عزلت

انسان ِ هراسان ِ از ناشناخته‌ها، مدام دیگری را قالب می‌گیرد، طبقه‌بندی می‌کند، خصوصیاتش را بر می‌شمرد و برای او نقش و جایگاه بر می‌سازد، تا بشناسدش، بفهمدش، نهراسد از او، روابطش را با او تنظیم کند و چه و چه و چه.

برآیند ِ این‌طبقه‌بندی‌ها و استانداردها، می‌شود قواعد اجتماعی، ارزش نام می‌گیرد، فرد را وا می‌دارد که دربرابر ِ سلطه‌ی جمع سر ِ تسلیم فرو آورد، ثابتاتی که گذر ازشان یا تکذیب و تعلیق ِ آن‌ها به مثابه کفر بوده، چه بسا کیفر ببیند.

این ایستایی ِ اجتماعی، مقاومت دربرابر ِ هنجار شکنی، تلاش ِ ممتد برای اهلی/اجتماعی کردن ِ انسان، از بشر موجودی سلطه‌پذیر می‌سازد که تحت سلطه‌ی کلان اجتماعی، نقش می‌گیرد، گویی استقلال ِ فرم و محتوا در جوامع، گناهی است نابخشودنی و دامنه‌ی انتخاب ِ فردی هم‌آن است که جمع می‌گوید. فرد، مستقل ِ از جمع معنی ندارد و این فرد نیست که باید هر لحظه، چگونه بودنش را تعیین کند، بلکه مومی است که باید خود را در قالب‌های از پیش تعیین شده، جای دهد و بازسازد و نقش پذیرد و قدم از قدم، به خطا برندارد.

اما انسان ِ یاغی بر نمی‌تابد و این چالشی است که تا ابد ادامه خواهد یافت و در کوتاه مدت، فرد زیر ِ بار ِ حملات ِ وحشیانه‌ی اجتماع، قد خم می‌کند، آلوده می‌شود، تخدیر می‌شود، عزلت می‌گزیند و قالب می‌گیرد، قالبی که مدام از سوی جمع تحقیر می‌شود.

خود ِ نفرت‌انگیز ِ خون‌ریز ِ ما

آدمی در کنه ِ خودش ستیزه‌جویی است که تعلقات، رام‌اش می‌کن‌اند. اگر علقه‌ها را از او بستان‌اند، قد بر خواهد افراشت و تیغ برخواهد کشید و جان‌ها خواهد ستاند، از آن‌که درآمیزش ِ نفرت ِاز خود، با خویش، بر نخواهد تافت دیگری را. «دیگری»، در سلک ِ آدمی شادمانه‌ای‌است که به رنج ِ بشری ِ او از تنهایی‌اش دهن‌کجی می‌کند. آدمی را که با خود تنها بگذاری چنگ به روی خویش خواهد زد از زشتی ِ درون‌اش، او با خود غریبه‌ی هول‌ناکی‌است که هیبت‌اش به سان دیو و خوی‌اش خون‌خوار. گر نابودش کند خود نابود خواهد شد و گر رهایش کند به‌برخواهد کشیدش و خواهد مکیدش و حضم‌اش خواهد کرد و الخ…

تنها راه، ندیدن ِ اوست، ندیدن ِ خود است، خلسه‌است، مخدر است، به خواب‌آور روی خواهد آورد، آلپروزولام! هر چه که از خویش برون‌اش کشد و جذب ِ دیگری‌اش کند نیکوست، شعر می‌خواند، نقش می‌زند، کار می‌کند، تلاش می‌کند و اجتماعی می‌شود، متعلق می‌شود، از تعلقات پر می‌شود، رام می‌شود. اجتماع، افیون ِ انسان‌هاست.

