم… ساعت تازه دوازده است…
ژوئیه 16, 2007 6 دیدگاه

حالم بد است.
احساس می کنم که منم نیست می شود.
من نیست می شوم.
من در سرایت به جمع نیست می شوم.
من جمع می شوم.
و تفریق حذف می شود.
فردیتم به تو تبدیل می شود.
به شما.
ما.
ما هست می شویم.
هستی من به بودنتان بسته می شود.
من در نبودن تان به تو تقسیم می شود.
به شما.
ما نیز نیست می شود.
من چیست در فراغ؟
من در میان جمع
یا جمع در من است؟
آخ از سرم درد می کند.
سرم آیا برای چیست؟
مال من است؟
من چیست؟
جسمم چطور؟
هستی من بدون صدا، جسم…
رفتار من چطور تفسیر می شود؟
من چیست؟
من گناه؟
من عشق؟
من یاوه های مکرر؟
من با تو ؟
بی تو؟
بی شما؟
من چیست؟
من سرم؟
یا جسم؟
یا گناه؟
من قطره ام
از آب…
دریا…
من هیچ ام.
ای وای از سرم که چرا درد می کند.
حالم بد است.
بی تو.
احساس می کنم که منم نیست می شود.