هر کجا که خواست

گاهی هم تبر برمی‌داری
آگاهانه
به تنه‌ی خودت می‌زن‌ای.
گذشته مانع از این می‌شود که باد تو را با خود ببرد
هر کجا که خواست…

ما هیچ، ما گناه

گندم ِ حوا س.ک.ث بود

او آبستن ِ خویش شد، هم‌زاد ِ آدم

بهشت، رحم ِ حوا بود

حوا طفل ِ زمین

آدم طفل ِ حوا

ما هیچ

ما گناه

زنده‌گی

آغاز ِ زندگی به قطع ِ رگ و تنبیه میسر می‌شود

به تقطیع ِ جنین از حامل

حامل به سان ِ پلی

و اکنون، این‌سوی پل طفلی، انسانی، دردی تازه به اشک

هم‌آغوش ِ زنی

رشد می‌کند

بر می‌آید

می‌خلد

در آغوش ِ زنی/مردی دیگر

زنانی/مردانی دیگر

به مذهبی

مذاهبی

کام برآورده یا نه

می‌خزد به تن ِ زنی دیگر

در خاک

و هم‌این

زنده‌گی، زن است، تن است، درد است و مرگ.

=-=-=-=-=
Powered by Blogilo

مُردن

روزی، مُردم شاید

آن روز شاید شب باشد

آن‌شب، شاید ام‌شب باشد

روزی، شاید مُردی

آن‌روز شاید کسی گریست

نه از آن‌که تو مُرده‌ای

از آن‌که نگفته بودت‌ات: دوست‌ات دارد

آن‌کس شاید من باش‌ام.

من پیش از زادن مرده بودم

من از قبیله‌ی درد ِ زایمان‌ام

از قبرستان ِ شهر ِ زنان مرده‌زا

بکارت ِ مخدوش ِ مریم ِ هرجایی

و شرافت ِ مخصوص ِ حاجیان ِ بازاری

من طبیعت ِ انسانیت‌ام که انسانی نی‌است هیچ

که ذات ِ انسانیت، مرگ است

که مرگ، خشونت ِ خونی است که در رگ ماست.

و من پیش از زادن مرده بودم

و

خس خس ِ برگ‌ریزان ِ قبل ِ بهار بودم

یرقانی که به جان ِ طبیعت می‌افتاد

همیشه پیش از سبزی

افزودن ِ نوشته‌ی تازه

چه غمی بالاتر از این که بخواه‌ای چیزی بنویس‌ای و ندانی چه بنویس‌ای؟

عاشق ِ مجازی ِ شما

چند ماه است که روی صندلی ِ چرخ‌دار می‌نشین‌ام

با زانوانی خمیده در بغل و دستانی که دایم تایپ می‌کن‌اند

به جای دخترکان ِ خیابان

نود آرت می‌بین‌ام

با عشق‌های‌ام اینترنتی رابطه دارم

عضلات کمرم را که سفت می‌کن‌ام مفاصل‌ام صدا می‌دهد

سیگار می‌کش‌ام

دودش را حلقه می‌کن‌ام

و از این‌که بعد از خاموش کردن، دود ِ باریکی ادامه پیدا کند متنفرم

گردن درد دارم

و هم‌این پشت، توی دنیای مجازی دنبال کار می‌گردم

توییت می‌کن‌ام و خوراک ِ دوستان‌ام را می‌خورم

زندگی ِ خوبی است.

ملالی نی‌است جز دوری ِ شما

ارادت‌مند

کوچه

عاشق ِ مجازی ِ شما

وتن/ طناب ِ دار شد

مساله این بود که خانه‌ی ما هر چند دور

هر چند حقیر

هر چند خالی

خانه‌ی ما بود

ما قید ِ او بودیم که بود

قرار بر این نبود که او قید ما باشد

که با او واقعی شویم

این بود که او طناب ِ دار ِ ما شد

و تن به طناب ِ وطن آویخت

و ما مردیم…

آدمی، سراچه‌ی غم است این درد ِ مدام ِ بی…

آدمی، سراچه‌ی غم است
این درد ِ مدام ِ بی‌پایان
این مساله‌ی بی جواب
و خدایی که حواس‌اش هرگز به من و تو نبود

پیش‌تر بیا

ز ِ در درآ و اندکی نظاره کن، بخند

یا بمیر

بعد از این زمانه تنگ می‌شود

و هیچ کس برای تو دل‌اش

***

پیش‌تر بیا رفیق

جا که هست

غریبه‌گی نکن

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.