هر کجا که خواست

گاهی هم تبر برمی‌داری
آگاهانه
به تنه‌ی خودت می‌زن‌ای.
گذشته مانع از این می‌شود که باد تو را با خود ببرد
هر کجا که خواست…

من پیش از زادن مرده بودم

من از قبیله‌ی درد ِ زایمان‌ام

از قبرستان ِ شهر ِ زنان مرده‌زا

بکارت ِ مخدوش ِ مریم ِ هرجایی

و شرافت ِ مخصوص ِ حاجیان ِ بازاری

من طبیعت ِ انسانیت‌ام که انسانی نی‌است هیچ

که ذات ِ انسانیت، مرگ است

که مرگ، خشونت ِ خونی است که در رگ ماست.

و من پیش از زادن مرده بودم

و

خس خس ِ برگ‌ریزان ِ قبل ِ بهار بودم

یرقانی که به جان ِ طبیعت می‌افتاد

همیشه پیش از سبزی

وتن/ طناب ِ دار شد

مساله این بود که خانه‌ی ما هر چند دور

هر چند حقیر

هر چند خالی

خانه‌ی ما بود

ما قید ِ او بودیم که بود

قرار بر این نبود که او قید ما باشد

که با او واقعی شویم

این بود که او طناب ِ دار ِ ما شد

و تن به طناب ِ وطن آویخت

و ما مردیم…

عادت‌های ِ خون‌آلود ِ ماهانه‌ی ِ لعنتی



به خون نشسته‌ای: نازک تن

آغشته به دردی در نهان ِ چهره‌ی ِ به هم کشیده‌ات

که از میانه‌ی ِ پاهای ِ تو، زبانه می‌کشد و بالا می‌رسد

درد ِ حیات است که تو را به هم پیچیده

این‌چنین و تو آغشته:

دخترک شیرین غمزه‌های شبانه.

هستی، انتقام هستی‌اش را، از زایندگی ِ تو می‌گیرد

و این ماهانه‌های ِ خون آلود، با تو خواهند بود

مگر آن‌که دست از زاییدن برکشی

و آن روز درد به زانوان تو فرو خواهد کاست

و دستان‌ات.

من هستم یا به شما ربطی ندارد، لطفا سرک نکشید

گريز از جمعهی سیگار می کشم و دود می شوم و به هوا می روم. هی کار می کنم و عرق می ریزم و پول می شوم و خرج می شوم. هی می خوابم و خواب می بینم و بیدار می شوم و خواب هایم به هدر می رود. هی غذا می خورم و چاق می شوم و بیشتر عرق می ریزم و بیشتر خسته می شوم. هی چشم در چشم دیوار ها می شوم که بین من و چیز هایی که دوست شان دارم فاصله می اندازند. هی تبدیل می شوم به چیز هایی که دوست شان ندارم و نمی فهمم که چرا باید چنین کنم؟ هی آن چیز هایی که دوست شان دارم از من فاصله می گیرند.

من نمی فهمم. نمی فهمم که چرا باید این طور، سگی، زندگی کنم؟ نمی فهمم چرا دوست داشتن جرم است؟ نمی فهمم چرا باید زندگی حرکت کند و به جلو برود و من مجبور باشم با او به جلو بروم؟ نمی فهمم که چگونه می توان از همه تعلقات برید و فقط به ماده تبدیل شد؟ اصلا برایم مفهموم نیست که چرا نباید دوست داشت؟ وقتی دوست می دارم اصلا کار ساده ای نیست درک این چیز ها و از قدرت تحلیل من خارج است.

من نمی توانم. نمی توانم زنده باشم و دوست بدارم و سکوت کنم. نمی توانم هستی ام را و علایق ام را نادیده بگیرم. نمی توانم یک سره ماشین شوم.

