هر کجا که خواست
اوت 7, 2010 ۱ دیدگاه
گاهی هم تبر برمیداری
آگاهانه
به تنهی خودت میزنای.
گذشته مانع از این میشود که باد تو را با خود ببرد
هر کجا که خواست…
وبلاگ شخصی علی اردستانی
اوت 7, 2010 ۱ دیدگاه
گاهی هم تبر برمیداری
آگاهانه
به تنهی خودت میزنای.
گذشته مانع از این میشود که باد تو را با خود ببرد
هر کجا که خواست…
ژوئیه 20, 2010 2 دیدگاه
گندم ِ حوا س.ک.ث بود
او آبستن ِ خویش شد، همزاد ِ آدم
بهشت، رحم ِ حوا بود
حوا طفل ِ زمین
آدم طفل ِ حوا
ما هیچ
ما گناه
ژوئیه 16, 2010 بیان دیدگاه
آغاز ِ زندگی به قطع ِ رگ و تنبیه میسر میشود
به تقطیع ِ جنین از حامل
حامل به سان ِ پلی
و اکنون، اینسوی پل طفلی، انسانی، دردی تازه به اشک
همآغوش ِ زنی
رشد میکند
بر میآید
میخلد
در آغوش ِ زنی/مردی دیگر
زنانی/مردانی دیگر
به مذهبی
مذاهبی
کام برآورده یا نه
میخزد به تن ِ زنی دیگر
در خاک
و هماین
—
زندهگی، زن است، تن است، درد است و مرگ.
=-=-=-=-=
Powered by Blogilo
ژوئیه 14, 2010 بیان دیدگاه
روزی، مُردم شاید
آن روز شاید شب باشد
آنشب، شاید امشب باشد
روزی، شاید مُردی
آنروز شاید کسی گریست
نه از آنکه تو مُردهای
از آنکه نگفته بودتات: دوستات دارد
آنکس شاید من باشام.
ژوئیه 13, 2010 بیان دیدگاه
من از قبیلهی درد ِ زایمانام
از قبرستان ِ شهر ِ زنان مردهزا
بکارت ِ مخدوش ِ مریم ِ هرجایی
و شرافت ِ مخصوص ِ حاجیان ِ بازاری
من طبیعت ِ انسانیتام که انسانی نیاست هیچ
که ذات ِ انسانیت، مرگ است
که مرگ، خشونت ِ خونی است که در رگ ماست.
و من پیش از زادن مرده بودم
و
خس خس ِ برگریزان ِ قبل ِ بهار بودم
یرقانی که به جان ِ طبیعت میافتاد
همیشه پیش از سبزی
ژوئیه 13, 2010 بیان دیدگاه
چه غمی بالاتر از این که بخواهای چیزی بنویسای و ندانی چه بنویسای؟
ژوئیه 10, 2010 2 دیدگاه
چند ماه است که روی صندلی ِ چرخدار مینشینام
با زانوانی خمیده در بغل و دستانی که دایم تایپ میکناند
به جای دخترکان ِ خیابان
نود آرت میبینام
با عشقهایام اینترنتی رابطه دارم
عضلات کمرم را که سفت میکنام مفاصلام صدا میدهد
سیگار میکشام
دودش را حلقه میکنام
و از اینکه بعد از خاموش کردن، دود ِ باریکی ادامه پیدا کند متنفرم
گردن درد دارم
و هماین پشت، توی دنیای مجازی دنبال کار میگردم
توییت میکنام و خوراک ِ دوستانام را میخورم
زندگی ِ خوبی است.
ملالی نیاست جز دوری ِ شما
ارادتمند
کوچه
عاشق ِ مجازی ِ شما
ژوئیه 10, 2010 بیان دیدگاه
مساله این بود که خانهی ما هر چند دور
هر چند حقیر
هر چند خالی
خانهی ما بود
ما قید ِ او بودیم که بود
قرار بر این نبود که او قید ما باشد
که با او واقعی شویم
این بود که او طناب ِ دار ِ ما شد
و تن به طناب ِ وطن آویخت
و ما مردیم…
ژوئیه 9, 2010 بیان دیدگاه
آدمی، سراچهی غم است
این درد ِ مدام ِ بیپایان
این مسالهی بی جواب
و خدایی که حواساش هرگز به من و تو نبود
ژوئیه 8, 2010 بیان دیدگاه
ز ِ در درآ و اندکی نظاره کن، بخند
یا بمیر
بعد از این زمانه تنگ میشود
و هیچ کس برای تو دلاش
***
پیشتر بیا رفیق
جا که هست
غریبهگی نکن