من آدمم. البته اگر این واقعیت داشته باشد و من توهم آدم بودن نداشته باشم، من آدمم. من آدمم و بدیهی است که احساس دارم. نسبت به اطرافم واکنش نشان می دهم. اطرافم در من تاثیر می گذارند و من در اطرافم تاثیر می گذارم. من آدمم و لا اقل احتمال دارد که کسی را دوست بدارم. من خسته شده ام، از اطرافم خسته شده ام. من دوست ندارم محاط در محیط ام شوم. من دوست ندارم که برای قضاوت دیگران زندگی کنم. من از پذیرفتن قواعد مرسوم بیزارم. من از اینکه بازی های قاعده مند زندگی شهری، مجبورم کنند تا به کسی نگویم دوست ات دارم بیزارم. از اینکه مجبور باشم تا به همه ثابت کنم که کسی را دوست ندارم بیزارم. از اینکه مجبور باشم کسی را به طور پنهانی دوست بدارم بیزارم. از اینکه چاره ای جز پنهان کردم حس ام نداشته باشم بیزارم. من بیزارم. من آدمم.

من هستم. اگر باور ندارید که من هستم پس دارید خودتان را هم انکار می کنید. چون به هر حال کسی این سطور را نوشته و در حال حاضر شما دارید اینها را می خوانید. پس من هستم. و اگر هستم وجودم هم قائم به ذات است. یعنی من بی آنکه نیاز به دیگری داشته باشم هستم. من می توانم خودم حرف بزنم، خودم راه بروم، خودم زنده بمانم و خودم پول دربیاورم. پس هستم و اگر هستم نیازی ندارم که کسی چیزی را به من یاد بدهد. چه کسی می تواند ادعا کند که من نمی توانم هنجار های خودم را داشته باشم؟ چه کسی می تواند ادعا کند که من باید از قواعد و قوانین او پیروی کنم؟ چرا باید؟ چرا نباید؟

من. من من ام. یک نفر آدم. به نام علی اردستانی. ریش دارم. لباس های ساده می پوشم. موهایم را به هیچ مدل خاصی آرایش نمی کنم. 90 کیلویی هستم و اضافه وزن دارم چون 178 سانتیمتر قد کشیده ام. من میخ نیستم. من عقاید خودم را دارم. اگر دوست دارید به من بگویید آنارشیست اشکالی ندارد این عقیده شما است. اما عقایدتان را برای خودتان نگه دارید لطفا. چون دست شما تا جایی می تواند آزادانه در هوا بچرخد که به صورت من برخورد نکرده باشد. می بینید؟ من هم بلدم حکم صادر کنم.

شما نمی توانید. شما نمی توانید -در حالی که من هم می توانم حکم صادر کنم- حکم صادر کنید و من را هم مجبور کنید که از حکم شما تبعیت کنم. من بدون شما هم آدمم. من اگر شما نباشید هم خواهم بود. چون دیگر بعد از من، علی اردستانی دیگری نخواهد آمد و من در تاریخ جاودانه ام.

آقایان و خانم ها من از اینکه شما سعی دارید من را اصلاح کنید بدم می آید. خواهش می کنم این را بفهمید. من نمی توانم آن طور باشم که شما دوست دارید پس خواهشا دست از سرم بردارید و اجازه دهید که به حال خودم باشم. دوستان عزیز نسبت من وشما یک نسبت آدم به آدم است. شما – در محتوی- نه از من برترید و نه از من که‌تر. شما هم مثل من هستید. این را درک کنید. اگر لازم باشد حاضرم با شما مناظره کنم. حتی حاضرم سر اینکه شما هم تنها یک آدم هستید شرط بندی کنم. اگر لازم باشد تضمین می دهم که شما چیزی بیشتر از یک آدم نیستید. هر جا را که خواسته باشید امضا می کنم و انگشت می زنم. شما آدم اید.

لطفا زحمت بکشيد و تا جايي که امکان دارد به من کاري نداشته باشيد. البته مي دانم کار سختي است اما به هر تقدير اميدوارم که ديگر سعي نکنيد در کار بنده دخالت کنيد. مثلا اينکه من با چه کسي روابط افلاطوني دارم؟ … به شما هيچ ربطي ندارد. لطفا سرک نکشيد

پ.ن : بايد اين نکته را هم متذکر شوم که منظور از من، تنها علي اردستاني نيست. هر کس ديگري، حتي خود شما هم مي تواند در مقام نگارنده اين سطور قرار بگيريد.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.